خستگی اول:یه بار اومدم فحش های پست قبل رو پاک کردم ولی دوباره گفتم خوب که چی؟اینم داداشمه یا خواهرمه که فحش میده،دوست داره منم فحش بدم،هی میاد تحریکم میکنه،ولی متاسفانه توی مود وحشی بازی نیستم،هی میاد فحش میده و من فقط تایید میکنم.
خستگی دوم:کل پیام های خصوصی ام و نظرات خصوصی رو پاک کردم،از سال ۹۱ پیام داشتم.محتواشون همه چی بود،شماره موبایل،درد و دل،سکس چت،فحش های خیلی بد به دیگران که مجبور شدم تایید نکنم.پسر،دختر،جوون،متاهل،همه چی بود.همه رو پاک کردم.
خستگی سوم:دلم واسه نوشتن "خانوم ف"،تنگ شده.شاید باورتون نشه ولی خیلی دوستش دارم،خیلی زیاد،خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنید من "خانوم ف" رو دوست دارم.به نظرم هر چی خوبی و خوشگلی و هنر و زیبایی توی دنیا هست تو وجود "خانوم ف"جمع شده.دوسش دارم بی نهایت.
خستگی چهارم:مودم پایینه،بی حوصله ام،خوب میشم دوباره.
خستگی پنجم:توی وبلاگ نویسی،فحش ناراحتم نمیکنه،توهین ها اذیتم نمیکنه،کامنتهای منفی دلخور و سردم نمیکنه.این که ببینم وبلاگ های خوب کم کار و محو و حذف میشن ناراحتم میکنه.
خستگی ششم:دوست دارین در چه موردی بیشتر حرف بزنیم؟
تا اینجا اومدی یه دعا بکن وام ازدواج جوونا رو زودتر بدن.
همین.بوس
امروز و دیروز هر ۴ فیلم پسرعموی عزیزم کیانوریوز به اسم "جان ویک" رو دیدم.سری فیلمهای جان ویک همه اون چیزی که طرفداران فیلمهای اکشن دوست دارن رو داره،یه پکیج کامل از همه مولفه های ژانر اکشن و انتقام رو در بر داره.تعقیب و گریز ماشینی،هنرهای رزمی،سامورایی بازی،اسلحه های سبک و سنگین،تیراندازی،ماشین های موستانگ،حمله سگ ها،اسب سواری،مشت و لگد زدن،چاقو کشی،نبرد با شمشیر و هد شات های بی انتها و... .فیلم برداری،موسیقی،چهره سرد و بی روح پسرعموی گلم کیانو ریوز،بازی های زیبا و داستان خارق العاده و جهانی که خلق کردن همه و همه عالی بود.به نظرم دنیای هتل کانتیننتال و انجمن و قوانینی که توی فیلم بود پتانسیل چند اسپین آف و سریال داره.
من که فیلم رو پسندیدم.اگه اکشن بازی سری فیلمهای John wick رو از دست ندین.
حالا که تا اینجا خوندی و اومدی یه بوس به پسرعموی عزیزم کیانو ریوز نمیدی؟
من مرد ظریف و گربه و ملوسی نیستم.
دیروز که رفتم سرکار،یه بارون سوپر سکسی توی هوای آفتابی میزد و خیلی قشنگ بود خیابونها و شیراز،خیلی تیپ معمولی و تخمی هم زده بودم.یه دمپایی با جوراب پوشیده بودم،یه شلوار از هزار سال پیش داشتم پوشیدم،سه چهار روز حموم نرفته و موهای چرب و یه تیشرت درب و داغون،یه تیپ تیپیکال شوفری و فوق العاده تخمی.یه مسافر نشست،آقای جوونی بود تا نشست تو ماشین گفت به به،ماشالا،ماشالا،همچین سه چهار بار ماشالایی از ته دل گفت و گفتم چی شده،گفت ماشالا خیلی خوش تیپ و خوشگلی.گفتم یا حضرت نبی اکرم،اینو تا برسونم دست خضر حتما ترتیب کونم رو داده.صندلی عقب هم نشسته بود،دنده که عوض میکردم دستش رو میاورد جلو و آرنجم رو میمالید.خلاصه به خیر گذشت که کونی شخصی اش نشدم و هر طوری بود رسوندمش و کمربندم رو محکم تر بستم و رفتم به سمت نقاط مرکزی شهر.
همین.
موقع خواب عزیز دل یه سریالی میبینه به اسم :هم گناه.من فقط صداشون رو میشنوم.از روی صداها فهمیدم رویا تیموریان و حسین پاکدل توش بازی میکنن.ولی چقدر سریال مزخرفی هست.همشون آدم کیری هستن.حیف حجم نت که صرف میشه واسه این سریال،حیف پول که خرج این کس و شعرا میشه
اکثر قریب به اتفاق وبلاگ ها و از جمله خود من همش داریم مینالیم که زندگی متاهلی همش خرج و سختی هست،زن ها اذیت میکنن،شوهرامون کون گشاد و بداخلاق هستن،بچه نمیخواهیم،یه دونه آوردیم چه گهی خوردیم،هر کی با این وضعیت اقتصادی ازدواج بکنه خره و کدوم احمقی آخه بچه دار میشه و همین حرفها تو همه جمع ها و دورهمی ها و مهمونی ها و وبلاگ ها هست.ولی دوستان عزیزم اینایی که بهتون میگن نیمه تاریک ماه هست.نمیان که از شیرینی های بچه بگن،از لحظه ای که بچه سینه رو به دهن گرفته و میخوره تا سیر میشه و یه لبخند به مادر میزنه و میخوابه،از شوهرشون و این که بعد ازدواج عزت و احترامش توی خانواده هزاربرابر شده نمیگن،از جهیزیه ای که زنشون آورده و احترامی که مادر زنشون بهشون میزاره نمیگن.از لحظه های بیماری که جز همسرشون کسی به دادشون نرسیده نمیگن،از ماه عسل،از سکس های بی وقفه و یهویی،از کادوخریدن،از مناسبت ها،از مسافرت ها،از تاتی کردن بچه هاشون،از شیرین زبونی هاشون،از قشنگی جمع ها و مهمونی های خانوادگی و خیلی چیزای دیگه هیچ کس هیچی نمیگه.
دوستان عزیزم زندگی خیلی وسیع و پر از بالا و پایین هست.هیچ کس هم نمیاد بهتون کل واقعیت زندگی رو بگه.
آخرین قسمت از سریال لیسانسه ها پخش شد.البته اسمش توی فصل سوم شده بود فوق لیسانسه ها.
خیلی قشنگ بود و تهش کمی اشکی شدن چشمهام.هر وقت این سریال رو می دیدم ناخودآگاه یاد یه دوست وبلاگ نویس میفتم به اسم لیلی،که من بهش میگفتم "دکترغمگین".خیلی قشنگ مینوشت و باعث افتخار همه ما بود.ولی یهو وبلاگش رو بست و رفت.نمیدونم چرا؟بدترین کاری که یه وبلاگ نویس میتونه بکنه اینه که یهو وبلاگش رو ببنده یا حذف بکنه و بی خبر بزاره بره.
لیلی عزیزم،دکترغمگین مهربونم دوباره برگرد.
یه چیزی بپرسم تو رو خدا ناشناس هم که شده پاسخ بدین.
چرا من با هر وبلاگ نویسی صمیمی میشم یا واسم کامنت میزاره و شما متوجه میشین میرین توی وبلاگش و بهش میگین من آدم خوبی نیستم و نیت پلید دارم و پشت سر من حرف میزنید؟
چرا واقعا؟دوست دارم بدونم.اونایی که این کار رو میکنن تو رو خدا کامنت بدن من بفهمم چرا این کار رو میکنن؟
من همیشه وبلاگ هایی رو که خودم دوست دارم به همه معرفی میکنم.چون متوجه شدم که با این که خیلی ها از من خوششون نمیاد و خیلی های دیگه هم من رو داخل آدم حساب نمیکنن،با این همه خواننده های خودم رو دارم.امروز میخوام وبلاگ داداش گلم "آقای رعد" رو معرفی بکنم.قشنگ مینویسه،حرف بد نمیزنه،جوون و رعنا و خوش آتیه هست.قصد داره تجربیات خودش رو در زمینه نویسندگی افزایش بده و خدا رو چه دیدی شاید نویسنده بزرگی شد و باعث افتخارمون شد.اگر هم نویسنده نشد همین که با این قلم زیبا و قشنگش برای ما مینویسه بهمون افتخار داده.این شما و این آقای رعد:
گاهی حس هایی به آدم هجوم میاره که کلمات قاصر هستن از تعریف اونها و خیلی سخت میشه به دیگران منتقل کرد.ولی خودت درون خودت که میفهمیشون و حس خوبشون رو با خودت داری.
حکایت شیرجوشیدن اول:امروز یه مسافری سوار کردم به جان جفتمون به همین وقت قسم روسری که هیچ،اصلا لباس تنش نبود.شلوارش کاملا پاره،رون هاش از بالا تا ساق پاش معلوم بود قشنگ،روسری هم نداشت،یه پیراهن نازک سفید تنش بود و دکمه هاش باز بود و فقط یه سوتین کوچیک تنش بود و شکم و پستون و ناف و کمر و همه چی معلوم بود.قند تو دلم آب شد و گفتم آخ جون،خوراک جق شبانه ام جور شد.سوار شد و راه افتادم و به حضرت عباس قسم،اولین بار بود که اینجوری شدم،تمام حسم رفت،احساس کردم که دلم میخواست این الان دختر خودم باشه. نه یک کلمه باهاش حرف زدم،نه دیگه نگاه کردم،کولر رو هم روشن کردم و قشنگ رسوندمش مقصد و بهش گفتم عصر خوبی داشته باشی دخترم و اونم تشکر کرد و رفت.
حکایت شیرجوشیدن دوم:یه بار هنوز تهران بودیم صبح زودی از خونه زدم بیرون که برم سرکار یا یه جای دیگه،سرکار نمیخواستم برم که حول و حوش ساعت ۷ صبح یا یه کم دیرتر بود و من واسه سر کار رفتن ساعت شش میزدم بیرون،خلاصه داشتم پیاده میرفتم به سمت مقصد و توی یه مسیر کوتاهی یه پسری نه ده یازده،دوازده ساله ،این حدودا تا یه مسیری موازی باهام راه میرفت و میخواست بره مدرسه،دلم میخواست اونجا پسره رو بگم پسر عزیزم چیزی کم و کسر نداری،صبحونه خوردی،خوراکی بردی با خودت؟سردت نیست؟یه حس عجیبی واسه چند لحظه بهم دست داد.
حکایت شیرجوشیدن سوم:این دخترها هستن که واسه رهبر توی جشن تکلیفشون سرود اینجا ایرانه رو میخونن،اینو که میشنوم ناخودآگاه هر کاری بکنم،توی هر حالتی که باشم باید بشینم و نگاه کنم.دست خودم نیست.
حالا که تا اینجا خوندی یه بوس به باب راس نمیدی؟
امروز روز دختر بود. تلویزیون رو روشن کردم صبح و زدم کانال پویا بلکه اون سرود هست که دخترها برای جشن تکلیف میخونن و آقا رو هم نشون میده،پخش بشه.ولی پخش نشد.خیلی اون رو دوست دارم.دخترا میخونن:اینجا ایرانه، بقیه اش یادم نیست.هر وقت اون رو میبینم خدای بالا سر شاهده،کور بشم اگه دروغ بگم،گریه ام میگیره.خلاصه پخش نشد،منم زدم بیرون،رفتم شیراز رو گز کردم.از معالی آباد تا فرگاز و همه جا رفتم و اومدم خونه.از نزدیک خونه با عزیز دل رفتیم بیرون خرید بکنیم.منم ویرم گرفت خیارشور درست کنم.هزار ساله اون خیارشوری که دلم میخواد رو نخوردم.این کارخونه ای ها به کفر یزید هم نمی ارزن.مرزه و خیار و سیر و سرکه خریدم.خیارها رو شستم.با خلال دندون سولاخشون کردم،نمک زدم و گذاشتم تا خشک بشن و درستشون بکنم،بلکه مزه خیارشورهای قدیمی رو دوباره احساس بکنم.هزار بار گفتم بازم میگم همه چیز الان بهتر از قدیم هست به جز دو چیز.آهنگ ها و خوراکی ها.میوه ها،ساندویچ ها،کباب ها،بستنی ها،سبزی ها،پنیرها،مرغ و گوشت و ماهی ها و همه چیز قدیم خوشمزه تر بود.
حالا که تا اینجا خوندی یه بوس به اسدالله یکتا نمیدی؟؟