تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

عوامفریب

من از این مجری های صداوسیما زیاد خوشم نمیاد.خیلی خودشون رو مثبت و مردم دوست میخوان نشون بدن.به خصوص این نسل جوونشون.یه مجری هم بود که واسه همدردی با اون بچه که میگفتن سرطان داره،موهاش رو تو برنامه پخش زنده از ته تراشید.مرتیکه عوامفریب.حالا کاشف به عمل اومده که بیچاره بچه اصلا سرطان نداره.

متأسفانه بسیاری از مردم پس از این‌که به دامان شوربختی درافتادند، به سعادت از دست‌رفته خویش پی می‌برند.

چند سال بود که مونده بود رو کونم که اصطلاح "اظهر من الشمس" رو یه جایی به کار ببرم که به حول و قوه الهی امروز موفق شدم و تو یه جرو بحث لفظی با یکی از همکاران بهش گفتم:" این که تو داری دروغ میگی اظهر من الشمس هست واسه من"،بعدش اونقدر خوشحال شدم که میخواستم گریه کنم همون لحظه.

حالا یه اصطلاح دیگه هم خیلی داره بهم فشار میاره و دوست دارم یه جایی به کارش ببرم،اونم اینه:"امر بهش مشتبه شده"،این یکی خیلی سخته که یه جای خوبی به کار ببرمش و فکر کنم چندین سال زمان ببره.

الله اعلم.

نیست امید وصال سر زلفش حافظ

باز هم هوا سرد شد و من افسردگی گرفتم.من هوای گرم رو دوست دارم.نمیتونم زیاد تو این هوا دووم بیارم.بگذریم.

آدمهایی رو من به چشم خودم دیدم و میشناسم که مثلا 25 سالش بود و برف از نزدیک ندیده بودن و وقتی برف رو واسه اولین بار دیدن از خوشحالی میخواستن گریه بکنن.پس باید این رو بدونیم که چیزایی رو که ما الان هر روز میبینیم و زندگی که ما الان داریم شاید واسه خیلی ها آرزو باشه.

سبد کالا

یه چیزی که این روزها بحثش خیلی داغ شده موضوع"سبد کالا" هست.. افراد زیادی تو رسانه ها و شبکه های اجتماعی خیلی گلایه و انتقاد میکنن از هجوم مردم به فروشگاه های توزیع کالا.

اما هیچ کس حاضر نیست خودش رو لحظه ای به جای اون پدر بدبختی بزاره که هزینه های زندگی کمرش رو شکسته.

خیلی بده.کاش به جای این که در مورد کارهای دیگران نظر بدیم یک لحظه خودمون رو جای اون افراد بزاریم.

نفس انجام کار

من "وودی آلن" رو خیلی دوست دارم و تمام فیلمهاش رو دارم و همیشه ستایشش میکنم.اما متوجه شدم که دختر خوانده اش اون رو متهم کرده که تو هفت سالگی بهش تجاوز کرده.آدم چه چیزایی میشنوه.چقدر آدمها میتونن پیچیده و گاها پست باشن.من نمیدونم که آیا این موضوع صحت داره داره یا نداره،یعنی هیچ کس نمیدونه و احتمالا هم هیچ کس هیچ وقت به صحت این موضوع پی نبره.اما یه موضوعی هم هست.در طول زندگیم متوجه یه نکته ای شدم و اونم این که اگر یه عملی رو آدم بخواد انجامش بده و انجام اون کار آمیخته به حس گناه و شرم باشه،آدمها اون کار رو بسیار با لذت و اشتیاق انجام میدن.

میشاییل شوماخر یه یادت هستم.

 میشاییل شوماخری که با سرعت سرسام آور نه یک بار نه دو بار نه سه بار بلکه هزاران مرتبه رانندگی کرده و سریعترین و بهترین راننده مسابقات فرمول یک همه دوران بوده،میشاییل شوماخری که دخترها واسش ضعف میکردن و عاشق لبخند خانم کش و دندونای سفیدش بودن،میشاییل شوماخری که هزارتا مثل من رو مثل آب خوردن میتونه بخره و نفروشه،میشاییل شوماخری که به نظر من خیلی خوش تیپ و جذاب بود و انواع خطرها رو تو مسابقات رانندگی پشت سر گذاشته،میشاییل شوماخری که یه اسطوره زنده بود،الان نزدیک به 40 روز هست که سوند فولی بهش وصله و کیسه ادرارش رو هر دو روز باید عوض کنن و کمک بهیارها باید بهش پوزیشن بدن و گرنه زخم بستر میشه و پرستارها باید ساعت به ساعت ساکشنش بکنن و زیرش تشک مواج بندازن.و هزاران مورد و ریزه کاری پزشکی باید واسش انجام بشه تا قلبش فقط کار بکنه.

بعضی وقتها با خودم میگم ای کاش به جای  هزار تا آدم بی مصرف مثل من یه دوتا آدم مثل شوماخر بیشتر به دنیا می اومد.

زندگی چقدر سست میتونه باشه بعضی وقتها.



ننه سرما داره میره و بهار خانم داره میاد

یه جایی که نمیدونم کجا بود یه چیزی خوندم که نمیدونم از کی بود و دقیقا چی گفته بود.اما مضمونش به این شکل بود که دیگه از دوست داشتنها خوشحال نمیشم و  ناراحت هم نمیشم از این که کسی دوستم نداشته باشه.

این روزها من همین حالت رو دارم.

روز جمعه من

تمام مردم دنیا روز جمعه رو میگیرن تا لنگ ظهر میخوابن.من بر عکس همه از ساعت 4 صبح کاملا بیدار هستم . الان هم ساعت یه ربع به هشت صبح روز جمعه اومدم سرکار.

استقلال و پیروزی

دیروز بر حسب اتفاق تمام نیمه دوم بازی استقلال و پیروزی رو دیدم و منو یاد دوره ابتدایی انداخت که ناظممون یه توپ مینداخت تو حیاط و همه بچه فسقلی ها که ما باشیم دنبال توپ میدویدیم و هر کس میرسید یه لگدی به توپ میزد و مشخص نبود کی به کیه.این بازی هم دقیقا همین حالت رو داشت.

دنیای این روزای من

بعضی وقتها هیچ اتفاق خاصی تو زندگی نمیفته،هیچ کس جدیدی رو نمیبینی،هیچ کار جدیدی رو تجربه نمیکنی،هیچ کس رو نمیبینی که تو رو یاد یه نفر دیگه بندازه،هیچ ترانه ای نمیشنوی که تو رو سر شوق بیار،هیچ غذایی نمیخوری که بهت حال بده،هیچ بدی از کسی نمیبینی،هیچ خوبی به کسی نمیکنی،هیچ محبت و لبخند مهربانی از کسی نمیبینی و بر عکس.

الان چندین هفته هست که من همین حالت رو دارم.نه خوبم،نه بدم.

خرافاتی نیستم اما بعد از این که با "میم ای کی جی" رفتیم اون کافی شاپ همین جوری شد.انگار اون زندگی من رو طلسم کرد.پریروز هم تو سازمان دیدمش.بهش خیره شدم و بهم سلام کرد و منم همین جوری بهش نگاه کردم و بدون این که بهش جواب بدم رد شدم.این بار دومی هست که این کار رو انجام دادم.لعنت به من این کار خیلی زشت و شرم آور و بی ادبی هست.نباید دیگه تکرارش بکنم.