زندگی ما

یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:14 ب.ظ

بین ما کدورتی پیش اومده بود.صبح خیلی زود که رفتم سرکار."سین چشم سبز" رو دیدم.همسرم رو میگم.ساعت طرفای 7 بود.رفتیم تو یه پارک طرفای دروس نشستیم و مثل این فیلم ها کلی حرف زدیم و کدورتها رو سپردیم به اون رودخونه ای که از اونجا میگذشت. 

بینمون همه چیز خوب پیش میره.قرار بود بریم کیش.اما من دیدم بریم مشهد اون بیشتر دوست داره.خلاصه این که روزهای خوب داره برگشت و به زودی میریم مشهد.

ببین آدمها چه زود از هم خسته میشن.

دوشنبه 21 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:25 ق.ظ

فردا روز تولد من هست.روزی که 29 سال من تموم میشه و میشم 30 ساله.شبیه 30 ساله ها نیستم،نه از نظر ظاهر و نه از هیچ نظر دیگه ای.

نمیدونم چطور بگم،ولی بعضی وقتها از ازدواج پشیمون میشم."سین چشم سبز" همسر خوبی هست.خیلی اخلاقیات خوبی داره اما بعضی حرفهاش مثل تیر توی قلبم میشینه.بیشتر وقتها سعی میکنم کمتر خونه برم.هنوز یک ماهی بیشتر نیست که ازدواج کردم اما مثل اونایی شدم که سالهاست ازدواج کردن و از خونه فراری هستن.یکی از چیزایی که بهم میگه و نمیدونم از گفتنش چه هدفی داره اینه که"من دوست دارم تو آدم بزرگی بشی،من دوست دارم تو موفق باشی" و از این جور چرت و پرت ها.من نمیدونم آخه چرا همچین حرفی میزنه.من تو 26 سالگی جنوب که بودیم،خونه داشتم،تو 29 سالگی تو منطقه ای که آپارتمان متری 5 میلیون هست،خونه خریدم.اینا معنی موفقیت نداره،من از جنوب بلند شدم اومدم تهران،بدون پشتوانه و پارتی و هیچ حامی خاصی.ولی تونستم آدم موفقی بشم.اینا چه معنی داره آخه؟

اثر بعضی حرفها تو روح و روان آدم میمونه،نباید غرور یه مرد توسط همسرش خدشه دار بشه.چندین وقت بود که اینجا هیچی ننوشته بودم.اما الان اونقدر سرخورده هستم که فقط با نوشتن آروم میشم.

یه بار هم تو تاکسی نشسته بودیم و خیلی هم خوب بودیم و هیچ مشکلی هم نداشتیم و داشتیم میرفتیم بیرون که واسش یه چیزی بخرم که باز هم یه حرفی زد که بدجوری منو ناراحت کرد،اما فقط به خاطر این که میخوام زندگی کنم و نمیخوام بچه بازی دربیارم و مثل قدیم باشم هیچ حرفی نزدم و به روش نیاوردم و خودم رو به خریت زدم،اما بدجوری دلم شکست.بهم گفت که تو اون مردی نیستی که من همیشه تو رویاهام دوست داشتم داشته باشم اما خوب دوست دارم.منم بهش گفتم تو چه جور آدمی دوست داشتی.با مشخصاتی که بهم داد فهمیدم که مثلا یکی تو مایه های سیدحسن خمینی یا مشابه اون رو دوست داره.مردای مذهبی،ریش دار،ثروتمند،خوش تیپ و اینا رو دوست داره.اونایی که دست زنشون رو میگیرن و میبرن مشهد یا جمکران یا مکه و کارمند دولتی و نهادهای مذهبی هستن و خونه هاشون اکثرا تو پاسداران و جماران و مینی سیتی هست و ماشین شاسی بلند دارن.یه چیزی تو اون مایه ها همیشه دوست داشته.اما من نه هیکلی هستم،نه مذهبی هستم،نه چاقم،نه مثل اون آدمها پولدارم.من واسش یه خونه خریدم،من هر روز حتی امروز که روز عید غدیرخم هست اومدم سرکار،من روز عید قربان هم سرکار بودم،من جمعه ها هم سرکارم،من وقتی میرم خونه خودم توالت رو میشورم و لباس هام رو میشورم که اذیت نشه،من وقتی میگه کفش پام رو میزنه میبرمش بیرون و دو جفت کفش واسش میخرم.وقتی میگه لباس تو خونه میخوام واسش چهار تا تیشرت و دو تا شلوارک خریدم،وقتی شال میخواست،دو تا شال مارک دار خریدم واسش،واسش کتابای مدرسان شریف رو خریدم،وقت از مشاور گرفتم،همه چیز در اختیارش میزارم که پیشرفت بکنه.علیرغم اصرار خانواده من و خانواده خودش تصمیمی واسه بچه دار شدن نگرفتیم که بتونه راحت درس بخونه،من خانم باز نیستم،بداخلاق نیستم،بی پول نیستم،خسیس نیستم،سرد نیستم.اما اون چیزی نیستم که اون همیشه دوست داشته.یه جورایی هم انگار پشیمون شده از ازدواج با من.منو خیلی ناچیز و بی مقدار میبینه.

نمیدونم والا.هیچ وقت دلم نخواسته همچین حسی داشته باشم.

سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 06:44 ب.ظ
این کوبانی که خیلی تنهاست.......

عجایب

یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 06:36 ب.ظ

پارسال یه فیلم از تلویزیون پحش شد که یکی از هنرپیشه هاش "رضا فاضلی" بود.الان هم یه مستند از شبکه آموزش پخش میشه با اجرای ریچارد داوکینز.

از همان لحظه‌ای که به فکر کردن خوی می‌گیرید، در راه ترقی گام برمی‌دارید.

شنبه 5 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 06:06 ب.ظ

متاهل شدیم رفت پی کارش.وسایلم رو جمع کردم و "سین چشم سبز" هم جهیزیه رو آورد و پهن کردیم و نه چک زدیم و نه چونه عروس اومد تو خونه و بیخودی خودمون رو درگیر خرید مراسم عروسی و آتلیه و ماشین و باغ و تالار و هزار جور کس کلک بازی بی معنی نکردیم و از روز اول تو گرونی مسکن رفتیم تو خونه خودمون و زندگی رو شروع کردیم.

پیشنهاد من به همه همین هست.سادگی و صداقت و والسلام.

اندر احوالات ازدواج

سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:11 ب.ظ

تا دو روز دیگه "س چشم سبز"،نام مستعار همسر، تمام جهیزیه رو میاره و میریم تو خونه خودمون.خیلی خوشحال هستم که تونستم تو خود تهران و تو محله خوبی خونه بخرم و مستاجر نمیشم.

چند روز دیگه هم باید ضامن جور کنم و وام ازدواج رو بگیرم.قبلا میشد با پولش یه پراید خرید اما الان باهاش میشه یه موتور خرید.

میدونید  اگر هم زن و هم مرد هر دو شاغل باشن و پولهاشون رو قایم نکنن و مستاجر نباشن زندگیشون خیلی خوب راه میوفته.به حرفای دیگران گوش ندین و هر سوالی دارین از من بپرسین.من که تا الان خیلی هم راضی و خوشحال هستم.آهان یه چیز دیگه هم بگم.زن و مرد هر چی کمتر همدیگه رو ببینن بهتره و بیشتر واسه همدیگه عزیز هستن.باور کنید راست میگم.