تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

این روزهای مزخرف من

این روزها روزهای مزخرفی رو دارم پشت سر میزارم.

"ال بور خیلی سفید" باهام خوب نیست،انگار که یکی رو داره به جز من.دو روز به این عنوان که من مریض هستم سرکار نیومد و تو این دو روز هم اصلا به تماس ها و مسیج های من جواب نداد.به این بهانه که من مریض بودم و وقتی بعد از دو روز دوباره برگشت سرکار دیدم که نه تنها هیچ نشانی از مریضی تو چهره اش نیست،بلکه بسیار خوشگلتر هم شده و موهاش رو هم رنگ کرده.

نکته بعدی هم این که داداش من تو سازمان واسش مشکل به وجود اومده و یه پاپوش کثیف براش درست کردن و به احتمال بسیار زیاد تا آخر این ماه اینجا بمونه.یه مشت کثافت تو این سازمانی که دارم کار میکنم وجود داره.

به هر حال واسه همه ما هم روزهای خوب وجود داره و هم روزهای بد،مهم اینِ که بتونیم به اوضاع مسلط بشیم و دوباره به روزهای خوبمون برگردیم.

تلخ ترین گریه‌هایی که بر روی گورها ریخته شده است بخاطر کلمات گفته نشده و کارهای انجام نشده است.

دیروز خبر بسیار ناراحت کننده ای رو شنیدم.یکی از همکارهای خانم خودکشی کرد و جونش رو از دست داد. باورپذیرنبود این موضوع و بسیار سخت بود پذیرش این خبر.دختر خیلی خوب و مودب و خوشگلی بود.

دانستنیهای فیسبوکی

اینم یه سری اطلاعات به درد نخور در مورد فیسبوک
http://recordsetter.com/Facebook-world-records

پیام ما که رساند به یار مهرگسار,که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است.

زندگی اینجوری به درد نمیخوره.از صبح تا حالا به فاک رفتم,بس که حالم بده.
بمیرم,هم خودم راحت میشم و هم دیگران.

بیماری

بی حال و مریض افتادم کنج خونه و دارم میمیرم.

دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است.

سوالی که این روزها "اِل بور خیلی سفید" مکررا از من میپرسه اینه که:"دوستم داری؟" یا این که "چرا دوستم داری؟" و بنده حقیر هم در جوابش فقط میگم که تو رو دوست دارم چون مهربونی،خوشگلی،پاکی،خوش اخلاقی و این جور حرفهای محبت آمیز.اما اصل قضیه یه چیز دیگه هست.

ما آدمها عاشق میشیم و دیگران رو دوست داریم نه به خاطر خودشون و جذابیت های جنسی و فیزیکیشون،بلکه به خاطر اون حسی که کنار اون آدمها پیدا میکنیم.من "اِل بور خیلی سفید" رو دوست دارم به خاطر این که وقتی کنارم هست،احساس مرد بودن بهم دست میده،احساس آرامش،احساس اعتماد به نفس،احساس بازگشت به روزهای پر انرژی نوجوونی.نمیشه منکر جاذبه های فیزیکی شد،اما به نظر من دلیل اصلی دوست داشتن خودِ طرف مقابل نیست،بلکه احساسی هست که با اون بودن به ما میده و این به نظر من کمی خودخواهانه به نظر میاد و باز هم با یه سوال دیگه مواجه میشم که آیا عاشق یه نفر شدن یعنی این که خودخواه باشی و اون رو فقط واسه خودت بخوای؟و یا این که اگر طرف مقابل رو به خاطر خودت و اون احساسی که به خودت دست میده دوست داری،پس تکلیف اون چی میشه؟


به عقیدهٔ من، ترس اثرگذارترین ابراز برای نابودی یک شخصیت و روحِ مردم است.

من نمیدونم چرا "ال  بور خیلی سفید",مرتب به من میگه که تو ترسو هستی.از این موضوع اصلا خوشم نمیاد.دیگه هم دوست ندارم باهاش دعوا بکنم.
نمیدونم والا اگر منطقی و خوشرفتار و توام با مهربانی رفتار بکنی یه مرد ترسو تلقی میشی.چی به سر طرز تفکر دخترا اومده?

بازوی پدر و آغوش مادر ، امن ترین جای آرامش برای هرکس است.



چند روز دیگه که دقیقا نمیدونم چند روز دیگه میشه روز مرد یا پدر هست که بیشتر به نام روز پدر شناخته میشه.
منم ناخودآگاه یاد پدر خودم افتادم.پدرم یه مرد خیلی معمولی بود که ما رو هم زیاد دوست نداشت.و هیچ وقت واسه این که شرایط زندگیمون بهبود پیدا بکنه تلاش نکرد.هیچ وقت به خواسته های ما توجهی نداشت و دست محبتی به سر من نکشید.پدر من مرد شوخ طبعی بود که هیچ اعتقادی به مذهب و خدا نداشت.یادم میاد که خیلی هم حرف میزد.به خصوص این اواخر.بدن خیلی سفیدی داشت که به هیچ وجه من مثل اون نشدم.
همیشه و همیشه پدر من دو تا شعر رو واسه من و داداشم میخوند و هیچ وقت هم این دوتا شعر از یادم نمیره:
"پسر نوح با بدان بنشست،خاندان نبوتش گم شد"
"بر زمینت میزند نادان دوست"
یه عادت دیگه ای هم که پدر من داشت،این بود که عاشق دوست شدن با آدمهای نخاله بود.درستِ که هیچ وقت اونا رو به خونمون راه نمیداد و خودش هم همیشه نقش یه مرد خانواده مهربون رو به خوبی بازی میکرد.اما همیشه با جوونهای لات و آدمهای عجیب و غریب دوستی میکرد.
یه حدود 7 سال من با پدرم قهر بودم و همدیگه رو نمیدیدیم و از حال هم خبر نداشتیم.بعد از 7 سال چند ماهی آشتی بودیم اما دوباره بین ما جرو بحث شد و با هم قهر کردیم و دیگه هیچ وقت ندیدمش و فقط تو مراسم ختمش شرکت کردم.
بعضی وقتها دلم واسش تنگ میشه.میدونم که با مرگ همه چیز تموم میشه و دیگه هیچ وقت نمیبینمش.اما پدرم بود.خاطرات زیادی ازش دارم.دلم واسش تنگ میشه.
یه چیز دیگه هم که همیشه ذهن منو به خودش مشغول میکنه اینِ که پدر من به خاطر بیماری سرطان تو 58 سالگی مرد و من اصلا دلم نمیخواد توی اون سن بمیرم.
همیشه تو زندگیم به خودم گفتم که اگر روزی من ازدواج کردم پدری میشم درست برعکس پدر خودم.هر کاری که اون در حق ما کرد من نمیکنم و هر چیزی که اون واسه ما نکرد من انجام میدم.پدرم الگوی کامل یه پدر خوب بود در جهت برعکس.

سکس داشتن مثل ورق بازی است. اگر یار خوبی ندارید بهتر است که دست خوبی داشته باشید.



زمانی که مردی با زنی قصد معاشقه و نزدیکی و قصد دخول داره.بیشترین زمانی که این کار ممکنِ طول بکشه،4 دقیقه هست.البته به طور کاملا طبیعی و صرف نظر از استفاده از مواد بی حسی و قرص و کارهای اولیه.

4 دقیقه،فکرش رو بکنید.تمام تلاش بشریت،سنگ بنای پورنوگرافی،اشتغال میلیون ها انسان،قتل های بیشمار،تلاش های بسیار،سرخوردگی ها و ازدواج های ناکامی که یک عمر باید تحمل کرد و خیلی چیزای دیگه به خاطر همین 4 دقیقه هست.

وفادارى با خیانتکاران نزد خدا نوعى خیانت، و خیانت به خیانتکاران نزد خدا وفادارى است.

یه فیلم کوتاه خبری از خانم "مونیکا لوینسکی" دیدم.همون خانمی که معشوقه بیل کلینتون بود.بنده حقیر نظر خاصی ندارم.فقط میخوام بگم که اگر من هم جای کلینتون بودم و این خانم منشی من بود.قید همه چیز رو میزدم و یک بار که نه،بلکه هزاران بار باهاش میخوابیدم.