تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

چراغ مذهب یکی پس از دیگری خاموش می‌شود اما تفکر مذهبی که خالق آن‌ها است، هرگز نابود نخواهد شد.

برای آدمهایی که مذهبی نیستند،اما در محیط مذهبی رشد کردن ،موضوع مذهب و دانش مذهبی همیشه جزء لاینفک زندگیشون محسوب میشه.

در دام زنان نیفتید خاصه بیوه‌گان کُره‌دار

اون موقع که تازه اومده بودم تهران،یعنی یه چند ماهی میشد.با یه زنی دوست شده بودم به اسم سیما که شوهر نداشت.طلاق گرفته بود.که تو اون مقطع خیلی خوب بود دوستیمون.به خاطر خیلی از مسائل که لزومی به توضیحش نیست و مخاطب خردمند و عزیزتر از جانی که این متون ناقابل رو میخونه بهتر از من متوجه موضوع میشه.

همه چیز این زن خوب بود به جز این که همیشه در حال ناله بود و از بد روزگار گلایه داشت و از زندگی ناراضی بود.

من کوچک تر از اونی هستم که کسی رو نصیحت کنم و خاک پای مردم عزیز و امت هستم اما مسئله ای که میخوام بهش اشاره کنم بر اساس تجربه و خرد بهش رسیدم و اونم اینه که اگر شما دوست،همسایه،همکار،همکلاسی و یا هر نوع ارتباطی با کسی دارین که مدام از بد روزگار و بدشانسی و بی پولی و وضع بد جامعه و شکست عشقی و فساد اخلاقی و درس های سخت دانشگاه و کار زیاد و حقوق کم و مشکلات اقتصادی و این جور چیزا شکوه و شکایت و آه و ناله میکنه،به سرعت و بدون فوت وقت ارتباطتون رو باهاش قطع بکنید یا به کمترین حد برسونید.حالا اون شخص هر کس که میخواد باشه و هر چقدر هم که میخواد رابطتون صمیمی باشه.به خاطر این که باور بکنید آدمهای این تیپی بدبختی و مصائبشون واگیر داره و به شما هم منتقل میشه و شما رو هم تو گرداب مشکلات میندازن.سعی کنید با افرادی معاشرت و دوستی داشه باشین که همیشه خندان،پرانرژی،دست و دلباز،گشاده رو،خوشبو،خوش اخلاق و امیدوار باشن.

تا وقتی که مرد عروسی نکرده او را غیرکامل می‌خوانند بنابراین معلوم می‌شود پس از ازدواج کار مرد تمام است

رفتم تو فیسبوک که ببینم چه خبره که چیزی دیدم که اصلا باور پذیر نبود واسم.دوست قدیمی و صمیمی داشتم به اسم هاشم که رفیق گرمابه و گلستان همدیگه بودیم واسه سالهای زیادی.اما به خاطر اومدن من به تهران و درگیر کار و زندگی شدن و سربازی و درس و دانشگاه کمتر از هم خبر دار میشدیم.اما الان دیدم که عکس یه دختر یک ماهه که خواب هم بود تو صفحه اول پروفایلش بود و در واقع عکس پروفایش بود.بهش زنگ زدم و صبح جمعه ساعت 8:40 دقیقه بیدارش کردم که هاشم این بچه کوچولو کیه؟گفت که دختر خودمِ.اصلا باور نمیکردم که هاشم بچه دار شده.اصلا باور پذیر نبود واسم.یعنی من اینقدر از هاشم بی خبر بودم که متوجه ازدواج و حاملگی زنش و بچه دار شدنش نشدم.

تو این چند ماه اخیر این دومین شوک بود.اولیش موقعی بود که دختر خالم ازدواج کرد و تو اون عروسی دیدم که همه یا متاهل هستن یا نامزد دارن و من فقط پیش بچه کوچولوها نشسته بودم.چون بالطبع اهل رقص که زیاد نیستم و دیگه این که همه که اونجا بودن کسی بود که باهاشون برقصه اِلا من.اینم دومین شوک که هاشم بچه دار شد.

دارم با خودم فکر میکنم که آیا وقت این نرسیده که من هم ازدواج بکنم؟

اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ دنیا می‌رفتیم همه دشمنان نابود می‌شدند.

یه برنامه ای بود قبلا زا صدای امریکا پخش میشد به اسم"پارازیت" که کامبیز حسینی همه کاره این برنامه بود.و یه پسر دیگه هم به اسم سامان اربابی باهاش همکاری میکرد.توی این سری از برنامه ها،آرش سبحانی خواننده گروه کیوسک و مسیح علینژاد هم دعوت شدن به عنوان مهمان و حرف زدن.بعد از مدتی این برنامه تموم شد و کامبیز حسینی رو از صدای آمریکا بیرون کردن و الان سری جدید این برنامه به یه اسم دیگه پخش میشه و همون آدمهایی که به عنوان مهمان تو اون برنامه بودن الان خودشون شدن مجری و تهیه کننده برنامه.من مطمئن هستم که این سه نفر که اربابی و علینژاد و سبحانی هستن.زیرآب حسینی رو زدن و از برنامه بیرونش کردن.بعد از مدتها حسینی سری جدید این برنامه رو تولید کرد و از رادیو فردا داره پخش میشه و تو قسمت اولی که از رادیو فردا پخش شد.یه متن خیلی خوب خوند که به نظرم جواب دندان شکنی به اون آدمهایی بود که این بالا کشیدشون و زیرآبش رو زدن.متن به این شرح هست:


"تو ای که این نبشته می‌خوانی به هوش؛ که روزگار با هیچ مرد بد نکرد؛ و بنگر که مردمان با روزگار چه بد کرده‌اند. من مردی بودم _ نامم گُم از جهان_ که پدر مرا کارِ دانش فرمود؛ و گفت این سود مردم است. و من چون گاوی بارکش که هزاران پوست نبشته از چرمِ همگنان را در ارابه‌ای می‌کشد و از آنها چیزی نمی‌داند ندانسته بودم که سودِ کس نیست مگر زیان کسی! مرا یاد از آن روز است که زمین از کشته‌های دیوان پُر بود، و دُهُل‌های آشوبشان از بانگ و غوغا افتاد. از این پیروزی همه شاد شدند و من نه! من از فراز، در کشته‌ها نگریستم. پس به سکنجی شدم و در به روی خود بستم و به سالها این جام پرداختم، از بهرِ نیکی آن. و اگر روزی مرا داوری کنند که این جام سود است یا زیان، مرا بر خویشتن دشنام خواهد بود یا دریغ؛ آفرین یا نفرین؟ اگر در آینه‌ی دانشِ من، به سودِ کسی دیگری را زیان کنند!"


کارنامه بندار بیدخش -- بهرام بیضایی

مردم در قلمرو احساسات خیلی زودتر با هم آشنا و صمیمی می‌شوند تا در محیط نفوذ عقل و منطق.

دیشب فیلم جدید و خیلی خوبی رو دیدم که مدتها بود دلم میخواست ببینمش و بالاخره موفق به دیدنش شدم.

مثل این ندیدبدیدها همه چیز رو باید ربط بدم به اون چیزی که خودم دوست دارم.یه ضرب المثل تو شهر ما بود که فارسیش به این مضمون میشه که خدا خر رو دیده که شاخ بهش نداده و قورباغه رو هم میشناخته که دندون بهش نداده.حالا منم با یه دختر دوست شدم دهن خودم رو گاییدم بس که ازش گفتم.خلاصه دیشب داشتم میرفتم سر قرار با "ف صدا قشنگ" که یه مردی کنار خیابون وایساده بود و فیلم میفروخت.منم ازش فیلم "her" رو خریدم.قبلا نقد و بررسیش رو تو صدای امریکا دیده بودم.و بهنام ناطقی که این برنامه رو اجرا میکنه چقدر هنرمندانه و خوب و پر حرارت در مورد فیلمها حرف میزنه.

فیلم روایت گر زمان نامعلومی در آینده بود.و زیبایی این فیلم در این بود که خیلی قابل باور ساخته شده بود.مثلا برای این که بگه زمان آینده هست،هیچ چیز گنگ و نامفهوم و پیچیده و آخرالزمانی توی فیلم دیده نمیشد.همین آدمها و همین زندگی بود.منتهای مراتب چیزی رو نشون میداد که من و برادرم بارها در موردش حرف زده بودیم و بنده حقیر فدوی هم در این وبلاگ در چندین مورد بهش اشاره کرده ام.اون چیزی که فیلم به خوبی از پس نشون دادنش بر اومده بود دور شدن آدمها از هم به واسطه کامپیوترها و شبکه های اجتماعی بود.

داستان در مورد مردی به اسم "تئودور" بود که شغل عجیب نامه نوشتن برای مردم رو بر عهده داشت.یعنی این که هر کس میخواست نامه تبریک و نامه عاشقانه و اینا بنویسه به این میگفت و اون این کار رو براشون انجام میداد.کمی که میگذره متوجه این موضوع میشیم که همه چیز شخصیت اصلی فیلم خلاصه شده در کامپیوترها.حتی سکسش هم به طور مجازی و با آدمهایی هست که اونا هم مجازی هست.بعد از این نفهمیدم که چی شد که مرد یه سیتم عامل جدید رو کامپیوترش نصب کرد که سخنگو بود.چون رفته بودم که بالش بیارم.

کم کم مرد با سیستم عامل سخنگوی کامپیوترش دوست میشه و متوجه میشه که اون همه چیز رو میبینه و احساس داره و دقیقا همون چیزی هست که دلش میخواد یه زن داشته باشه.و در ادامه هم میبینیم که تمام مردم شهر به نوعی به جای این که بر روابط انسانی تکیه داشته باشن عاشق سیستم عامل های خودشون شدن.

میدونید یه عاشقانه غیر قابل باور ولی در عین حال بسیار لطیف و دوست داشتنی توی فیلم جریان داشت.موزیک متن،تکنوازی های پیانو و نورپردازی خیلی روشن فیلم.همه چیز یه جوری داشت این رو به بیننده نشون میداد که شاید زندگی با کامپیوترها و غرق شدن تو دنیای اونا زیبا و پراحساس باشه اما واقعی نیست.من به عنوان یه فیلم عاشقانه بسیار دوست داشتنی فیلم رو دیدم.

فیلم با رفتن همه سیستم عاملها از دنیا به دلیل نامعلومی تموم شد و ما آدمها رو با یه خلاء عمیق احساسی تنها گذاشتن.

هدیه ، کینه‌ها را از سینه‌ها دور می‌کند.

نمردیم و بالاخره یه دختر به ما یه چیزی کادو داد.

"ف صدا قشنگ" یه ادکلن به اسم "Black Rose"  به من هدیه داد.

نسبت بین فلسفه و آموختن جهان حقیقی، مانند نسبت بین استمناء و همخوابگی است.

دیشب یه خواب خیلی خیلی عجیب دیدم.

خواب دیدم که با "ف صدا قشنگ" رفتیم شمال.توی راه ساق پای چپ من رو مار نیش زد و من کم کم داشتم کرخت و بی حس و منگ میشدم.اما مقاومت کردم و بهش چیزی نگفتم.تا من و "ف صدا قشنگ" به یه خونه یا یه ویلا رسیدیم که توی یه جنگل بود.هوا شرجی و مرطوب بود و من عرق کرده بودم و کرخت بودم و استرس شیرینی داشتم چون میدونستم که قراره تا دقایقی دیگه همخوابگی با اون رو تجربه کنم.از طرفی هم مرتبا داشتم گیج تر میشدم . زهر مار بیشتر داشت من رو از کار میانداخت.وقتی وارد اون خونه شدیم من بلافاصله لخت شدم چون میخواستم تا جونم رو از دست ندادم ترتیبش رو بدم.اونم لخت شد و کمی با هم لاس زدیم اما وقتی در کیفش رو باز کردم تا کاندوم بردارم دیدم که اسپری بی حسی با خودش نیاورده و من همش مثل بچه های کوچیک گریه میکردم و پام رو میزدم زمین که چرا اسپری بی حسی من رو نیووردی و بلند بلند گریه میکردم و بهونه میگرفتم.اون قدر گریه کردم تا بلند شد و لباساش رو پوشید و رفت تو جنگل و محو شد و من دیگه گریه نکردم و سیگاری روشن کردم و شروع به کشیدن کردم و رفته رفته زهر مار بیشتر اثر میکرد تا این که بیهوش شدم و احتمالا جونم رو از دست دادم و خوابم تموم شد.

ازدواج انسان را پیر و خانه‌نشین می‌کند، وقتی‌که هنوز جوان است.

دیشب برای اولین بار زن داداشم بهم گفت که بشین میخوام باهات جدی صحبت بکنم و موعظه حدودا نیم ساعته ای واسه من انجام داد که چرا نمیخوای ازدواج بکنی و مگر خانمی که بهت پیشنهاد دادم چه مشکلی داشت و این حرفا و من تمام مدتی که حرف میزد به فامیل اون دختر فکر میکردم که به من پیشنهاد داده بود و اصلا یادم نمیومد و فقط میدونستم ترکیبی از یک پسوند و اسم یه مکان مقدس مثل مسجد،معبد،صومعه،کنیسه یا یه همچین چیزی بود.

اونا شب و روز دارن من رو ترغیب میکنن به ازدواج اما نمیدونن یا شاید هم میدونن که من تا زمانی که نرم تایلند،تا زمانی که چند سال عیاشی و الواطی نکنم ازدواج نمیکنم.

حالا هی بشینن نقشه های شیطانی بکشن ببینیم کی موفق میشه؟

انسان نمی‌تواند به‌تنهایی و برای خود زندگی کند، این مرگ است نه زندگی.

دیروز با "ف صدا قشنگ" دم در سینما فرهنگ قرار گذاشتیم که ببینیم همدیگه رو.وقتی رسید گفت که بریم فیلم ببینیم.من دوست نداشتم.و گفتم یک ساعت دیگه فیلم شروع میشه و اون گفت کجا بریم و من واقعا نمیدونستم،گفت بریم دربند.من تا حالا دربند نرفتم و فکر میکردم یه کوه زمخت و بدقیافه باشه که مردم هی ازش بالا میرن و خودشون رو الکی خسته میکنن.به همین خاطر گفتم که من دوست ندارم اونجا رو.اما به من گفت تو به حرف اعتماد کن و بیا و رفتیم و جدا جای قشنگی بود.واقعا قشنگ بود و خیلی خوش گذشت و فکر کنم باید از این به بعد بارها و بارها برم.

زمانی که در حال برگشت بودیم.خیابون شریعتی خیلی شلوغ بود و تو ترافیک گیر افتادیم و "ف صدا قشنگ" سرش رو گذاشته بود رو شونه من و دستام رو گرفته بود و منم با خودم گفتم اگر تمام سختی ها و حقارتها و بدبختی ها و آوارگی ها و بی پولی ها ومشکلات رو پشت سر گذاشتم تا توی این لحظه زنده باشم و این دستای زیبا رو تو دستام گرفته باشم.باز هم ارزشش رو داشته.

نکات

چند نکته اخلاقی-فلسفی رو میخواستم بگم همین جا.

نکته اول:ما همیشه دلتنگ کودکی هستیم.به خاطر این که کودکی دوره معصومیت و بی گناهی و پاکی ما بود و در طی زندگی همیشه با حسرت از اون دوران یاد میکنیم.به خاطر این که تو اون سنین فعالیت آزاردهنده دستگاه تناسلی و میل جنسی شروع نشده و همه انسانها لبریز از معصومیت هستن.اما با ورود به سنین نوجوونی و شروع تمایلات جنسی،برای تصاحب جنس مخالف و جاه طلبی شروع میکنیم به دروغ و ریا و تزویر و تلاشهایی که گاه منجر به شکست میشه و گاها با خودش موفقیت به همراه داره.

نکته دوم:بیشتر ما بیشتر اوقات دلتنگ محله ها و دانشگاهمون و جاهایی هستیم که در گذشته در اونها زندگی کردیم و شاد بودیم و همیشه دلم میخواد برگردیم به اون مکانها.در صورتی که این کار اشتباهی هست و فراموش میکنیم که این شادی مختص اون دوره از زمان بوده و اگر برگردیم به همون جاهای قبلی با خیال و تصور این که ممکنه دوباره شاد باشیم دچار یاس و ناامیدی میشیم.نباید فراموش کنیم که جریان سیال و قوی زندگی همه چیز رو تغییر میده بدون این که متوجه بشیم.

نکته سوم:برادر من دیشب یه چیزی بهمن گفت و اون این بود که دوست داشتن پذیرفتن آزرده خاطر شدن است.وقتی به حرفش خوب فکر میکنم میبینم که درست میگه.ما وقتی کسی رو دوست داریم.در مقابلش تسلیم بی چون و چرا هستیم.از شرح و توصیف این مطلب میگذرم که این دوست داشتن ها گاها چه عواقبی ممکنه برای ما داشته باشه.اما وقتی آدمی کسی رو واقعا دوست داشت.باید این رو هم بپذیره که از طرف اون شخص اذیت بشه.بدون این که اونی رو که دوست داره قصد اذیت کردنش رو داشته باشه.آدم ناخودآگاه حساس و زودرنج میشه،همیشه دلتنگ هست.

نکته چهارم:عامل اصلی طلاق در کلیه جوامع انسانی بعد از مسائل جنسی برمیگرده به مسائل مادی.یعنی فقر و تنگدستی اونقدر به زوجین فشار وارد میکنه که ناگزیر به جدایی میشن و یا این که یکی از طرفین به امید داشتن زندگی بهتر مجبور به طلاق میشه.چون همه ما حتی با وجود انکار این مساله به خوبی واقف هستیم که تنها یک بار زندگی میکنیم.اما گاها من میبینم که همین فقر مادی باعث دلبستگی بیشتر طرفین به هم میشه و زمانی که از لحاظ مادی و مالی پیشرفت میکنن بر به مشکل میخورن.