تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

به یاد داشته باشید که خوشبختی انسان به مقام یا دارایی او بستگی ندارد، خوشبختی، تنها به اندیشه ی او بستگی دارد.

کامنت دوستی به اسم سحردر پست پایین  منو عمیقا به این فکر فرو برد که مگه چی مینویسم که اینجوری باید در موردم گفته بشه؟؟حالا که اینجوریه منم میگم به کیفم،از این بعد میخوام وقیحانه و بی پروا و پیچیده و پر از اشارات سربسته جنسی بنویسم.

اینجا موهات رنگ قدیما بود و رنگش تند و پیدا بود

چه زیبا بود امروز که بعد از بیشتر از سه سال دوباره"میم خال گوشه گونه" رو دیدم.خالش رو که من دوست داشتم،از روی گونه اش کنده بود.دوست پسر قبلیش بهش گفته بود،یحتمل دوست پسر بدسلیقه ای داشته.خوشگل تر شده بود بعد از سه سال که دیدمش اما غمگین تر،خیلی غمگین. اونم به من گفت که چاق تر شدی.چهار،پنج ساعت با هم بودیم و دوباره حس میکنم که یه جوون بیست ساله هستم.دوباره مثل اون دفعه بهم یه لیوان داد.شاید بره و دوباره تا سه سال بعد ازش خبری نباشه.

آن‌که می تواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد از دروغ‌گفتن باک ندارد

بد ترین چیز توی یک رابطه اینه که بفهمی اونی که باهاته تا زمانی باهات میمونه که خوشحال باشی و پول داشته باشی.

اگه کسی توی زندگیتون بود که پیش قدم شد واسه حل مشکلاتتون،یا بهتون پول قرض داد،یا واستون کار پیدا کرد یا این که حداقلش تو ناراحتیتون کنارتون بود،هیچ وقت از دستش ندین.این جور آدمها جواهر هستن.

انجام حتی کوچکترین بدی برای دست یافتن به بزرگترین خوبی ها جایز نیست.

تنها آغوشی که واقعا به من آرامش میداد آغوش"سین چشم سبز"بود.دلم واسه اون آرامشی که توی ماه های اول زندگیمون بهم میداد خیلی تنگ شده.دلم واسه خیلی چیزاش تنگ شده.نمیدونم کجاست الان و چی کار میکنه.فقط میدونم که از من تنفر داره و واسه نابودیم هر کاری میکنه،حتی اگه مملکت بی قانون بود و ترس به دام افتادن نداشت منو خلاص میکرد.

خیلی بده که آدمها وقتی بینشون به هم خورد تمام حرمتها و احترام ها رو زیر پا بزارن و بدون مرز با هم دشمنی بکنن.

زن بگیرید و طلاق مدهید، زیرا خداوند مردانی که مکرر زن بگیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند دوست ندارد

امروز حوالی تندیس بودم و یه خانمی که موهای مشکی و ابروهای پهنی داشت و منو یاد دخترای ده سال پیش مینداخت بهم نخ داد.رفتم پیشش و کمی وراجی کردیم،من دستشویی داشتم و میخواستم سریع برم.حرف که از ردوبدل کردن شماره تلفن اومد بهم گفت که ممنون هستم از توجه و محبتت ولی من شوهر دارم از الان بگم،اگه مشکلی نداری شماره ام رو بدم.منم گفتم که شوهر خوش شانسی داری و خداحافظی کردم.ادای تنگها رو در نمیارم که من خوبم و معصوم،نه پاش بیفته من از همه دنیا گه تر و کثیف تر هستم.ولی نتونستم این کار رو بکنم.به احتمال قوی اگه دوره مجردیم بود قبول میکردم و توی دلم میگفتم کس خواهر شوهرش.اما الان و بعد از داستانهایی که واسم پیش اومده دیدم نسبت به خیلی چیزها کم کم داره عوض میشه.توی کسری از زمان به این فکر کردم که شاید شوهرش از اونا باشه که روزی سیزده،چهارده ساعت کار میکنه،شاید شوهرش پسر خوبی باشه،شاید فقط مشکل جنسی داره و خیلی سرده ولی شوهر خوبیه،شاید خیلی مادرش رو دوست داره  و الان بعد از کارش رفته به مادرش سر بزنه.همه اینا توی کسری از زمان از توی مغزم گذشت که شماره ندادم و نگرفتم.با خودم گفتم بزار یه کون کش دیگه با این زن خوشگل مو مشکی مانتو جلوباز بی دکمه دوست بشه.

گروه تلگرام

نمیدونم یه اشتباه چند بار باید تکرار بشه تا من آدم بشم.

این شما و این سری نمیدونم چندم گروه تلگرام:

آدرس

آرزو نیمی از زندگی است، امّا بی تفاوتی نیمی از مرگ است.

بدترین چیزی که ممکنه واسه احساسات یه آدم پیش بیاد بی تفاوتی هست.بی تفاوتی به ابراز عشق دیگران،بی تفاوت بودن نسبت به دیگران،بی تفاوتی نسبت به خودش و غرایز و احساسات خودش.

امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون به مرحله ای از زندگی نرسید که دیگه هیچی واستون مهم نباشه.

حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه‌ها نیست امتحان ریشه هاست

دلم واسه گلدون حسن یوسفم تنگ شده؛تنها موجود زنده ای که دلم رو هیچ وقت نشکوند ولی گمش کردم.

چیزی که نمیدونم اینه کی قراره روح من به آرامش برسه.

کمتر عاشق‌ام باش، اما طولانی‌تر عاشقم باش

عشقم تو که به دنیا اومدی من پنج سالم بود.من و تو هر کدوم درگیر جنگ بودیم.تو رو زمین سینه خیز میکردی که من مدرسه رفتنم شروع شد.منو کچل کردن و اینقدر پسر خوشگلی بودم که دخترها و زنهای همسایه همیشه موقع رفتن به مدرسه منو میبوسیدن،تو هم اون قدر ناز بودی که همه بغلت میکردن .

عشقم من کجا بودم وقتی تو به مدرسه رفتی و بزرگ شدی و پسرها بهت چشمک میزدن.هر کدوم گوشه ای از ایران،من و تو بزرگ شدیم پر از شادی و غم.کاش روز اولی که مدرسه میرفتی،روز اولی که دانشگاه رفتی کنارت بودم.کاش اولین عشقت بودم و کاش زودتر رو میدیدم.کاش سالها پیش توی کوه های سرسبز شمال میدیدمت و باهات آشنا میشدم.

زندگی گذشت و گذشت و سرد و گرم روزگار رو چشیدیم.شاید باید اون قدر سختی میدیدم  و با آدمهای عوضی آشنا میشدیم تا روزی که توی ونک ببینمت و بهم لبخند بزنی بفهمم که عشق واقعی یعنی چی.

پس گور بابای اون جمله که میگه اگر دوباره به دنیا بیام زودتر پیدات میکنم تا طولانی تر دوستت داشته باشم،چون الان که پیدات کردم میخوام تا همیشه دوستت داشته باشم.

و گناهان ما را ببخش چنانکه ما نیز، آنانکه بر ما گناه کردند را می‌بخشیم.

حس نوشتن در من مرده.فکر کنم دیگه وقتش رسیده ننویسم.