من توی دو شهر بزرگ شدم و زندگی کردم.جنوب و تهران و این وسطاش هم اصفهان و مرکزی و اینا هم بودم.
زندگی توی تهران و سبک زندگی اکثر تهرانی ها همیشه واسه من عجیب بوده.مثلا این که هر سال یه دست مبل بخرن،لباس بخرن،مستاجر هستن اما سفر اروپا میرن،لوستر و فرش گرون میخرن،کلی پول میدن و آتلیه میرن و عکس میگیرن و همیشه مسافرت میرن و گوشی های گرون میخرن ودر مجموع آن چنان پس اندازی ندارن و جوری زندگی میکنن انگار که فردایی نیست.بر خلاف اونها شهرستانی ها هستن.من و همسرم هر دو شهرستانی هستیم و یک سال هست که ازدواج کردیم اما پس انداز خوبی داریم و خونه داریم و به اندازه دو خانواده هم ظرف و وسایل داخل خونه داریم.همیشه میتونستم تفاوت رو بین خودم و همکارهای تهرانیم ببینم.تا این که دیشب حوالی دزاشیب در حالی که به سمت خونه میرفتم و سیگار میکشیدم و به این فکر میکردم که فردا و پس فردا که تعطیل هست رو من باید برم سرکار و به گز هایی فکر میکردم که توی آرد بودن و هزاران سال هست که نخوردم و نمیدونم کجا میفروشن ازشون به جواب همه سوالاتم رسیدم.به این جواب رسیدم که چرا سبک زندگی تو تهران و شهرستان متفاوت هست.
توی تهران اگر یه شخص خانواده ثرومندی نداشته باشه محال و غیر ممکن هست که پولدار بشه.اینا همش داستان هست که با کارآفرینی و زرنگی میشه ثروتمند شد.من به شما میگم که کس شعر محض هست.تو اگه پدر پولداری نداری پولدار نخواهی شد در تهران.پس زور زیادی زدن و کار زیاد و کون خودت رو پاره بکنی چندان تاثیری نداره در اوضاع.
توی شهرستان اگه خوش شانس باشی و کار خوبی پیدا بکنی مسلما وضعیت مالی خوبی پیدا میکنی.اونجا میوه و سبزی و خواروبار ارزون تره.مسکن ارزون تره.تاکسی ارزون تره.مترویی وجود نداره.پس مردم راحت تر پولدار میشن.
پس تهرانی ها و اونایی که تهران زندگی میکنن چون میدونن با تلاش زیاد هم چندان اوضاعشون فرقی نخواهد کرد قدر زندگی و زیبایی هاش رو بیشتر از شهرستانی ها میدونن و بیشتر سعی میکنن از زندگیشون لذت ببرن.
اینو هم پایان افاضاتم اضافه کنم که تهرانی ها خیلی باحال تر و بهتر از شهرستانی ها هستن.
بند اول: اول مهر و به همه تسلیت میگم.
بند دوم:با آغاز مدارس فصل جدیدی از دختر بازی ها شروع میشه.
بند سوم: یاد دوره هنرستان خودمون بخیر که با دوچرخه میرفتم مدرسه و سر راه سوار دوچرخه مسخره فونیکس کبوتر نشان با دخترها سلام میکردم و هیچ وقت نشد که کسی جواب سلامم رو بده.
بند چهارم: اگر این بند چهام رو بگم بهم برچسب منحرف و عوضی بودن زده میشه،اما مهم نیست.کیه که منو بشناسه،پس میگم.من مطمئن هستم و مثل روز واسم روشنه که من یه روزی با یه نفر دیگه به جز همسرم هم آغوش میشم اونم به شکلی که از فرط هوس و شهوت دست و پاهام بلرزه..حالا نمیدونم اون شخص کی هست و کجاست و چه جنسیتی داره.و کی قراره این اتفاق بیفته.اما با شناختی که از ذات کثیف خودم دارم میدونم که بالاخره نزدیکی جنسی رو با کسی به جز همسرم پشت سر میزارم.
دایی مادرم تو سن بالا فوت شد.
من بچه بودم و این دایی همیشه واسه ما بچه ها داستانهایی تعریف میکرد که درون مایه جنسی داشت.خیلی از گرایشها و فتیش های جنسی رو من زمانی ازشون آگاه شدم که کمتر از ده سال سن داشتم.و همه این ها رو مدیون دایی و داستانهای جن و پری و... هستم.داستانهایی که باعث میشدن چشم من به زوایای تاریک شخصیتی آدمها باز بشه.
دایی مادرم من بیشتر از اون که تو رو از دست بدم.از تو آموختم.یادت گرامی باد.
چند شب پیش توی جروبحث همسرم به من گفت که کاش با تو ازدواج نمیکردم و با یه پسر شمالی ازدواج میکردم.بعدش ازم عذرخواهی کرد اما خیلی ناراحت شدم.و از اون شب ناخودآگاه همش دارم به خاطراتی فکر میکنم که درون مایه جنسی دارن و مربوط به دوره مجردی من بوده. نمیدونم چه ارتباطی بین اون حرف و هجوم این خاطرات وجود داره.
خدا رو شکر که خونه مادرم خیلی نزدیک به خونه خودم هست.وگرنه باید هر شب تخم مرغ میخوردم.اون قدر سوسیس و تخم مرغ میخوردم تا سرطان میگرفتم و میمردم.
همسر من که اصلا عین خیالش نیست.هر شب میره سرکار و منو تنها میزاره.انگار نه انگار که متاهله.هر وقت هم که جروبحثی میشه هی میگه پولای من،حقوق من.هنوز بعد از یک سال حس نکرده که متاهل هست و وظایفی داره.
مادر خوبم دوستت دارم.
بعضی وقتها که پستهای وبلاگ خودم رو میخونم به خودم میبالم.احساس میکنم فیلسوف برتر زمان خودم هستم.بعد در کمال خودعن پنداری به خودم میگم که این وبلاگ باید میراث بشری بشه.
تصمیم دارم تو مهر ماه خونه رو عوض کنم و از اون جایی که آدم عجولی هستم.نمیدونم خونه ام فروش میره یا نه و این که آیا خونه خوبی گیرم میاد که بخرم.خیلی استرس دارم واسه این مورد خرید و فروش خونه.پارسال به برادرم گفتم که بیا با هم بریم بنگاه و معامله بکنیم اما نیومد باهام.بعدش هم که همسرم جهیزیه اش رو آورد گفت من میخوام برم چشمه آب گرم و نیومد به من کمک بکنه و من مجبور شدم تمام این چهار طبقه رو خودم دست خالی وسایل رو ببرم تا بالا و بیام پایین.
خونه تو تهران خیلی گرونه.متری 9،متری ده.من نمیدونم دلیل این گرونی چی هست؟واین که آیا کشورهای دیگه هم خونه گرونه؟؟؟
حالا که داره بارون میاد خیلی خوشحالم و یادم میاد یه بار به یه دختری گفتم:"منو فراموش نکن و با اولین بارون پاییزی منو به یاد بیار".فقط نمیدونم اینو به کی گفتم.
فکر گناه آلود اول:در مورد خدمت سربازی زیاد گفتم و دوباره میگم که خدمت من خیلی خوب بود اما آموزشی ام خیلی سخت بود.همیشه با شنیدن دو ترانه یاد دوره آموزشی می افتم.یکیشون اون ترانه شادمهر عقیلی که میگه:"آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره،عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره" و اون ترانه از ابی که میگه:"منو حالا نوازش کن،همین حالا که تب کردم،شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست".
تو دوره آموزشی خیلی خیلی مریض شدم و در حال مرگ بودم و یادم میاد که با حالت زار و پریشون و لاغر رو تخت درمانگاهی وسط کویر افتاده بودم و یه خانم پرستار که نه قیافه اش یادم هست و نه فامیلش بهم یه قرص قوی داده بود و من تو حالتی از خلسه فرو رفته بودم که نه خواب بودم و نه بیدار و تو همون حالت عرفانی رو به مرگ این ترانه ابی تو مغزم میچرخید که منو حالا نوازش کن،همین حالا که تب کردم.حالا که بیشتر از پنج سال از اون موقع میگذره با خودم میگم که ای کاش همون موقع میمردم و از این زندگی و آدمهاش و سختی ها و دردها و رنج ها و تحقیر شدن ها و روزمرگی ها و همه کثافت هایی که تو زندگی دارم رها میشدم.
فکر گناه آلود دوم:سال هشتاد و شش بود،من با یه دختر به اسم سحر دوست بودم.توی مینی بوس نشسته بودیم و شب زمستونی خیلی سردی بود و داشتیم میرفتیم به یه شهر کوچیک تو مرکز ایران،دستش لای پاهای من بود و سرش رو شونه من.خیلی خوشحال بودم و خیلی دوستش داشتم.دلم میخواست تا ابد تو اون شب زمستونی تو اون مینی بوس می نشستم و هیچ وقت تموم نمیشد.
فکر گناه آلود سوم:حدودا دوازده ساله بودم.یعنی بیشتر از هیجده سال پیش.جنوب زندگی میکردم و با دوستام رفتم شنا.از یه صخره خیلی خیلی بلند رفتم بالا که هیچ کس جرات نداشت این کار رو بکنه و با غرور و افتخار شیرجه زدم تو آب.تو اون چند لحظه خیلی کوتاهی که تو هوا بودم و به آب نرسیده بودم آنچنان مست غرور بودم که دلم میخواست هیچ وقت تموم نشه و همیشه تو همین حالت بمونم.
فکر گناه آلود چهارم:من زیاد شمال بودم به واسطه ازدواجی که داشتم و در حال حاضر هم پشیمونم.اما هر بار که شمال رفتم جز شرجی نفس گیر و جنگل دلگیر با درختهای خشک هیچی ندیدم.جز یک بار.اونم اولین باری که شمال رفتم.سال هشتادوپنج بود و من رفتم رامسر اونجا تو جنگلهای شمال خودم تنها قدم میزدم و خیلی مست بودم و وسط مه بودم و سیگار میکشیدم و ترانه دوموج سیاه از گروه Minus1 رو گوش میدادم و خیلی برام لذت بخش بود و اونجا هم دلم نمیخواست هیچ وقت اون لحظه تموم بشه.
فکر گناه آلود پنجم:یک سال و چند ماه پیش،یعنی قبل از ازدواجم با یه دختری دوست بودم به اسم "اِل بور خیلی سفید" که اومده بود خونمون.تو بغل من بود و موهاش رو صورتم.اون قدر احساس سبکی و راحتی داشتم که دلم میخواست همون جا بمیرم و زندگیم تموم بشه.