22000 هزار بازدید در مدت یک سال
من هدفم از راه اندازی این وبلاگ فقط این بود که دوران سخت بیکاری خودم رو به تصویر بکشم،اما کم کم مسیر زندگیم عوض شد و وبلاگم به نوعی تبدیل شد به جایی که افکارم رو توش بیان کنم.توی این وبلاگهای بلاگ اسکای آدمهایی دیدم که هر کدوم به نوعی با این زندگی لعنتی دست و پنجه نرم میکنن.
بعضیهاشون بیکارن،بعضیهاشون شکست عشقی خوردن،بعضیهاشون همجنسگرا هستن،بعضیهاشون خارج از کشور هستن،بعضیهاشون مشکلاتی تو محل کارشون دارن و هزاران مشکل دیگه.اما چیزی که واقعا بین همه ما مشترکِ تنهاییه.این تنهایی لعنتی رو همه ما بهش دچاریم،حتی اونایی که دوست دختر یا دوست پسر دارن،اونایی که نامزد دارن یا متاهلن.من نمیدونم این تنهایی جه طور برطرف میشه،ما تو زبان فارسی واسه این نوع تنهایی لغت مناسبی نداریم اما اگر بخواهیم معادل انگلیسی واسش پیدا بکنیم،با معلومات کمِ انگلیسیم و در نهایت تواضع میتونم لغت "lonely" رو واسش به کار ببرم.
خیلی از وقتها تو جمع هستیم و این احساس رو داریم.اما از همه بدتر زمانی به این حس دچار میشیم که یه جای خوب میریم یا یه منظره خوب رو می بینیم و به خودمون میگیم،کاش یکی الان اینجا بود و این لحظه رو باهاش تقسیم میکردم.
اخبار ساعت10 شب شبکه3 تو بخش آخرش بچه های خیلی کوچیکی رو نشون داد که به سندرم های خاص ژنتیکی مبتلا بودن.خیلی ناراحت شدم و چون تنها بودم گریه ام گرفت.یادم نمیاد آخرین بار کی گریه کردم.اما امشب اینا رو که دیدم ناراحت شدم و گریه کردم.دیدن این که یه مرد یا زن جوون یا یه بچه مریض بشه واسه من خیلی ناراحت کننده است.
شاید چیزی رو که میخوام بگم واسه خیلی ها قابل درک نباشه یا مهم به نظر نیاد،اما ماهایی که تو دهه 60 به دنیا اومدیم خیلی میتونیم به خودمون افتخار کنیم.ما تو دهه جنگ به دنیا اومدیم.وقتی پدر و مادرهایی بزرگسال و جاافتاده و چاق و کچل با فشارخون بالا و احیانا دیابت شدیم میتونیم چشمهامون رو ببندیم و با افتخار این روزها رو به یاد بیاوریم،و برای نوه هامون تعریف کنیم که ما تو چه دوره ای زندگی میکردیم و ظهور وافول چه ستاره هایی رو دیدیم و چه حوادثی رو از سر گذروندیم.
ما جنگ رو به خاطر میاریم،ما کشتن آدمها به خاطر ویدئو رو به یاد میاریم،ما صف های طویل نفت و کوپن روغن رو به یاد میاریم،ما مدرسه های شلوغ و ردیف های سه تایی و میزهایی که سه نفر روش میشستن و معلم های عقده ای رو به یاد میاریم،ما خاتمی رو به یاد میاریم،ما دوم خرداد رو به یاد میاریم،ما آلبوم اول حسین زمان و قاسم افشار و شادمهر عقیلی رو به یاد میاریم،ما مجله ایران جوان رو به یاد میاریم،ما خداداد عزیزی و راه یابی به جام جهانی 98 رو به یاد میاریم،ما قتل های زنجیره ای،فیلم دوزن،علی قربان زاده،محمد رضافروتن رو به یاد میاریم،ما اوایل راه افتادن اینترنت و سایت سه کاف رو به یاد میاریم،ما چت روم های یاهو رو به یاد میاریم،ما احمدی نژاد رو به یاد میاریم،ما تظاهرات سال88 رو به یاد میاریم،ما مایکل جکسون رو به یاد میاریم،ما یوسین بولت و رکوردش و اون شب های المپیک رو به یاد میاریم،ما روحانی رو به یاد میاریم.ما بهار عربی،قذافی و بشار اسد رو دیدیم،ما اومدن و رفتن مرسی رو دیدیم.ما نسل خوشبختی هستیم که خیلی چیزا دیدیم و خیلی سختی ها کشیدیم که بچه های امروز هیچ وقت اونا رو درک نمیکنن.
خوب باید به یه موضوعی اعتراف بکنم و اونم اینه که واقعا موضوع روشنفکرنماها در جامعه ما به سرعت در حال شیوع هست یا بهتر بگم جامعه ما داره به یه نوع اپیدمی منزجر کننده روشنفکرنمایی دچار میشه.
هیچ معنی و مفهومی توی کارای روشنفکری معاصر وجود نداره،هیچ بار علمی ندارن این آقایان و خانمهای روشن فکر نما،صرف خواندن دو کتاب از صادق هدایت آدم به روشنفکر تبدیل نمیشه،بدترین نوع این آدمها هم کسانی هستند که کتابهای علی شریعتی و سروش رو خوندن و با نظراتشون موافق هستن و خودشون رو روشنفکر میدونن.اگر با این آقایون یا خانمهای روشنفکر صحبت بکنی میبینی که به سینما و کتاب و موسیقی علاقه دارن اما در این زمینه هم پوچ و تو خالی هستن.واقعا کسی با زدن عینک گرد مشابه عینک جان لنون و گذاشتن ریش و سبیل و پوشیدن مانتوهای گشاد و کوله پشتی و رفتن به تئاتر شهر و نشستن رو زمین و سیگار کشیدن و بحث بیخودی روشنفکر نمیشه.باور کنید دارم جدی میگم.