قبل از خوندن این پست لطفا پست قبلی رو بخونید:
همسایه پایینی هم اگر بخواد تو وبلاگش در مورد ما بنویسه حتما اینجوری مینویسه که این زوج عوضی طبقه بالایی ما هر چند هفته ای یک بار خونه پیش هم هستن اونم از اول شب تا آخر شب فقط به هم فحش میدن و دعوا میکنن.
مادر جنده حروم زاده.ایشالا که پای همون منقل سکته کنه و گوربه گور بشه مرتیکه جاکش پفیوز حروم زاده دیوث.اونقدر بوی تریاک از طبقه پایین میاد تو خونه من که انگار تو خونه ما بساط تریاک کشی رو پهن کردن.مادر هر چی تریاکی رو گاییدم.
من همیشه زر زیادی میزنم و حرف مفت زیاد میزنم.چاره ای هم
نیست.طبیعت من اینه دیگه.اما الان میخوام به این دو نکته اشاره کنم:
نکته اول:تو دنیای مجازی وبلاگها و سایتهایی میبینید که به دلتون میشینه یا پروفایلهایی تو فیسبوک و اینستاگرام میبینین که عجیب آدمشون خوشگل و دلنشین هستن.بزارین اون تصویر زیبا از اون آدم همیشه تو ذهنتون بمونه.به اون شخص نزدیک نشید.هیچ آدمی درونش و تو قلبش شبیه نوشته ها و عکسهاش نیست.نزارین تصویر زیبای اون نوشته ها از بین بره.
نکته دوم:کنجکاو نباشید.تو زندگی دوست پسر،دوست دختر،نامزد،همسر و هیچ کسی که به شما گره خورده تجسس نکنید.چه در مورد گذشته و چه حالش.واضح بگم خونه آخرش اینه که طرفتون داره بهتون خیانت بکنه.این رو ندونید خیلی بهتره.باهوش و اسمارت نباشید.خیلی از حقایق هست که اگر شما ندونید زندگیتون خیلی بهتره.اینو از من قبول بکنید.
همسایه طبقه پایینی ما قبلا یه پسر مجرد بود که خیلی سیگار میکشید اما سروصدا نداشت و فقط بعضی وقتها که دوست دخترش میومد پیشش دعوا میکردن و فحش های خیلی بدی به هم میدادن.من همیشه دعا میکردم که این پسره گورش رو گم بکنه و از اینجا بره.حالا که رفته به جاش یه مرد میانسال اومده با دوتا بچه و میگه که زنم مرده.دقیقا و به طور قاطع میگم که بیست و چهارساعت شبانه روز این بچه های نوجوونش دارن در حد مرگ با هم دعوا و کتک کاری میکنن و تمام طول روز و شب بوی گه تریاک پدره تو مغز منه.من نمیدونم این چه پدر بیشعوری هست که تو نیم وجب خونه داره جلوی دختر و پسر نوجوونش تریاک میشه.القصه این روزها با خودم میگم ای کاش اون پسره عوضی دوباره برگرده و سیگار بکشه و دوست دخترش بهش فحش های رکیک خواهرمادر بده.اینجوری لااقل از بوی تریاک رها میشم.
دعوایی کردیم که صدای مزخرف جفتمون رو واحدهای روبرو هم شنیدن.قهر کرد و رفت و بنده حقیرموندم خونه مادرم و فیلم ژولیوس سزار رو دیدم و سیگار کشیدم و شراب آلبالو خوردم و اونم رفت خونه خودمون تا به خواهراش زنگ بزنه و پشت سر من چرت و پرت بگه.
پانوشت:وسط دعوا دو تا پس گردنی خیلی محکم هم به من زد.خدا از سر گناهانش نگذره که رو بچه یتیم دست بلند میکنه.
نمیدونم چه حکمتی هست پامون که به تهران رسید.دوباره با هم قهر کردیم و من اومدم خونه مادرم تا چند ساعتی هم که شده قیافه اش رو نبینم.
اگر چند سال پیش که جنوب زندگی میکردم و 57 کیلو بودم و با یه دختر نزدیک 100 کیلویی تو مطب دندانپزشکی قرار میزاشتم و ساعت سه و نیم ظهر تابستون تو گرمای 55 درجه رو موتور میرفتم سرقرار و سینه هاش رو فشار میدادم تو صورتم یه نفر بهم میگفت که چند سال بعد قراره تو وسط چند زن شمالی تو شمالی ترین جای ایران تو دل جنگلهای انبوه و تو هوای دم کرده شرجی بشینی و دیگ مس بشوری و باهاش گل بگی و گل بشنوی و ریکا خوشگله صدات بکنن و اردک شکم پربخوری و رقص سماعی تماشا بکنی،بهش میگفتم لعنتی غیر ممکنه این حرف و اصلا امکان پذیر نیست. ولی عین حقیقته و زندگی هیچی نیست جز همین.
ساری شهری هست که سرتا پاش رو غم گرفته.غمگین ترین شهری که در زندگیم دیدم.همه چیز تو این شهر در حال ذوب شدن هست.انگار که همه چیز از موم باشه.نمیتونی تو این شهر نفس بکشی.گرما و شرجی زندگی رو از مردم گرفته.ژ
فردا سالگرد ازدواجمون هست و امروز فرصت شد فقط چند ساعت بعد چند هفته ببینمش و بهش گفتم عزیزم اگه یه بار دیگه هم به دنیا بیام زودتر پیدات میکنم تا بیشتر و طولانی تر دوستت داشته باشم و دستاش رو بوسیدم.
یک سال شد متاهل بودن.