X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خشونت، پی آمد نابرابری و عدمِ خشونت، نتیجهٔ مساوات است

شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:26 ق.ظ

یه نکته عجیب متوجه شدم و اونم این که حدود 300 تا سایت پیدا کردم که خزعبلات و یاوه گویی های من رو عینا قرار دادن.و این که این سایتها فقط تبلیغاتی و پاپ آپ هستن و محصولات جنسی مخصوص بزرگسالان میفروشن.

زندگی هر چه پوچ‌تر باشد مرگ تحمل ناپذیرتر می‌شود.

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:09 ب.ظ

پدر من تو58 سالگی به خاطر سرطان فوت شد.حالا عموی من هم تو همین سن هست.رفتم دیدمش حالش خوب نبود و مشکل شدیدقلبی و دیابت وخیم داره.

من از مرگ میترسم.از این که زود بمیرم میترسم.از توتنهایی مردن میترسم.من از بیماری میترسم.از این که یه روزی تو بیمارستان بستری بشم و بهم سوندفولی وصل بکنن و زیرم رو تمیز کنن و هر چند ساعت بهم پوزیشن بدن میترسم.


اگر هنر داری بیاور وگرنه هنرنمائی مکن که رسوائی به‌بار خواهی آورد.

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:43 ب.ظ

این فحش دادن های خیلی بدکاربران تو اینستاگرام و فیسبوک به خواننده ها و هنرپیشه ها خیلی دیگه داره نگران کننده میشه.دلیل این همه خشم نسبت به دیگران چیه؟

آینده متعلق به کسانی است که در آرزوی آن هستند و بدان ایمان دارند.

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:51 ب.ظ

الان که داشتم وبلاگم رو میخوندم متوجه شدم که دقیقا سه سال پیش انتظار داشتم که با همچین دختری ازدواج بکنم.

تمام مشخصات فیزیکی همون هستن و به فیلم هم علاقه داره منتها از نوع وسترن و عاشق تاریخ و مذهب.


تلویزیون تنها داروی خواب آوری است که از راه چشم باید خورد.

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:03 ب.ظ

خیلی ها از بدی یا خوبی برنامه خندوانه گفتن.ولی من میخوام به عروسک جناب خان اشاره بکنم.دفعه بعد که این برنامه پخش شد و جناب خان داشت آواز میخوند یا حرف میزند.فقط به صداش گوش بدین و قیافه مسخره اش رو نبینید.اون وقت متوجه میشین که چقدر صدای زیبایی داره.

آدمی هرقدر هوشمندتر باشد، افسردگی و بطالتش بیشتر است

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:48 ب.ظ

امروز داشتم به مجله هایی که چند سال پیش خریده بودم و تو قفسه های خونه مامانم خاک میخوردن نگاه میکردم.دانستنیها،همشهری داستان،دانشمند و مهرنامه.و با خودم فکر کردم که تمام تجربه نویسندگی من در چاپ دو یا سه خط داستان تو یه مجله و برنده شدن یه لیوان بود که تو آسایشگاه سالمندان جا گذاشتم.

اما فکر اصلی که ذهن من رو به خودش مشغول کرد این بود که امروزه همه مردم ادعای همه چیز دارن.همه با خوندن چند کتاب دانیل استیل و قورباغه ات رو قورت بده روانشناس میشن و با خوندن چند کتاب ادعای مدیریت دارن،همه ادعای مربی بدنسازی و پزشک بودن و برقکار بودن و آشپز بودن و طراح و معمار بودن و عکاس و موزیسین و منتقد اجتماعی و سیاستمدار بودن دارن و در کل همه مردم با خوندن یا چند ماه کار کردن یا حتی دیدن یک موضوع ادعای انجام اون کار رو دارن در حالی هیچ کدوم از ما که ادعای یک کاری رو دارین به طور اساسی و پایه و علمی و آکادمیک دنبال یک کاری نرفتیم.مثلا یک نفر چهار تا ریتم با گیتار یاد میگیره و ادعای پاکودلوسیا بودن داره یا یه نفر یه دوربین دیجیتال میخره و چهار تا عکس از چهار تا آدم بدبخت و بیچاره میگیره و فکر میکنه که کاوه گلستان شده.و یا خود بنده حقیر که چهار تا فیلم دیده و فکر میکنم راجر ایبرت زمانه هستم.و همه این موارد بسیار خطرناک هست،چون اون هنر و فن اصیل اون کار از یاد میره و به جای اون ما داریم یک روش غلط و تجربی رو در هر کاری پیش میگیریم که نتیجه اون میشه بازتولید و نشر خزعبلات.

همه اینها رو گفتم که برسم به خودمون.ما وبلاگ نویس هایی که چند سالی داریم مینویسیم.تقریبا هیچ کدوم ما هیچ شناختی از جمله بندی و انشا و نثر و املای صحیح کلمات نداریم و همین طور مینویسیم،بدون محتوا و پر از غلط های فاحش املایی و محتوایی و این متون روی اینترنت میمونه و افراد دیگه ای میخونن و این ها میشه نمونه هایی از نثر زبان فارسی برای همیشه.و اگر به همین روند ادامه بدیم من فکر میکنم که زبان فارسی نابود بشه.همون طور که الان من میبینم همه کلمات تغییر پیدا کردن مثل:عایا،عاره،مطمعن،واقعن،ایشالا،داعم و الخ.

من که ادعایی در زمینه خاصی ندارم اما امیدوارم که افرادی که میخوان در زمینه خاصی فعالیت بکنن برن و اون کار رو به طور آکادمیک و علمی یاد بگیرن.


برای سین چشم سبز به مناسبت تولدش

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:44 ب.ظ

اینو باید بنویسم که تا همیشه یادم بمونه.

فردا تولد همسر عزیزم هست.

سین جان چشم سبز درست یک سال قبل در روز تولد تو ما اولین دیدارمان را داشتیم.چه میشد که تولدت اول ماه میبود که جیب ها پر از پول هست.آن روز در چشمان تو خیره شدم و هیچ چیز جز عشق و صفا ندیدم.برایت شلوار خریدم و امسال نیز دیگی سفالی و چقدر خوشحالم که تو در قید و بند زیور و طلا و جواهرنیستی و با هر هدیه ای که به سنت و ظروف آشپزی گره خورده باشد خوشحال میشوی.

سین جان چشم سبزم میدانم که هیچ وقت نه تو و نه هر که تو را میشناسد این پست را نخواهد خواند و نمیدانم چند سال و چند تولد  دیگر من و تو کنار هم هستیم و چه آینده ای داریم و در کدام سرزمین خواهیم مرد.اما این سطور و نوشته ها چونان طوماری سرگردان در دریای اینترنت خواهد ماند و شاید از آیندگان کسی این نبشته ها را خواهد خواند و مرا خوهد شناخت که اگرچه گاه عاقلانه عشق نورزدیم اما عشقی بی حد داشتم.

سوال بی جواب

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:05 ب.ظ

معنی کلمه "سکسوالیته"چیه؟

نقطه‌قوت زن‌ها در این است که تخیلات را واقعیت می‌پندارند.

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:59 ب.ظ

من  تازه ازدواج کرده بودم.خواهر خانم من دختر قدبلند و خوشگلی  هست.

یه شب که تنها خونه بودم و از سر بیکاری واقعا داشتم با تخمام بازی میکردم بهم مسیج داد و سر درد دل رو باز کرد که من با یکی دوست شدم اما ازم خواستگاری نمیکنه و فقط میگه بریم بیرون و بگردیم.بعد ازم پرسید به نظر تو چه هدفی داره؟؟منم خدای بالا سر شاهده فقط از رو دلسوزی گفتم که میخواد بکندت و ولت بکنه.گفت یعنی چی؟من که دخترم.منم قشنگ بهش گفتم میخواد کونت بزاره و بعد که کردت ولت بکنه.هدفش اینه.خواهر خانمم با من خداحافظی کرد و دیگه هیچ وقت بهم مسیج نداد و هر وقت هم منو بعد چند ماه میبینه با من حرف نمیزنه.

نمیدونم والا ولی بعضی وقتها با خودم میگم نباید این نصیحت دلسوزانه و برادرانه رو بهش میکردم.

همه اینا زمانی به ذهنم رسید که خواهرخانم عزیز عکس پروفایلشون رو عوض کردن و خون به دل عشاق گمنام کردن.

هیچ چیز افتضاح تر، توهین کننده تر، و افسرده کننده تر از ابتذال وجود دارد.

شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:49 ب.ظ

من  عادت عجیب و دیوانه واری به ابتذال دارم.درسته خیلی از وقتها ابتذال و سخیف بودن رو نقد میکنم.اما دیوانه وار و وحشیانه دنبال ابتذال هستم.از هر نوعش.وقتی تنها هستم یه کم شجریان و آهنگهای باکلاس گوش میدم،بعدش بلافاصله شیرجه میزنم تو دنیای پورنو،البته به زندگی شخصی و اخلاقیاتم راهشون نمیدم.

یا مثلا اون موقع که اینستاگرام داشتم دیوانه وار صفحات دخترایی رو دنبال میکردم که تو اینستا واسه خودشون بروبیایی دارن و عجیب خنگ و بی مصرف بودن.هیچ وقت نه فالو میکنم و نه کامنت میزارم.نمیدونم مرض من چیه ولی من دوست دارم.یه جورایی همین کامنتهای ملت با غلط های فاحش املایی و بی نمک بازی و چشمک زدن دختر اینستاگرامی با اون لبهای کلفت و لنزهای رنگی و منی که عاشقانه ابتذال رو دوست دارم حکایت از زوال فرهنگی ما داره.

این ملتی هم که با چالش کتاب های خوانده و نخوانده و عکس کتابهاشون تو کافه و تعریف از فلان کتاب فروشی تو پیج و وبلاگهاشون ما رو گاییدن رو هم اگه بزنی رو شونه شون و بگی فلانی حالا این کتاب رو خوندی چی دستگیرت شد هیچ جوابی ندارن.

اینجوری که من میبینم چشم انداز خوبی این جامعه نداره و نمیدونم هم چی میخواد بشه و چه جوری قراره درست بشه.

من میرم به ابتذال فرهنگی و هنری و علایق پورنوی خودم برسم.

( تعداد کل: 21 )
   1       2       3    >>