تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

در روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست.

من تو این وبلاگ همیشه مسائلی رو نوشتم که به طور روزمره باهاشون در ارتباط هستم.

اوایل فقط از مشکلات و بیکاری و بدبختی مینوشتم چون واقعا بدبخت بودم.بعد به تهران اومدم و ورق زندگیم برگشت.کار خوب پیدا کردم،و در مورد مسائلی صحبت کردم که مرتبط با کار و زندگی بود.و واسه مدتها در مورد روابط دوستانه و این چیزا نوشتم.همیشه سعی کردم که صادقانه بنویسم و از نوشتن دو هدف داشتم.یکی این که اگه چیزی رو میدونم دوستانه به دیگران هم منتقل کنم.و دوم این که یادم بمونه  که تو زندگی کی بودم و به کجا دارم میرم.

حالا که ازدواج کردم،میخوام در مورد ازدواج و مسائل مربوط به اون بنویسم.اما نه به شکل معمول و رایج و لوسی که تو اغلب وبلاگها میبینیم و هی همسری و شوهری و این جور چرت پرتای خاله زنکی هست.بلکه رک و راست و بی پرده به شکل معمول و همیشگی.



میدونید وقتی ازدواج میکنید دیگه آدم سابق نیستید،باید از خیلی چیزها بگذرید که بنده حقیر فدوی امت هم به نوبه خودم مجبور شدم از سیگار که عاشقانه دوستش دارم بگذرم.


آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

بعد از تایپ صدها کلمه و هزاران ساعت بحث و جدل و ثبات قدم در مواضع خود مبنی بر عدم ازدواج و عدم تعهد و نپذیرفتن مسولیت زندگی مشترک و منتفی دونستن احتمال ازدواج بالاخره دارم ازدواج میکنم.این دفعه جدی جدی دارم ازدواج میکنم.خرید کردیم،آزمایشگاه رفتیم و تا چند ساعت دیگه این بنده حقیر فدوی امت به همراه خانواده عازم شهر ساری هست واسه انجام مراسم عقد.

هیچ حرفی ندارم بگم جز این که ازدواج به موقع و با آدم مناسب خیلی هم خوبِ و هر چی که من قبلا میگفتم در مورد بدی های ازدواج گه زیادی بود که میخوردم.

و من الله التوفیق.

جنگ تا کی؟

نمونه هایی دیدم از این که آدمها به خاطر این که لایک بیشتر یا فالوور بیشتری تو شبکه های اجتماعی داشته باشن دست به کارها و حرفهای عجیبی زدن.نمیدونم درستِ یا نه اما فکر میکنم همین شبکه های اجتماعی مثل توئیتر هستن که باعث میشن تروریست ها دلگرم تر و با رغبت بیشتری جنایت انجام بدن.نه که مستقیما مسئول باشن.اما هیچ کاری هم نمیکنن.مثلا یه تروریست داعشی تو سوریه از خودش با اسلحه عکس میزاره و توییتر هیچ واکنشی نسبت به اکانت اون شخص نشون نمیده و مثلا یه مقداری لایک یا ریتوئیت یا فالو میگیره و بعد از اون با اشتیاق بیشتری به خاطر جذب مخاطب بیشتر دست به کارهایی میزنه که از دایره فکر ماها هم خارجِ.مثلا سر آدمها رو میبره و تو دیگ میندازه یا با سر بریده آدمها و سربازهای بدبخت فوتبال بازی میکنن و فیلمش رو تو یوتیوب و این جور سایتها میزارن یا این که یه نفر دیگه سر بریده یه آدم رو میده دست پسر بچه 4 ساله اش و عکسش رو میزاره تو این سایتها و کل دنیا میبینن و هیچ واکنشی هم از طرف مسئولین اون سایتها مبنی بر بستن اکانتشون انجام نمیشه.


این روزها فیلمهایی از نجات کردهای ایزدی میبینم که بسیار متاثر میشم.وقتی که هلیکوپتر وسط بیابون میشینه و چند زن و بچه به زور خودشون رو میندازن تو هلیکوپتر تا نجات پیدا بکنن قلب آدم از جا کنده میشه.

ما آدمها و به خصوص خود من خیلی پست شدیم.هیچ کاری نمیکنیم واسه نجات این آدمها و دنبال این هم نیستیم که بریم دنبال این که ببینیم چه کمکی از دستمون برمیاد.

نمیدونم والا چی شد که این داعش به این قدرت عجیب رسید و روز به روز هم داره قویتر میشه از هر لحاظ.اما خدا به خیر بکنه.

کاش اینجا بودی و من نصفه و نیمه نبودم

مگر غیر از اینِ که این وبلاگ رو فقط خودم آدرسش رو دارم؟فی الواقع منظورم اینِ که کسی که منو بشناسه تو دنیا وجود نداره که بدونه من اینجا از خصوصی ترین و شرم آورترین مسائل زندگیم مینوسیم.

من آدم بدی نیستم و نمیخوام هم باشم.من فقط نمیدونم از زندگیم چی میخوام.همیشه در حال از این شاخه به اون شاخه پریدن هستم.دلم میخواد به یه ثبات برسم و ازدواج بکنم و بچه ام رو بغل کنم و روی پام جیش بکنه.دلم میخواد واسه زنم کفش بخرم و وقتی پریود بشه و کمر درد گرفت،ماساژش بدم.دلم میخواد یه مرد متاهل بشم.چیزی که همیشه ازش فراری بودم.

همیشه در حال برنامه ریزی هستم.از وقتی که اومدم تهران و تقریبا داره دو سال میشه خیلی ساخت یافته شده زندگی من.و خیلی راضی هستم.

"ال بورِ خیلی سفید" چیزی رو به من نشون داد که ازش غافل بودم،چیزی به من نشون داد که نمیدونستم اینقدر لذت بخش هست.توی چند روز تعطیلات عید فطر من خونشون بودم و تونستم یه زندگی نزدیک به زندگی متاهلی رو تجربه کنم.درستِ که بین ما به هم خورد اما ازش همیشه ممنون هستم.

من از موس موس کردن و خایه مالی دخترا و منت کشی و خرج کردن واسه دخترا خسته شدم.نمیخوام دیگه به این وضع ادامه بدم.تقریبا دارم سی ساله میشم.دیگه فکر کنم هر غلطی قرار بود تا الان بکنم کردم،هر چند که نه عرضه اش رو داشتم و نه پولش رو و نه وقتش رو.

نمیدونم چی میشه آینده،نمیدونم قراره به کجا برسم،اما اینو خوب میدونم که زندگی همیشه پرِ از داستانای خوب،پرِ از اتفاقات عجیب.   




اسمم داره یادم میره،چون تو صدام نمیکنی

بند اول: موهام رو از ته تراشیدم و نتیجتا قیافه ام خیلی کیری شده.عوضش واسه حموم رفتن راحت هستم و احساس خوبی دارم.

بند دوم: با "اِل بور خیلی سفید" به پایان راه رسیدیم و واسه همیشه جدا شدیم.

بند سوم: یه آلبوم جدید از سه تا از بچه های گروه "زِد بازی" اومده بیرون به اسم "پیر شدیم ولی بزرگ نه" که چندین و چند تراک داره.من دو تراکش رو گوش دادم.اما ترانه اولش به نظر بنده حقیر فدوی ملت خیلی قشنگه.اون ترانه هم اسمش هست"پیر شدیم ولی بزرگ نه".بر خلاف همه ترانه ها که یه پسر از خیانت و دورویی یه دختر میگه.توی این ترانه وکالیست یا همون رپر مخاطبش یه دختره و بهش میگه که به زندگی عادی خودش برگرده و زیاد به دوست پسرش که ولش کرده اهمیت نده.خیلی ابتکار خوب و جدیدی بوده.من تا حالا تو ترانه های رپ فارسی همچین مدلی ندیدم.

بند چهارم: بعضی وقتها با خودم میگم که ای کاش زندگی مثل ترانه های زِد بازی بود.به همون قشنگی که میگه: کاش بمونی همیشه تو دنیای من که رو ساحلش دنبالتم.

بند پنجم: فردا واسه دانشگاه آزاد انتخاب رشته میکنم.نمیدونم چی میشه.فقط همین رو میدونم که اگر فقط دو نفر باشن که واقعا لیاقت و شایستگی قبول شدن رو داشته باشن من و برادرم هستیم.

موی سپید را فلکم رایگان نداد

امشب برای اولین بار یه تار موی سفید تو موهام دیدم.من از پیرشدن میترسم.

بیا وداع کنیم

امروز محمود دولت آبادی،همون نویسنده معروف اومده بود سازمان.من شناختمش و باهاش سلام کردم.اونقدر گرم و صمیمی منو تحویل گرفت که باورش هم برام سخت بود.خیلی آدم شریف و مهربانی هست.

زندگی

زندگی همینِ که هست.نباید دنبال معنا و فلسفه و آرزوهای عجیب و بلندپروازی بود.

دیشب تا دیر وقت با "ال بور خیلی سفید" در مورد آینده حرف زدیم.
تمام چرت و پرت هایی که در مورد ازدواج نکردن و عدم تعهد و این چیزا میگفتم قبلا، الان رنگ باخته و دلم میخواد با زنم برم بیرون و سبزی و ماهی بخرم و بچه ام رو بغل کنم و رو پیرهنم شیر بالا بیاره.

نژادپرستی

ما ایرانی ها یکی از نژادپرست ترین کشورها هستیم و احساس میکنم که این حس نژادپرستی یا بهتر بگم توهم خودبرتر بینی تو این چند سال اخیر یه رشد فزاینده و حیرت آور داشته.و باز هم حدس میزنم که وجود سایتی مثل فیسبوک به این نژادپرستی و توهم بیشتر دامن زده.نمیدونم هم کی قراره دست از این تفکرات برداریم.

الان متوجه یه نمونه جدید از دسته گل های مردم شریف و همیشه در صحنه شدم.اشکان دژاگه فوتبالیست خیلی خوبمون که اتفاقا علنا و بارها و بارها به خاطر حمایتش از مردم غزه و نرفتن به اسرائیل مورد شماتت و بازجویی و اهانت قرار گرفته به یکی از باشگاه های عربی رفته.نمیدونم قطر رفته یا امارات.حالا مردم خوب ما همگی هجوم بردن به پیج فیسبوکش و سیل پیام های توهین آمیز رو به مردم عرب و اون کشورها حواله کردن که بسیار جای شرم داره.

از همه تعجب آورتر کسایی هستن که ادعای مسلمانی دارن و خودشون رو یه مسلمون واقعی میدونن و اسم و فامیل عربی هم دارن و عکسای فیسبوکشون و کاور فیسبوکشون شمایل مذهبی هست اما به مردم عرب فحش میدن.