این قدر این روزها آدمهای مرده و در حال مرگ می بینم که دیگه دارم خودم هم به یه مرده متحرک تبدیل میشم.تنها آرزوی من البته دو آرزوی من اینها هستن:
1-راحت بمیرم.
2-بعد از مرگ فراموش نشم.
امروز موقع برگشتن از کار توی یکی از پله برقیها یه پیرمردی دست زن پیرش رو گرفت و رفتن رو پله برقی و من به این فکر کردم که وقتی به سن اینها رسیدم آیا کسی رو دارم که دستم رو بگیره یا دستش رو بگیرم؟نمیدونم والا.اصلا من به سن اینها میرسم؟بعید میدونم و یا در خوشبینانه ترین حالت وقتی به سن اینها رسیدم توی یه آسایشگاه سالمندان درجه 3 و ارزون قیمت هستم و تو پوشک خودم ریدم و مراقبین اونجا منو میزنن و دست میندازن.
خیلی دیدم به زندگی بد شده،من از اون تیپ آدمها هستم که حتما باید یه زن تو زندگیم باشه تا شارژ باشم و با روحیه،وگرنه همین عنی میشم که الان شدم.باید یکی رو دوباره پیدا کنم.
یادم میاد زمانی که 20سال داشتم حالا شاید یک سال بیشتر یا کمتر عاشق دختری شدم که بنا به دلیلی به هم نرسیدیم و من از این موضوع خیلی ناراحت بودم که صد البته مقتضای سنم هم همین بود.مادرم یه روز با من حرف زد و چیزی بهم گفت که اگر من هم روزی پسری داشتم همین رو بهش میگم.بهم گفت زندگی جریان داره و تو سالهای زیادی زندگی میکنی و درست تموم میشه و سرکار میری و با دخترهای زیادی آشنا میشی که همشون خوشگلتر و موقعیتی بهتر از پ دارن.و روزی میاد که تو به این روزهات میخندی.
حالا که تقریبا هشت سال یا بیشتر از اون روز گذشته میبینم که بهم راست میگفت.
همیشه وقتی با کسی به هم میزنیم یا رابطمون با کسی خراب میشه فکر میکنیم که دنیا به آخر میرسه و بهتر از اون دیگه پیدا نمیشه،اما اینطور نیست و جریان زندگی ادامه داره و تو موقعیتهای بیشتری به دست میاری و با آدمهای بهتر و بیشتری آشنا میشی.پس تعهد و دلبستگی و عاشق شدن فقط محدود شدن در حصار باورهای غلطه.