تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

گفتا منم غریبی از شهر آشنایی

هر وقت ترانه"ترنج" رو گوش میدم یاد دانشگاه کارشناسیم میفتم که توی یه شهر سرد و برفی درس میخوندم.اون وقتها من خجالتی بودم و نمیتونستم با دخترها ارتباط برقرار کنم ولی یه دختری بود که منو دوست داشت و چشمهای سبزی داشت و اسمش مریم بود.نمیدونم مریم کجاست و الان چی کار میکنه.

اینا همه وقتی توی ذهنم اومد که استاد دوره دانشگاهم رو صبح دیدم

دنیا کوچک تر و حقیر تر و ناچیز تر از آن است که در آن از کینه ها پیروى شود.

گفته بودم که بعد از داستانهای تلخ زندگی مشترکم و پروسه های متارکه و طلاق که همچنان ادامه دار هم هستن خیلی از اخلاقای من عوض شده و من آدم دیگه ای شدم؟.اگه نگفتم خوب حالا گفتم.پیرامون این تغییر از همه کسایی که اینجا رو میخونن درخواست دارم نظر بدن و بگن چه چیزی در این وبلاگ و طبعا در شخصیت من وجود داره که منو گاها نفرت انگیز،وحشتناک،منحرف،سادیسمی و پست نشون میده؟؟؟

لازم به ذکر است کلیه نظرات تایید میشوند مگر این که حاوی کلمات مستهجن و ترویج خشونت باشند.

ضمنا به سوالات حاشیه ای هم پاسخ میدم.هر کس هر سوالی داره بپرسه.

عشق وقتی که به سراغ پیرها می‌رود آنها را جوان می‌کند.

فیلمی هست به نام "سرنوشت شگفت انگیز املی پولن" که فیلم خوبی هم هست.در این فیلم پدر نقش اول فیلم مردی منزوی است که از خونه بیرون نمیاد و دخترش برای این که لزوم سفر رفتن رو به پدرش یاد آوری بکنه یکی از مجسمه های توی باغچه پدر رو به دوست مهمان دار هواپیماش میده تا به هر کشوری که رفت اون مجسمه رو بزاره و اونجا و یه عکس یادگاری با یکی از نمادهای اون کشور بگیره و برای پدر دوستش بفرسته.خیلی جالب بود پدره هر روز که بیدار میشد میدید یه عکس در خونه اش هست و وقتی باز میکرد پاکت رو میدید مجسمه اش مثلا رفته یونان یا رم یا مصر و کل دنیا رو چرخید.آخرش هم یه روز از خواب بیدار میشه و در کمال تعجب میبینه که مجسمه برگشته سرجاش.

یکی از همین روزها هم شاید شما بیایین به این وبلاگ و من بگم فلان شهر هستم،بعد فرداش یه شهر دیگه و همین جوری کل ایران رو بگردم.

خیلی وقته مسافرت نرفتم.اصلا یادم نمیاد آخرین باری که مسافرت رفتم کی بود؟دلم واسه یه مسافرت تنگ شده،دلم میخواد یه کم برنامه های زندگیم رو راست و ریس کنم و به مسافرت برم،خودم تنهایی به دور از همه آدمها.

مرگ مهم نیست، خوشبخت نبودن مهمترین چیزها است.

به سلامتی یه بازی جدید اومده که اگه قبلا کمی  میتونستیم سرمون رو از تو گوشی در بیاریم این جدیده دیگه اینم نمیزاره بس که ما را با خودش میبره به اعماق دنیای خیال

خانم ها و آقایون این شما و این هم بازی:Pokemon Go

عشق بلائی است که همه خواستارش هستند

میدونید که طلاق و متارکه و جدایی در ازدواج با کات کردن دوست دختر-دوست پسر خیلی فرق داره.و هر کس که بگه من هیچیم نشد تو طلاق و همه چیز رو به کیفم گرفته بودم داره گه زیادی میخوره.حالا قصد و غرض بنده از طرح این مقدمه این بود که بگم بنده حقیر در زمان مجردیم و متاهلیم هر فیلمی رو میدیدم که مرده التماس زن رو میکرد که دوستش داشته باشه سرزنشش میکردم که این کس مشنگ رو ببین چیزی که زیاده دختر.این نشد صدتای دیگه از این بهتر.ولی وقتی ازدواج کردم و بعدش هم این داستانهای جدایی واسم پیش اومد دیگه هیچ کس رو سرزنش نمیکنم.اگر مردی التماس زنی رو میکنه خوب دوستش داره حتما،نمیخواد از دستش بده.دوست داشتن آدمها خیلی پیچیده هست.به خصوص دوست داشتن زن و شوهری و رابطه ازدواج.

هیچ چیز خفت‌آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده‌ای موفق شده است.

میدونید چیه؟اکثرکسایی که  ما توی نوجوونیمون  و جوونیمون مسخره شون میکردیم که نمیتونن حتی کون خودش رو به تنهایی بشورن و اون اسکلایی که انگشتشون میکردیم و آدم حسابشون نمیکردیم آدم حسابی شدن.الان به یاد اون شعر داییم افتادم که میگفت:

هر که کون داد مرد میدان شد

هر که کون کرد خانه ویران شد

از هر آدمی، هر چقدر هم عاقل باشد، بالاخره خطایی سر می‌زند.

صبح جمعه خیلی زود توی BRT اون ته مّها نشستم تا بیام سرکار و هدفون رو چپوندم توی گوشم و آهنگ"هر شب" رو گوش میدادم.هیچ کس توی اتوبوس نبود و همه صندلی ها خالی بودن که یه مرد میانسال که کفش رو بدون جوراب پوشیده بود اومد قشنگ نشست بغل دست من و پاش رو چسبوند به پای من.

من یه تتو از بوست رو لبام میخوام که همه بدونن مال توام

ترانه ای هست به اسم"چرا هر چی بده" از آلبوم"پیر شدیم ولی بزرگ نه" که یه دختر میخونه که "چرا هر چی بدن رو من دوست دارم؟مشکل منم یا دوستامن؟"ترانه خوبی هست که ارزش بارها شنیدن رو داره.در واقع کل آلبوم"پیر شدیم ولی بزرگ نه"قشنگ هست و همه باید گوشش بدن و به نظر من جز برترین آلبوم های رپ فارسی همه دوران ها هست.این همه رفتم رو منبر تا نگم که منتظر جلد دوم آلبوم باشین یا نگم که طرفدار موسیقی رپ باشین،بلکه میخوام بگم که لامصب بد بودن خاصیتی داره که توی هیچ چیز دیگه ای نیست.میگین نه پس خوب بخونید.

شما غذاهای ارگانیک گیاهی و با کالری کم و کاملا بهداشتی دوست دارین یا یه سوسیس سرخ شده وسط یه مشت خیارشور و گوجه(لامصب سوسیس همه جوره اش خوبه،میدونی که چی میگم).خیلی کم هستن آدمهایی که اسفناج پخته و کلم بروکلی و سویا و کدو رو به گوشت و همبرگر و کالباس و فست فود ترجیح بدن.همه مامیدونیم سیگار و مشروب و وید بده ولی کیه که نخواد اینا رو استفاده بکنه تا توی قلبش سِره سِر شه؟بیشتر ما پسرهای مرتب و منظم و دخترای پاکدامن و نجیب و سربه زیر و پسرهای چشم پاک رو دوست داریم.ولی تا کجا؟بالاخره خسته میشیم ازشون.اینو دیگه من یکی خوب میدونم که با خوب بودن هیچ وقت به همه چیزهایی که دلمون میخواد توی یک رابطه نمیرسیم.حتی یکی از مباحث روانشناسی مدرن اینه که چرا زن ها جذب مردهای بد میشن؟

القصه همه این روضه ها رو خوندم که بگم متاسفانه یا خوشبختانه همه آدمها تمایل شدیدی به بد بودن،بد رفتار کردن،بد غذاخوردن و بدی دیدن.

تا توانید سخن حق مگوئید تا بردل‌ها گران نشوید و مردم بی‌سبب از شما نرجند

کوتاه سخن اول:کارتون باب اسفنجی رو اگر یک بار عمیقا به تماشا بنشینید متوجه میشید که معانی عمیق فلسفی رو با خودش داره.

کوتاه سخن دوم:خیلی خسته هستم.چرا من همیشه خسته هستم؟

کوتاه سخن سوم:چرا خیلی از مردها اکثر وقتها بداخلاق و اخمو و عبوس و کم حرف هستن؟

کوتاه سخن چهارم:دلم میخواست کنسرت سینا حجازی رو با یه عزیزی برم که نشد،نمیدونم چرا زندگی من همیشه یه چیزی کم داره.

کوتاه سخن پنجم:اینستاگرام شده یه دیوونه خونه.

کوتاه سخن ششم:نه تلگرام و نه هیچ چیز دیگه ای لطف وبلاگ رو نداره.وبلاگ نویسی لامصب یه لطف دیگه داره.

کوتاه سخن هفتم:دلم میخواد برم به یه سفر ده روزه.اونم خودم تنها.یک کمی برنامه هام ردیف بشه و کمی دست و بالم پولی بشه از تهران میرم تا چابهار،اونم تنها و با ماشین.هر جا خسته شدم بزنم کنار و تو چادر بخوابم و توی توالت های بین راهی حموم بکنم و غذا هم نون و ماست بخورم.اما خودم تنها باشم تا یه کم تجدید قوا و تمدد اعصاب بکنم.

کوتاه سخن هشتم:قربون همتون.