تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

تا به رویش گرفته‏ ام روزه جز به یادش نکرده‏ ام افطار

آقا ما نخوایم به مهمانی خدا دعوت بشیم کی رو باید ببینم؟

با این که میگفتن خیلی خوشگلی ولی کم گفتن

بدترین کار توی هنر اینه که یه اثر رو دوباره نویسی یا دوباره سازی یا بازخوانی یا کاور بکنن.به خصوص ما ایرانی ها که استادیم تو این زمینه.مثلا افشین خواننده مزخرفی که 120 سانتیمتر قدشه و صداش هم تا یک متریش نمیرسه و خیلی زشت و بد صداست،ترانه فریدون فروغی رو ریمیکس کرده.واقعا پیش خودش چی فکر کرده؟من همیشه در عجبم که کی این خواننده مزخرف رو میتونه دوست داشته باشه.یا این که الان دیدم علی لهراسبی خواننده ای که من خیلی دوستش دارم یه ترانه از هایده رو بازخوانی کرده با یه ریتم تند.که خیلی بده.یا مثلا گاس ون سنت فیلم "روانی" آلفرد هیچکاک رو بازسازی کرده که خیلی بد از آب در اومده،و در همین حالت هم یاد یه چیزی افتادم که تو بچگیم،دخترها اون موقع تو محلمون میخونده.دقیقا یادم نیست چی بود اما آخرش این بود که " تقلید کار میمونه و الخ......"

من محکوم هستیم به مرگ زود رس

امروز بعد از این که کارم تموم شد،رفتم تو ایستگاه مترو نشستم تا قطار بیاد و برم خونه.کمرم،گردنم،مچ دستام،سرم و چشمهام درد میکردن.توی همون حالت چشمهام رو بستم و به حالتی از کشف و شهود معنوی رسیدم و موضوع مهمی بهم الهام شد و اونم اینه که من بعد از سن 40 سالگی دیگه به درد نمیخورم و باید بزارنم کنار آشغالا که ماشین شهرداری بیاد ببرتم.و مطمئن هستم که تو دهه 50 زندگیم مثل پدرم سرطان میگیرم و میمیرم.

دیگه الان فایده ای نداره

چند روز پیش با یه دوستی رفتیم سینما و یه فیلم مزخرف دیدیم.زن توی فیلم رو هرچی به مغزم فشار آوردم اسمش به خاطرم نیومد.هر چی هم به اون دوست گفتم با بهرام رادان هم فیلم داشته،معروفه،اونم یادش نیومد.الان یهو به مغزم رسید که اسمِ زنه الناز شکر دوستِ که بعدش هم فهمیدم اصلا زنه اسمش یه چیز دیگست.اما این الناز شاکر دوست تو ذهنم بود و اون روز تو سینما یادم نمیومد و نمیدونم چرا؟

با تشکر از شما

22000 هزار بازدید در مدت یک سال

من هدفم از راه اندازی این وبلاگ فقط این بود که دوران سخت بیکاری خودم رو به تصویر بکشم،اما کم کم مسیر زندگیم عوض شد و وبلاگم به نوعی تبدیل شد به جایی که افکارم رو توش بیان کنم.توی این وبلاگهای بلاگ اسکای آدمهایی دیدم که هر کدوم به نوعی با این زندگی لعنتی دست و پنجه نرم میکنن.

بعضیهاشون بیکارن،بعضیهاشون شکست عشقی خوردن،بعضیهاشون همجنسگرا هستن،بعضیهاشون خارج از کشور هستن،بعضیهاشون مشکلاتی تو محل کارشون دارن و هزاران مشکل دیگه.اما چیزی که واقعا بین همه ما مشترکِ تنهاییه.این تنهایی لعنتی رو همه ما بهش دچاریم،حتی اونایی که دوست دختر یا دوست پسر دارن،اونایی که نامزد دارن یا متاهلن.من نمیدونم این تنهایی جه طور برطرف میشه،ما تو زبان فارسی واسه این نوع تنهایی لغت مناسبی نداریم اما اگر بخواهیم معادل انگلیسی واسش پیدا بکنیم،با معلومات کمِ انگلیسیم و در نهایت تواضع میتونم لغت "lonely" رو واسش به کار ببرم.

خیلی از وقتها تو جمع هستیم و این احساس رو داریم.اما از همه بدتر زمانی به این حس دچار میشیم که یه جای خوب میریم یا یه منظره خوب رو می بینیم و به خودمون میگیم،کاش یکی الان اینجا بود و این لحظه رو باهاش تقسیم میکردم.

سلامتی چیز خوبیست.

اخبار ساعت10 شب شبکه3 تو بخش آخرش بچه های خیلی کوچیکی رو نشون داد که به سندرم های خاص ژنتیکی مبتلا بودن.خیلی ناراحت شدم و چون تنها بودم گریه ام گرفت.یادم نمیاد آخرین بار کی گریه کردم.اما امشب اینا رو که دیدم ناراحت شدم و گریه کردم.دیدن این که یه مرد یا زن جوون یا یه بچه مریض بشه واسه من خیلی ناراحت کننده است.


ترس من ازآینده ای است که زیرسلطه کامپیوترهاباشدوکامپیوتر ها سوال هایی مطرح می کنند که تنها خودشان قادر به جواب دادن ان ها باشند.

یه سوال احمقانه ذهنم رو مشغول کرده،توی صدا کردن افراد به فامیل ما معمولا پیشوند افراد رو نمیگیم مثلا به کسی که فامیلش محمدی زاده باشه میگیم محمدی یا به رسولی پور میگیم رسولی یا به افضل نیا میگیم افضل یا به حکمتی پور میگیم حکمتی،حالا مثلا به آقای کیر وش مربی تیم ملی تو کشور خودشون میگین کیر؟

خاطره، تنها بهشتی است که نمی‌توانند ما را از آن طرد کنند.

شاید چیزی رو که میخوام بگم واسه خیلی ها قابل درک نباشه یا مهم به نظر نیاد،اما ماهایی که تو دهه 60 به دنیا اومدیم خیلی میتونیم به خودمون افتخار کنیم.ما تو دهه جنگ به دنیا اومدیم.وقتی پدر و مادرهایی بزرگسال و جاافتاده و چاق و کچل با فشارخون بالا و احیانا دیابت شدیم میتونیم چشمهامون رو ببندیم و با افتخار این روزها رو به یاد بیاوریم،و برای نوه هامون تعریف کنیم که ما تو چه دوره ای زندگی میکردیم و ظهور وافول چه ستاره هایی رو دیدیم و چه حوادثی رو از سر گذروندیم.

ما جنگ رو به خاطر میاریم،ما کشتن آدمها به خاطر ویدئو رو به یاد میاریم،ما صف های طویل نفت و کوپن روغن رو به یاد میاریم،ما مدرسه های شلوغ و ردیف های سه تایی و میزهایی که سه نفر روش میشستن و معلم های عقده ای رو به یاد میاریم،ما خاتمی رو به یاد میاریم،ما دوم خرداد رو به یاد میاریم،ما آلبوم اول حسین زمان و قاسم افشار و شادمهر عقیلی رو به یاد میاریم،ما مجله ایران جوان رو به یاد میاریم،ما خداداد عزیزی و راه یابی به جام جهانی 98 رو به یاد میاریم،ما قتل های زنجیره ای،فیلم دوزن،علی قربان زاده،محمد رضافروتن رو به یاد میاریم،ما اوایل راه افتادن اینترنت و سایت سه کاف رو به یاد میاریم،ما چت روم های یاهو رو به یاد میاریم،ما احمدی نژاد رو به یاد میاریم،ما تظاهرات سال88 رو به یاد میاریم،ما مایکل جکسون رو به یاد میاریم،ما یوسین بولت و رکوردش و اون شب های المپیک رو به یاد میاریم،ما روحانی رو به یاد میاریم.ما بهار عربی،قذافی و بشار اسد رو دیدیم،ما اومدن و رفتن مرسی رو دیدیم.ما نسل خوشبختی هستیم که خیلی چیزا دیدیم و خیلی سختی ها کشیدیم که بچه های امروز هیچ وقت اونا رو درک نمیکنن.

رمز موفقیت بیدار شدن است.

یه وقتایی یه فیلمهایی هست که خیلی دوستشون دارم اما هیچ وقت نتونستم کامل ببینمشون.فیلم Inception یه فیلم عالیه که زمان طولانی هم داره،3 باراین فیلم رو دیدم اما همیشه اونجایی که تو برفا هستن رو خوابم میگیره و وقتی تو ساختمون هستن بیدار میشم.نمونه بعدی کنسرت سانفرانسیسکوی جوی ساتریانی هست که همیشه وقتی میبینمش با این که یه ریتم تند داره اما خوابم میگیره و آخر سی دی که داره تبلیغ کنسرت کریس دی برگ رو میزاره بیدار میشم.

روشنفکران به نظر من مثل خانم‌های طناز و عشوه‌گر هستند،آن‌ها نه برای ازدواج و نه برای کسب مقام وزارت مناسب هستند.((بناپارت))

خوب باید به یه موضوعی اعتراف بکنم و اونم اینه که واقعا موضوع روشنفکرنماها در جامعه ما به سرعت در حال شیوع هست یا بهتر بگم جامعه ما داره به یه نوع اپیدمی منزجر کننده روشنفکرنمایی دچار میشه.

هیچ معنی و مفهومی توی کارای روشنفکری معاصر وجود نداره،هیچ بار علمی ندارن این آقایان و خانمهای روشن فکر نما،صرف خواندن دو کتاب از صادق هدایت آدم به روشنفکر تبدیل نمیشه،بدترین نوع این آدمها هم کسانی هستند که کتابهای علی شریعتی و سروش رو خوندن و با نظراتشون موافق هستن و خودشون رو روشنفکر میدونن.اگر با این آقایون یا خانمهای روشنفکر صحبت بکنی میبینی که به سینما و کتاب و موسیقی علاقه دارن اما در این زمینه هم پوچ و تو خالی هستن.واقعا کسی با زدن عینک گرد مشابه عینک جان لنون و گذاشتن ریش و سبیل و پوشیدن مانتوهای گشاد و کوله پشتی و رفتن به تئاتر شهر و نشستن رو زمین و سیگار کشیدن و بحث بیخودی روشنفکر نمیشه.باور کنید دارم جدی میگم.