تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

"ال بور خیلی سفید"

"ال بور خیلی سفید" رو خیلی دوست دارم.خیلی خوب و مهربون هست.اینا رو مینویسم تا یادم بمونه که چقدر تو این لحظه دوستش دارم و رابطمون چقدر خوبه تا که اگر یه روزی به هر دلیلی رابطمون به هم خورد,بدونم که تو این لحظه از زمان.درست همین لحظه که زیر پنجره نشستم و باد بهاری خنک به صورتم میخوره.چقدر خوشبخت هستم.
تمام این خوشی ها و لحظات خوب رو میخوام واسه همیشه به ذهن بسپرم.
من خیلی سعی کردم تا دختری رو پیدا کنم که از هر لحاظ کامل باشه و الان میبینم که بالاخره اون کسی رو که میخواستم پیدا کردم.شادی و سعادت من زمانی تکمیل میشه که امسال من و برادرم هم دانشگاه قبول بشیم.اون وقت میتونم خودم رو خوشبخت ترین مرد زمین بدونم.

تاکنون رفیقی پیدا نکرده‌ام که به اندازه تنهایی قابل رفاقت باشد.

بنده حقیر فدوی امت به عنوان کوچکترین برادر شما در نهایت خضوع و فروتنی به عنوان شخصی که دوره های مختلفی رو از سر گذرونده تصمیم دارم به شما خواننده عزیزتر ازجانم که منت بر سرم میزارین و این وبلاگ رو میخونید جسارتا نصایح دوستانه و صادقانه ای عرض کنم:

بحث من در مورد تنهایی هست که همه کم و بیش تو زندگیمون احساسش کردیم.طبیعی هست که ما وقتی میریم پارک،یا یه جای خوب میریم واقعا و از ته دل دلمون میخواد که کسی رو کنار خودمون داشته باشیم.اما واقعیت این هست که نباید به خاطر پر کردن تنهایی کار احمقانه ای انجام بدیم.نباید خودمون رو درگیر رابطه های پرشور عاشقانه و بازی های پیچیده احساسی بکنیم.باید تو زندگی برنامه داشته باشیم.بزرگترین چیز تو زندگی اینه که یه کاری رو انجام بدیم که از رو لذت اون رو انجام بدیم و جنبه مادیش برامون مهم نباشه.شما باید یه عشق تو زندگیتون داشته باشین.منظورم عشق به یه آدم نیست.باید اهل یه چیزی باشین.سینما،موسیقی،تئاتر،کتاب،خیاطی،مجسمه سازی،ورزش،شنا،کوه نوردی،کاردستی،گل،پرنده،ماهی،حیوون خونگی،یه چیزی باید داشته باشین که سرتون باهاش گرم باشه و عاشقانه دوستش داشته باشین.و نکته دوم این که باید یه کار داشته باشین.میدونم که پیدا کردن کار تو شهرستان ها سخت هست.چون خودم تجربه اش رو داشتم.اما باور کنید اگر شما یه شغل و یه علاقه مندی تو زندگیتون داشته باشین دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنید و خودتون رو درگیر روابط احساسی نمیکنید و احساس تنهایی هم نمیکنید و چه بسا که از طریق شغل و علاقه مندیتون دوستان خوب و همفکری هم پیدا بکنید.

بحث بعدی که در نهایت احترام میخوام مطرح کنم اینه که خانم ها باید ازدواج بکنن.هیچ دختری نباید زیاد مجرد بمونه تا فرصت های ازدواج از دستش بره.دخترها اکثرا با خودشون این فکر رو دارن که مجرد میمونم و میرم سرکار و دستم تو جیب خودم هست و یه پژو206 میخرم و خرجم رو هم بابام میده و پولام رو پس انداز میکنم و بعدش با یه دکتر یا یه کارخونه دار ازدواج میکنم.اما داستان به این قشنگی که فکر میکنن نیست.من خودم تو این سازمان که کار میکنم دارم به چشم خودم میبینم که خانمایی هستن که سنشون دیگه از 35 بالاتر رفته و وضع مادی خوبی دارن و حقوق خوبی میگیرن و همه چیزشون ردیفه،اما از لحظه ای که پاشون رو میزارن تو سازمان تا زمانی که شیفتشون تموم میشه دارن دعوا میکنن و بداخلاق هستن.این به خاطر چیه؟به خاطرِ اینِ که دیگه میدونن هیچ کس باهاشون نه دوست میشه نه باهاشون ازدواج میکنه.من که کسخل نیستم برم با یه پیر دختر 40 ساله دوست بشم که بداخلاق هم هست.از طرف مقابل هم مردای میانسال هم باهاشون دوست نمیشن.چیزی که زیادِ دختر جوون خوشگل و شاد و سرحال.اینا ازدواج هم نمیتونن بکنن.چرا؟چون کسی نمیاد با یه دختر ازدواج بکنه که نتونه بچه دار بشه.پس اگر دختر هستین و خواستگار خوب دارین.ازدواج بکنید.

بحث بعدی که در نهایت احترام به آقایون میخوام بگم و باز هم روی صحبت من خانمها هستن اینِ که  بدونید که اکثریت قریب به اتفاق دوستی ها واسه یه چیزِ که احتمالا حدس زدید چی هست و اکثر پسرها هم فقط واسه اون چیزتون باهاتون دوست میشن.که احتمالا میدونید کجاتون هست.و این یه دروغ هست به قدمت تاریخ که :"فعلا با هم آشنا بشیم اگر تفاهم داشتیم،خانواده ها رو در جریان میزاریم و میام خواستگاریت".اگر پسری با خانواده اش بلند شد و به طور رسمی با شیرینی و دسته گل اومد خواستگاری شما،واسش احترام قائل بشین.

دیگه از این قشنگ تر و واضح تر و صادقانه تر کسی رو پیدا نمیکنید که اینجوری مطلب رو رک و پوست کنده بزاره کف دستتون.

ازدواج انسان را پیر و خانه‌نشین می‌کند، وقتی‌که هنوز جوان است.

من پنج دفعه تصمیم قطعی گفتم واسه ازدواج.اولیش اسمش سرور بود و خیلی مذهبی بود و یه رابطه پیچیده بین ما بود که نه دوست بودیم و نه نبودیم و یه رابطه غریب احساسی داشتیم که نمیتونم توضیحش بدم.زمانی که مادر من زنگ زد که بریم خونشون واسه خواستگاری مادر سرور گفت که دختر من یک ماه پیش عقد کرده.دختر دومی پلیس بود یا یه همچین چیزی که چشمهای درشت و موهای روشنی داشت.کلا همیشه دخترای بور و رشن رو دوست داشتم.دست خودم هم نیست،واین دختر خودش موافق بود و من موافق بودم و بابای دختر موافق نبود،الان هم شوهر کرده و اونم اومده تهران و نمیدونم کجای تهران زندگی میکنه و هیچ علاقه ای هم ندارم که بدونم.دختر سوم دوست خانوادگی ما بود و قد کوتاهی داشت و خیلی میخندید و بعضی وقتها یهو میرفت تو فکر و تیم استقلال رو خیلی خیلی دوست داشت.که من موافق بودم،بابای دختر هم موافق بود و خودش موافق نبود و میخواست ادامه تحصیل بده و الان هم لیسانس کامپیوتر گرفته و تو خونه کارای چوبی درست میکنه و تو اینترنت میفروشه.دختر بعدی گلی بود که با هم دوست بودیم یه جورایی،یه احساس یک طرفه خیلی قوی بهش داشتم و بهش گفتم که دلم میخواد باهات ازدواج کنم و اونم قبول نکرد و الان ازش خبر ندارم.احتمالا داره درس میخونه.دختر بعدی مرضیه بود که آخرش نفهمیدم دوستم داره؟دوستم نداره؟جوابش چیه و در نهایت هم بهش گفتم که دیگه نمیخواد فکر بکنی،من از ازدواج کلا پشیمون شدم و الان هم تو سازمان هست و تقریبا چند روز یک باری همدیگه رو میبینیم و نگاه و لبخند معنا داری به هم تحویل میدیم.

حالا همه اینا رو گفتم که یه چیز رو بگم.من واقعا دوباره تصمیم گرفتم که هیچ وقت یا حداقل تا یه 10 سال دیگه ازدواج نکنم.خیلی خوبه که آدم زن خودش رو،عشق خودش رو بغل بگیره،خیلی خوبِ که دست بچه ات رو بگیری ببری پارک،اما واسه من زوده.من نمیتونم.هر چی بیشتر زمان میگذره،من تازه یاد میگیرم که چه جوری از زندگیم لذت ببرم،جاهای جدید برم.مثل کودکی هستم که داره همه چیز رو تجربه میکنه.نمیتونم ازدواج کنم و تبدیل به یه مرد خانواده افسرده بشم که در حسرت لذتهای نچشیده و روزهای از دست رفته و جاهای نرفته و کارهای نکرده آه بکشم و حسرت زده زندگی بکنم.

و من الله التوفیق

الجمعه-2 رجب 1435

خوشبختی یعنی هماهنگی آمال ما با حوادث روزگار.

خوشبختی یعنی همین که بشینی رو زمین،پنجره باز باشه و باد خنک بیاد تو اتاق و تو با دستمال جای رژ لب "ال بورِ خیلی سفید" رو از رو بطری آب پاک کنی.

اندوه نیمى از پیرى‌ست. دوستى نیمى از خردمندى‌ست. پس اگر دوستى نیمى از خردمندى‌ست، کینه‌توزى دیوانگى کامل است.

برادر من یه بار تو غذاخوری سازمان یه چیزی بهم گفت که هیچ وقت فراموش نمیکنم.اون به من گفت که تو متخصص دشمن تراشی واسه خودت هستی،اما چیزی که تو داری و هیچ کس نداره اینِ که دوستای خودت رو به دشمن تبدیل میکنی.دیدم راست میگه و از اون روز تصمیم گرفتم که دیگه اینجوری نباشم.

کودکی من

یادم میاد زمانی که بچه بودم و جنوب زندگی میکردیم توی یه محل خیلی خوبی زندگی میکردیم و تقریبا یکی از بهترین جاهای شهر بود،اما باز هم همسایه های عجیب و غریبی داشتیم که الان متوجه عجیب بودنشون میشم و اون موقع ها عادی بودن به چشم من.

یکی از همسایه های ما یه مردی بود با ریش بلند که شخصیت و شغلی که داشت الان من رو یاد داستان های اساطیری و سورئال میندازه.مثل شخصیت هایی بود که تمام زندگی و جونشون رو به پای یه آرمان میزارن.مثل شخصیت پیرمرد بود تو داستان"پیرمرد و دریا" اثر همینگوی که همه مسخره اش میکردن اما سرانجام بزرگترین ماهی رو گرفت به قیمت از دست دادن جونش و کشیدن سختی های بسیار،یا مثل شخصیت حضرت نوح بود که همه مردم به خاطر ساختن کشتی تو وسط خشکی مسخره اش میکردن یا مثل اون مردی بود که تو پشت بوم خونش تو فیلم"راه و رسم سامورایی" جیم جارموش کشتی میساخت.اما همسایه ما کامیون میساخت.باور کنید که راست میگم.چندین سال دم در خونش کار میکرد و از این ور و اون ور قطعه جمع میکرد و سر هم میکرد و در نهایت یه کمپرسی دم در خونه خودش میساخت و یادم میاد روزی که میخواست این ماشین بزرگ رو روشن بکنه از تمام محله ها اون جا جمع شده بودن که نگاه بکنن.خیلی واسم عجیب بود شخصیت و شغل اون آدم.

یه سلمانی هم تو محل ما بود که صاحبش یه جوون مو فرفری بود و اون موقع که من مثلا 8 یا 9 سال داشتم اون حول و حوش 32 یا 33 سال سن داشت و عاشق خارج رفتن بود.و هر چیزی که تعریف میکرد و به نظر خودش جالب بود آخرش این جمله رو اضافه میکرد :Made in usa، مثلا میگفت:"رفتم ترکیه تو یه کاباره نشستم Made in usa.

یه مردی هم بود که خودش تنها زندگی میکرد و حدودا 55 سال داشت و این مرد دقیقا تو مایه های 6 یا 7 بعدازظهر میگرفت میخوابید و هنوز تو اون سن مجرد بود.

یه همسایه دیگه ای داشتیم که 5 پسر لات داشت که همیشه دنبال دعوا بودن.اما مادر اینها با شوهر عمشون رفیق بود و همه هم اینو میدونستن.و زمانی که پدرشون سرکار بود و چندین روز خونه نبود،شوهر عمه پدرشون میشد.

کودکی من خیلی سریع گذشت،اما همیشه بهش فکر میکنم.کودکی خوبی نداشتم من و هیچ وقت هم دلم واسه اون روزها تنگ نمیشه.اما تصاویر و خاطرات و معصومیت اون دوره باعث میشه که همیشه دلتنگش باشم.

"اِل بورِ خیلی سفید"

دیروز که "اِل بورِ خیلی سفید" رو دیدم.از این که باهاش آشنا شدم به کل پشیمون شدم.والا قبلا که دورا دور میدیدمش بسیار مظلوم و خوشگل و مهربون و سر به زیر بود.دیروز اصلا انگار یه آدم دیگه بود.اینقدر فحش داد،اینقدر حرف بد زد که من شرمم میاد حرفاش رو بگم و یه پراید هم داشت که مثل دیوونه ها رانندگی میکرد و منو خیلی میترسوند این رانندگی تخمیش.

تمام بحث ما این بود که من بهش گفتم ساعت 2 میبینمش و اونم گفته بود من از ساعت 1 تو خیابون هستم و چرا از صبح به من یه زنگ نزدی.اینقدر با من دعوا کرد،اینقدر جلوی من فحشای مردونه داد.اینقدر کارای غیر نرمال کرد که هیچ وقت اینقدر از خودم شرمنده نشده بودم.

نمیدونم والا،من آدم خیلی خوش شانسی هستم.منتهای مراتب در زمینه آشنایی و دوستی با جنس مخالف کمی بد شانس هستم.البته من این رو خوش شانسی تعبیر میکنم که همون اول کاری این دخترها خودشون رو نشون میدن.

"اِل بورِ خیلی سفید"

با یه دختر جدید آشنا شدم که دختر خوبی به نظر میاد.فقط یه مشکلی داره خیلی تند حرف میزنه و هیچی حالیم نمیشه از حرف زدنش.اونقدر تند حرف میزنه که باید چند بار هی بهش بهش بگم:"جان؟چی گفتی؟متوجه نشدم عزیزم."اونم فکر میکنم که من خنگ هستم و آی کیوم پایینِ و متوجه حرفاش نمیشم.خجالت هم میکشم بهش بگم که خیلی تند حرف میزنی من حالیم نمیشه.اما دختر خوبی هست و خیلی خیلی سفید هست و موهای روشنی داره و لاغر هست.دقیقا همون جوری که من دوست دارم.

خداحافظ

میدونید.وقتی یه فوتبالیست محبوب که تو قلب میلیون ها آدم جا داره بخواد از دنیای فوتبال کناره گیری بکنه واسش یه بازی خداحافظی ترتیب میدم که باشکوه خداحافظی بکنه یا هر ورزشکار دیگه ای.به نظر من هر ورزشکار،هنرمند،سیاست مدار و هر شخصیتی که بخواد از اون حرفه ای که سالها در اون کار میکرده تصمیم بگیره یا مجبور بشه بازنشسته بشه لیاقت یه تجلیل و مراسم خداحافظی با شکوه رو داره.

بنده حقیر فدوی امت هم این پست رو تقدیم میکنم به شرکت معظم "نوکیا" که با خبر شدم برای همیشه با شرکت مایکرسافت ادغام شد و دیگه هیچ وقت گوشی جدیدی به نام نوکیا تولید نخواهد شد.

با نوکیا بود که من اولین بار مسیج دادم،عاشق شدم،پشت تلفن گریه کردم،خندیدم،اون قدر حرف زدم که شارژ گوشی تموم شد و گوشم سوت کشید،با نوکیا بود که اسنیک بازی(ماربازی) کردم واسه ساعتهای زیاد،با نوکیا بود که مجبور شدم واسه اولین بار دستم رو بکنم تو کاسه توالت چون توی چاه افتاده بود گوشی،با نوکیا بود که من جلوی دخترها پز میدادم،نوکیای عزیزم رو روی کیف کمریم میبستم،نوکیای دوست داشتنیم رو الکی دستم میگرفتم و حرف میزدم که یعنی بله،من گوشی موبایل دارم،پشت نوکیای دوست داشتنیم یه برچسب زده بودم که روش چند LED بود و وقتی گوشیم زنگ میخورد اونا چشمک میزدن و منم به عمد تو جاهای تاریک حرف میزدم که نورش رو همه ببینن.به برادرم میسپردم که فلان ساعت که من پیش دوستام هستم بهم زنگ بزنه تا من ژست بگیرم،با نوکیا بود که بازی میس کال بازی رو انجام میدادم و نصفه شب ها به تمام دوستام تک زنگ میزدم و قطع کردم.نوکیا برای من مثل برادر بزرگتری بود که میدونستم میتونم بهش تکیه کنم،اما این اواخر از این تو جمع دوستام ببرمش خجالت میکشیدم.

نوکیای خوب من همیشه در قلب و خاطرات من میمونی.دوستت خواهم داشت برای همیشه و از تو به خاطر تمام خاطرات خوبی که برایم رقم زدی سپاسگذارم.