تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد.

یادم میاد زمانی که تازه اومده بودم تهران یه جایی کار میکردم که یکی توش بود به اسم"مدیر داخلی خوشگل 24 ساله" که الان 26 سال داره.من اون موقع خیلی موس موس میکردم دور و ور این و خیلی از اون خوشم میومد اما نمیدونم بنا به چه دلایلی فقط دوست داشت همکار بمونیم.خیلی وراجی میکردیم و شوخی میکردیم و یه بار یه چیزی بهم گفت و اونم این بود که من گل خیلی دوست دارم و هر کس هم که بهم گل بده رو هم خیلی دوست دارم.من هیچ وقت واسش گل نخریدم.اما الان متوجه شدم که واقعا خریدن گل واسه خانمها کار بسیار خوب و پسندیده ای هست.حالا اون خانم میخواد دوست دختر،نامزد،همکار،خواهر یا مادر آدم باشه.

پافشاری در عشق ضعف ما را نشان می‌دهد نه قوت ما را.

این سریال پایتخت رو من خیلی دوست داشتم.به جز مسائل ایدئولوژیکی که توش گنجونده بودن و کمی توی ذوق آدم میزد بقیه اش خیلی خوب بود.و بر خلاف دو فصل قبلی این سریال علاوه بر طنز یه لایه های عمیق احساسی و عاطفی و عاشقانه هم توی این سریال بود.نکات مثبت این سریال اینا هستن که خیلی شخصیت ها به آدمهای واقعی نزدیک بودن.مثلا شخصیت نقی عین برادر من میمونه.و شاید هم به خاطر همین بود که من دوستش داشتم و دیگه این که بر خلاف سریال هایی که این روزها از صداوسیمای خودمون و شبکه های ماهواره ای پخش میشه و تمامی موضوعاتشون مبتی بر دروغ و خیانت هست.این سریال مقام زن رو پاسداشت کرده بود و خیلی تاکید داشت بر صمیمیت و اخوت و محبت بین اعضای خانواده.مثلا شما اون قسمتی رو به یاد بیارین که هما شب مسابقه میاد پیش نقی و تو سالن کشتی با هم چایی میخورن.به نظر من اون سکانس و دیالوگ ها و پیامی که اون سکانس داشت به صد تا سریال میارزید.و این که لحظاتی توی این سریال بود که واقعا اشک آدم رو در میاورد.یکی اونجایی که نقی میره سر قبر مادرش و گریه میکنه و یکی هم اون شبی که بهبود وصیت میکنه،بعد بهبود به نقی میگه که تو وصیتی نداری و نقی بهش جوابی داد که من تا همیشه فکر کنم یادم بمونه.اینطور گفت که :"من وصیتی ندارم،من فقط میگم که تا وقتی که زنده هستیم قدر هم رو بدونیم".

اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام

روز 29 اسفند با مامانم اومدیم بیرون و داشتیم تو مراکز خرید میگشتیم و خرید میکردیم و شمع و این جور چیزا واسه هفت سین میخریدیم و نقش یه پسر خوب رو بازی میکردم.یه نفر رو زمین کتاب گذاشته بود و میفروخت و تمامش کتابای صادق هدایت و اینا رو داشت و سرش هم شلوغ بود و من تمام مدت به این فکر میکردم که کی آخه میخواد شب عید "بوف کور" بخونه؟باری به هر حال میخواستم این رو بگم که این چند روز این جمله زیاد تو سرم میچرخه که آخرین دست نوشته صادق هدایت هست قبل از مرگش و به نظر من  خیلی قشنگ میاد:


"دیدار به قیامت. ما رفتیم و دل شما را شکستیم همین."






پانوشت:آهنگی که روی این وبلاگ در حال پخش هست رو خیلی دوست دارم.نمیدونم چه مطالبی گذاشته و چی نوشته اما آهنگ وبلاگش رو دوست دارم.http://missprismatic.blogfa.com

عشاق حقیقی، حال فراموشی وبی‌علاقگی را که احساس درد را از میان برمی‌دارد، بزرگ‌ترین بدبختی می‌شمارند.

بالاخره پس از سالها منم به مسافرت رفتم.در واقع تعطیلات فرصتی شد تا سه روز برم شمال.با یه تور رفتم که ما رو به جاهای خوبی برد و شب رو تو هتلی میخوابیدیم که من تو خواب هم نمیدیدم برم به همچین هتل اعیانی و خوبی.

همه چیز این سه روز خوب و عالی و بود و بهترین مسافرت عمرم بود و باعث شد تا تمام ناراحتی ها و شکست های عاطفی سال پیش رو فراموش کنم و با یه انرژی جدید برگردم سرکار.

عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد **دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد

سال 92 تموم شد و رفت.سال خوبی بود.توش به خیلی چیزایی که دلم میخواست رسیدم.با آدمهای خوبی آشنا شدم و خاطرات خوبی هم باهاشون داشتم.دلم واسه همشون تنگ میشه.باز هم میگم شاید مشکل از من باشه.شاید من از طرف مقابلم زیاد انتظار دارم.شاید باید فرصت بیشتری به طرف مقابل بدم،بگذریم.

واسه سال آینده برنامه های زیادی دارم که ازدواج تو هیچ کدوم از اونها جا نداره.

آرزوهایی هم واسه همه مردم دارم که شاید بچگانه به نظر بیان،اما اینا چیزایی هست که من واقعا دوست دارم اتفاق بیفته:

امیدوارم سال نو واسه همه خوب باشه.جنگ تو سوریه تموم بشه و اختلافات مذهبی به پایان برسه،جیب ها پر از پول بشه.جوون ها بتونن راحت با دوست دختر و دوست پسرهاشون برن بیرون.مردم برن تئاتر و سینما و کنسرت.ازدواج ها زیاد بشه و بچه های خوشگل بیشتری به دنیا بیاد.امیدوارم هر کس که بیکارِ بره سر کار.کارفرماها کارگرا و پرسنلشون رو بیمه بکنن.همه دانشگاه قبول بشن تو اون رشته ای که دوست دارن،سربازها زودتر سربازیشون تموم بشه،معتادها ترک بکنن،مریضی ها کمتر بشه و مردم سرحال باشن.مردها اونقدر پول داشته باشن که بتونن واسه زن ها و نامزدها و دوست دختراشون لاک و روسری گرون بخرن،لبخندها و خنده های از صمیم قلب بیشتر به روی لبها بیاد،مسافرت ها بیشتر بشه و هیچ کس تو تصادف نمیره،هیچ کس خودکشی نکنه،هیچ پدر و مادری مخالف ساز یاد گرفتن بچه اش نشه،هیچ پسری فقط واسه سکس با دختری دوست نشه،مردم راستگوتر بشن،تظاهر و دورویی و تزویر و تقیه کمتر بشه،امیدوارم همه زندونی های جرائم مالی مثل دیه و مهریه آزاد بشن،گروگانهای بیگناه تو همه دنیا آزاد بشن،هیچ کنسرت موسیقی تو هیچ شهری لغو نشه،هیچ کس اوردوز نکنه به خاطر مصرف مواد مخدر،هیچ مادری مرگ بچه اش رو نبینه،بچه هایی که پلی استیشن یا دوچرخه دوست دارن پدراشون بتونن واسشون بخرن،هیچ پسری به خاطر دوری از یه دختر چشمهاش پر از اشک نشه،خیلی حرفا تو دلم هست و خیلی آرزوها دارم،اینا فقط کمی از چیزایی بود که واسه خودم و واسه مردم دیگه میخوام.

بیماری ها

یه چیزایی هستن که ریشه در ذات انسانها دارن و بین تمام فرزندان ابوالبشر مشترک هستن.مثلا یکیشون علاقه به چیزای شیرین هست که همه ما چیزای شیرین دوست داریم و این به این خاطر هست که پدران ما از میلیون ها سال پیش متوجه این موضوع شدن که میوه های شیرین خوشمزه و انرژی بخش و سالم هستن و در طرف مقابل میوه های سمی تلخ هستن.

اما میخوام به موضوعی اشاره کنم که مربوط به مسائل جنسی میشه و این رو خود من به عینِ دیدم و درکش کردم.

آدمها وقتی مریض میشن،بیمار میشن،میل و اشتیاقشون واسه سکس بیشتر میشه.شاید انرژی واسه سکس و نعوظ نداشته باشن اما عطش سکس و نزدیکی رو دارن و این موضوع به این دلیل هست که سکس و آمیزش دقیقا نقطه مخالف مرگ هست.آدمها پناه میبرن به سکس تا امیدوار باشن به زندگی،تا استمرار پیدا بکنه زندگیشون.

ازدواج ما انسانها

زن داداشِ من یه دختری واسم پیدا کرده که خونشون پردیس هست و من هر کاری میکنم که این قضیه رو منتفی کنم و هر بهانه ای که میارم انگار نمیشه.بزار اینقدر اینابرن بگردن تا خسته بشن.بزار همه فکر کنن که من میخوام ازدواج بکنم.اما خودم که خوب میدونم هیچ وقت نمیتونم این غلط اضافی رو بکنم.


مسلمانان! مرا وقتی دلی بود

فقط همین قدر بگم که دوستیم با " ف صدا قشنگ" دیشب تموم شد.

نمیدونم چرا دخترها دروغ و تزویر و نیرنگ و لاشی بازی رو دوست دارن و با آدمهای صادق نمیتونن زیاد سر بکنن.انگار که یکی از رموز طلایی دختربازی اینه که تا حد زیادی دروغگو و حقه باز باشی.دیگه مطمئن شدم که هیچ زنی تو دنیا وجود نداره که لایق صداقت باشه.

زن پل است و مرد رهگذر

این شخصی رو پیدا کرده بودم واسه ازدواج،وقتی زن داداشم رفت و باهاش حرف زد.متوجه شد که هنوز غوطه ور در افکار و عقاید بچگانه هست و به درد بنده حقیر نمیخوره.خدا رو شکر که جور نشد.

تمام تعقلات و اندیشه‌های مرد به یک محبت زن نمی‌ارزد.

یکی از همکاران رو دیدم و ازش خوشم میاد و به زن داداشم ماموریت دادم که بره ته و توی قضیه رو در بیاره که اگه اونم موافق ازدواج هست.بریم خواستگاریش و ازدواج بکنم.