مدتی میشه که همش یاد یه دختری میفتم که سال ۸۲ میشناختم.از اون موقع تا الان فکر کنم ۲۰ سالی گذشته باشه.شاید اگر از کنارم رد بشه هم نشناسمش.توی اینترنت اسمش رو سرچ میکنم.ولی هیچی ازش پیدا نمیکنم.حتما تا الان ازدواج کرده و یکی دو تا بچه هم داره.عشق عجیبی بینمون بود.آخرش هم بهش گفتم دوسش دارم.اونم منو دوست داشت.ولی خوب ۲۰ سال پیش بود.آدمها و روابط مثل الان نبود.منو پس زد و از یاهو مسنجر بلاکم کرد.و بعدش هم دست روزگار منو تبدیل کرد به یه آدم خانه به دوش و دیگه هیچ وقت ندیدمش و ازش هم خبری ندارم.چیز خاصی نبود بینمون.هیچ قراری،هیچ مسیجی،هیچ تلفنی حرف زدنی بینمون اتفاق نیفتاد.فقط وقتی توی دانشگاه بودیم به هم نگاه میکردیم.و هر وقت هم همدیگه رو میدیدم لبخند میزدیم.احمقانه به نظر میاد که هر از چند گاهی بهش فکر میکنم.چادری بود،قشنگ بود،باباش پیکان سبز داشت و بعدش سمند خرید،جزئیات چهره اش یادم رفته،در واقع کلیات چهره اش هم یادم رفته.فقط اسمش یادم مونده.اکثرا هم شب ها یادش میوفتم.فکر احمقانه ای هست.بیست سال زمان گذشته،من متاهلم،اونم متاهله و احتمالا بچه هم داره.و هیچ چیز خاصی هم نبوده بینمون،پس چرا هر از گاهی به یادش میوفتم؟
شاید توی یه دنیای موازی من باهاش ازدواج کردم،بچه ام کلاس هشتم هست،یه پژو پارس دارم،توی همون شهر زادگاهم زندگی میکنم.و دارم حسرت این رو میخورم که چرا دنیا رو ندیدم و نگشتم.
چرا با هر کی آشنا شدی بلاکت کرده:)
از بس که آدم عن و بیخودی هستم