کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست

سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:04 ب.ظ

خوب دوباره میخوام برم رو منبر و براتون از چیزی بگم که حاصل تجربه بنده حقیر هست.حرفایی که من به شما میگم در نهایت تواضع هست و نمیخوام حمل بر گستاخی و غرور من باشه.

قبلش بگم که من هیچ اطلاعی از آماررهای یونسکو وسازمان جهانی غدا و وزارت کار ندارم بلکه چیزایی که میخوام بگم رو یا خودم به شخصه تجربه کردم و یا این که باهاشون درگیر بودم و از نزدیک لمسشون کردم.مطلب اینه که:

اگه شما راحت میتونید برید دستشویی و بدون زحمت ادرار و مدفوعتون رو خالی کنید،اگر کاری دارید که هر ماه واسه شما بیمه رد میکنه،اگر هفته ای حداقل یک بار نزدیکی با یه آدم دارید که لذت بخشه واستون،اگراونقدری پول دارین که بتونید بدون ناراحتی و حساب و کتاب واسه خودتون یه پاکت سیگار بخرین،اگه راحت و بدون معده درد میتونید پیتزا و سوسیس بخورید،اگر دو جفت کفش دارین،اگر نقص عضو ندارید،اگر مجبور به نگهداری از یه بیمار و یا سالمند نیستید که اقوام درجه یک شما محسوب میشه،اگر شب ها راحت میخوابید،اگر فراموشکار نیستید باید بدونید که از میلیاردها آدم روی کره زمین شما خوشبخت تر هستید.چون توی تصور شما هم نمیگنجه که چند میلیارد آدم روی این کره خاکی وجود داره که همین حداقل ها رو هم ندارن.

والسلام

عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان و پایان دادن آن دشوار

دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 05:38 ب.ظ
از اون جایی که این وبلاگ از چند سال پیش تا حالا  بازتاب زندگی من بوده و همیشه هم سعی کردم خود واقعیم لااقل تو این وبلاگ باشم.لذا هر وقت که پست های قدیم رو میخونم چیزای قشنگی از خود ِ قدیمیم پیدا میکنم مثل این پست که در جوابش باید بگم بالاخره پیداش کردم.

آن چه می‌خواهم بگویم این است که اصولاً زندگی بسیار بیشتر از هنر تقلید می‌کند تا هنر از زندگی.

دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 05:22 ب.ظ

نکته اول:منم مثل بقیه دلم میخواد افاضه فضل بکنم و راجع به هر چیزی نظر بدم و از اون جهت میخوام عرض بکنم که به سرانجام رسیدن این مذاکرات خبر خوشحال کننده ای بود اما بعید میدونم تاثیر آن چنانی در اقتصاد کشور و ارزونی داشته باشه.

نکته دوم:تا الان که 17 روز از سال گذشته روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتم.فقط یه چیزی و اونم این که نمیدونم چرا فروردین این قدر کند میگذره.

نکته سوم:رفتم توی یه کلاس زبان اسم نوشتم.امیدوارم این دفعه دیگه وسط راه ول نکنم.

نکته چهارم:خیلی چیزا تو ذهنم میاد که بنویسم اما نمیدونم چرا وقتی میام و بلاگ اسکای رو باز میکنم که بنویسم یادم میره.

نکته پنجم:اگه خونم کوچیک نبود و طبقه چهارم بدون آسانسور نبود دلم میخواست سریع تر بچه دار بشیم.من خیلی بچه دوست دارم.

نکته ششم: باید کمی در زندگی صبور بود.اتفاقات خوب به موقع میفته.

نکته هفتم: دخترخاله من تازه رفته کانادا و میگه ایرانی هایی که اونجا هستن از اومدن ایرانی های دیگه ناراحت میشن و باهاشون خوب نیستن و ازشون میپرسن که شما چرا اومدین اینجا و به نظر بنده حقیر این اوج کس کش بودن یه نفر میتونه باشه.

نکته هشتم:نمیدونم زندگی در خارج چه جوریه و احتمالا هیچ وقت هم متوجه نشم.

اختلاف

یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:57 ب.ظ

سین چشم سبز بهم گفت پشت گوشت رو دیدی خارج رو هم میبینی.من نمیخوام بچه ام غربزده بار بیاد.من بچه شمالم تو رو هم میبرم شمال و اصلا دیگه حرفش رو هم نزن.کارت بانکی هم از ماه دیگه میگیره و 100 تومن پول توجیبی بهم میده و پول کلاس زبانم رو مجبور شدم از مادرم بگیرم و عجیب این که توی این وقایعی که مربوط به سرکوب نقشه های من هست مادر خودم هم نقش اساسی ایفا میکنه.به هرحال یه جنبه از ازدواج هم همینه که دیگه اختیارخیلی از چیزایی که داشتی دیگه دست خودت نیست.

والسلام.

به هرطرف که اراده متمایل گردد، طبیعت نیز بدان سمت میگردد.

چهارشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:52 ق.ظ

امسال از اولش خوب بود.

یه تحویل سال خوب و یه مسافرت و بعدش هم اومدم سرکار و خیلی آروم و بی دغدغه و ظاهرا هم داره خوب پیش میره.امیدوارم تو همین سال کار مهاجرت هم ردیف بشه و من و "سین چشم سبز" بریم.

همه عمر دیر رسیدیم.

چهارشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:51 ق.ظ

مزخرف ترین چیزی که تو عید وجود داره همین سیزده به در لعنتی هست که همه جا شلوغه و بوی کباب و گوشت سوخته میاد.


مهاجرت

دوشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 07:07 ب.ظ

بدجوری رفتم به خارج افتاده تو سرم.

آنچه از زندگی نمیدانید.

پنج‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 05:37 ب.ظ

رفتم شمال تمام نیمه اول تعطیلات رو و تمام راه با خودم فکر میکردم که چقدر زندگی عجیبه.من از جنوب و شهری گرم و شرجی و غبارآلود با مردمانی که فقط خودشون رو قبول دارن.سین چشم سبز هم از دل جنگلهایی که تو نور خورشید رو هم نمیدیدی.

چطور میشه که ما ازدواج کردیم.چی شد که ازدواج کردیم.کی فکرش رو میکرد؟زندگی پر از شگفتی هست،پر از اتفاقات عجیب و همین زندگی رو دوست دارم.

کسی چه میدونه سال دیگه کجاست و چی میشه.