پر بعضِ جمعه های ناگریز و بی صدام،خیلی خستم باورم کن،دنیا زندونه برام.

جمعه 28 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:25 ب.ظ

اون موقع که با گلی خوب بودم،بهش گفتم که یه ترانه بهم بده که اسپانیایی باشه و ریتمش آروم باشه و تم شرقی داشته باشه و هزار تا چیز دیگه گفتم،اونم یه ترانه بهم داد به اسم"Hay Amore" که خوانندش شکیرا هست.این ترانه دقیقا تمام اون چیزایی رو که میخوام داره.خیلی قشنگه و خیلی آرامش بخشه و خیلی دوستش دارم،نمیدونم به خاطر این که گلی اون رو به من داد یا خود ترانه خیلی خوبه یا هردو؟به هر حال.

نمیدونم الان گلی کجاست و چی کار میکنه و آیا با کسی دوست شده یا نه،اما امیدوارم،واقعا از ته دل امیدوارم اگر با کسی هست الان،امیدوارم اون شخص مثل من آشغال و بد اخلاق نباشه،امیدوارم وقتی دستاش رو میگیره قلبش رو احساس کنه،امیدوارم بد دل نباشه و سعی نکنه محدودش کنه،امیدوارم در موردش فکرای بد نکنه،امیدوارم به کاری مجبورش نکنه که اون دوست نداره،امیدوارم گلی دوستش داشته باشه،امیدوارم مثل خودش هنرمند باشه.امیدوارم مرد خوبی تو زندگیش باشه.و اگر هم تنهاست و با کسی دوست نشده امیدوارم شاد باشه،برنامه های زندگیش اون جوری پیش بره که دوست داره،خانوادش اونو تحت فشار نزارن به خاطر چیزایی که دوست نداره.

من آدم لایقی نیستم.من قدرش رو ندونستم.حالا هم دیگه فایده ای نداره دوباره دوست بشیم،چون اون نمیخواد،منم اونقدر کارمیکنم که شبها مرده متحرک میام خونه و حوصله خودم رو هم ندارم.

اینا رو نوشتم تا اگر کسی اینا رو خوند متوجه یه نکته باشه.اگر کسی رو پیدا کردین که احساس کردین دوستش دارین بد دل نباشین و قصد محدود کردن و عوض کردن طرف مقابلتون رو نداشته باشین.اون رو همون جوری که هست دوست داشته باشین.

گلی جان هر کجا که هستی خوشحال باشی.

رابین: چه طور این کارو می کنی، تد؟ چه جوری تمام شب تو سرما روی پشت بوم نشستی و هنوز به این :ایمان داری که کدو تبل میاد؟

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:57 ب.ظ

یه سریالی هست به اسم "آشنایی با مادر" که قبلا فارسی1 پخش میکرد و من از همون موقع بهش علاقه مند شدم.یه شخصیت تو این سریال هست به اسم تد موزبی که من دوستش دارم و احساس همزاد پنداری عجیبی نسبت بهش دارم.

توی یکی از قسمت های این سریال تد چهار ساله که هر شب هالووین میره رو پشت بوم خونشون تا کدو تنبل رو ببینه و امید داره که دوباره این دختر رو ببینه.من نمیتونم این اشتیاقش رو واسه پیدا کردن کدو تنبل شرح بدم اما به نظرم ستودنیه و منم یه روزی امیدوارم که شاید اون نیمه گمشده ام رو پیدا کنم.

اگر تو فردا را به درستی ندانی، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی‌دانی، اگر تو فردا را ننویسی، هیچ چیز ننوشته‌یی

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:50 ب.ظ
یادمه زمانی که سرباز بودم،دوره آموزشی رو تو یکی از شهرهای استان کرمان بودیم.آخرای دوره ما رو یک هفته بردن تو بیابون به نام اردو و تحت نام زندگی در شرایط سخت.خیلی هوا سرد بود و همه مریض بودیم اما تو اون یک هفته همه مریضی هامون خوب شد.خیلی از کسایی که با ما بودن شبها گریه میکردن و من زیر لب بهشون لعنت میفرستادم که مرد واقعی نیستن.شب ها که همه میخوابیدن.من سرم رو از چادر بیرون می آوردم و آسمون رو نگاه میکردم.خیلی دوست دارم به هر قیمتی که شده اون آسمون رو دوباره ببینم.

وقتی مردی دو زن داشته باشد و میان آن‌ها به عدالت رفتار نکند، روز قیامت یک نیمه او افتاده‌است.

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:22 ب.ظ

صبح خیلی زود سوار اتوبوس شدم که برم سرکار،خیلی زود بود و خیلی خلوت بود خیابون و تو اتوبوس حدود 6 نفر نشسته بودم که همشون خواب بودن جز من که مثل جغد پیری بیدار بودم و داشتم خیابون رو نگاه میکردم.اتوبوس تو یکی از ایستگاه ها توقف کرد و یه خانم اشتباهی سوار قسمت آقایان شد.اون زن سراپا صورتی پوشیده بود و بوی گلهای بهاری میداد،یه لحظه تو اون لحظه احساس کردم مُردم و تو بهشت هستم،نگاهی به بقیه مسافرین انداختم و دیدم همه هنوز خواب هستن و زن بعد از این که فهمید اشتباه سوار شده آروم آروم رفت جلوی اتوبوس و از در جلویی پیاده شد.توی اون لحظه فقط من تونستم اون زن رو ببینم.یه حس خیلی خوب بود.

آواز خواندن دو نفره در خواب، تعبیر خوبى بر عشاق دارد.تعبیر آن وصال و زندگى لبریز از صلح و صفا مى‏باشد

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:10 ب.ظ
این قدر بدم میاد از این خواننده هایی که تو برنامه های تلویزیونی و رادیویی ناز میکنن و به طور زنده آواز نمیخونن،باید بگیریشون چوب خشک بکنی تو ماتحتشون.من اگر خداوند متعال فقط نیم دونگ صدا به این بنده حقیر میداد همه جا و هرجا و به درخواست هرکسی میزدم زیر آواز.

کمک کن. همه را دوست داشته باش، هر برگی را، هر تابش نوری را، ببخش

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:54 ب.ظ
فیلم درخت زندگی واقعا قشنگه،همیشه انگار با منِ،همیشه تو ذهنمه،دیالوگ های محدودش،اون حسی که فیلم به من داد.

مرگ همیشه هم تلخ نیست

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:46 ب.ظ
امروز برای اولین بار از مرگ یه نفر راضی و خوشحال شدم،آدم مزخرفی نیستم اما واقعا راحت شد از این همه درد و رنج،سن زیادی هم نداشت،یه خانم 55 ساله زیبا بود با موهای فرفری.

در زندگی به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:43 ب.ظ
این سریال "عمر گل لاله " که از ماهواره پخش میشه،یه مادر و دختری توش داره که همش نقشه های شیطانی میکشن.این دو نفر عین خاله و دختر خاله من هستن.

من خوبم،اما تو باور نکن

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:41 ب.ظ
من نمیدونم این سریالهای عشقی رو بر چه مبنایی ساختن،وقتی آدم همش سر کار باشه و مثل یه مرده متحرک میاد خونه چطور وقت داره به این چیزا فکر بکنه؟

ساعت نهایت شب را نواخت

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 05:41 ق.ظ

ساعت 5:40 صبح

باید برم سر کار

راضی هستم

خیلی هم خوب،دوشواری نداریم.

( تعداد کل: 97 )
   1       2       3       4       5       ...       10    >>