اول:دلتنگ "میم لبخند قشنگ"هستم،خیلی زیاد.لعنت به کانادا و استرالیا و امریکا که میخوان از من بگیرنش.
دوم:من پیر میشم ولی بزرگ نه.
سوم:من آدم تنهایی زندگی کردن نیستم.
چهارم:یعنی میشه این ماه رمضون تموم بشه.
پنجم:روزها پشت هم میان و میرن و فعلا خبر خاصی نیست.ولی احساس جوانی و نشاط و سرزندگیم دوباره برگشته.
ششم:فیلمهای لارنس فون تریه رو دوست ندارم با این که صحنه داره.
هفتم:دلم میخواد دوباره برم سینما تک قلهک.
هشتم:ازدواج من اشتباهی به بزرگی اشتباهات تمام بشریت بود.
نهم:دلتنگ جایی هستم که نمیدونم کجاست.
دهم:چرا دل هیچ کس واسه من تنگ نمیشه؟؟
یازدهم:چرا با مهربانی به چیزهایی که میخوایم نمیرسیم؟؟
دوازدهم:صدای هومن اژدری و آراد آریا رو دوست دارم.
سیزدهم:تقریبا تمام مطالب وبلاگ من چرت و پرته ولی واقعا و صادقانه بگم من واسه دلخوشی هیچ کسی نمینویسم و نوشته هام فقط و فقط واسه خودم هستن.پس اگه چیزی از نظر شما چرت به نظر میاد ناراحت نشید.من نویسنده نیستم.فقط چرت و پرت واسه دل خودم مینویسم.
چهاردهم:قربون همتون
قبلا گفتم اما الان که توی اولین شب تابستون هستیم و متاسفاته من غمگین هستم باید دوباره بگم که زیباترین ترانه ای که گوش دادم اینه:
"منتظر بود کاریه که بعضی وقتها پسرا واسه دخترا میکنن" از آرش دارا،مهراد هیدن و سیجل
ما دو روح گمگشته ایم که سالهای سال است در تنگ ماهی شنا میکنیم
بر همان زمین قدیم و آشنا راه می رویم،چه یافته ایم؟
همان ترسهای قدیم را
کاش اینجا بودی
نمیتونم بگم تا حالا چند بار با این کارتون من گریه کردم.انیمیشنی که تقدس روح خانواده و عشق به مادر و پاکی وارزشهای عمیق انسانی و اخلاقی رو به خوبی نشون میده.
اعتراف میکنم که عاشق و دلباخته بازی pou هستم.هر باز نصبش میکنم و پوی بیچاره ام چهار،پنج ساله میشم اما از ترس این که کسی مسخره ام نکنه پاکش میکنم.
فیلم آخر ساشا بارون کوهن به اسم the grimsby brothers واقعا خنده دار بود.یعنی چند سال بود اینجوری نخندیده بودم
یک درصد که چه عرض کنم،نیم درصد هم از این که زندگی با"سین چشم سبز" رو به هم زدم پشیمون نیستم.
یادمه خواهرش و برادرش بیشتر از یک هفته چتر شده بودن خونه ما و نمیرفتن شمال سر خونه و زندگی خودشون.همیشه هم تو خونه ما حرف از جنگ و سوریه و داعش و ارتش و اسلام و جهاد و داریوش و کوروش کبیر و اسلام و توهین به اعراب بود و من واقعا دیگه از دیدن شبکه افق و شنیدن اون حرفها خسته شده بودم.آخرش از کوره در رفتم و خیلی ملایم به اون دخترک احمق گفتم که توی حرفهای تو پر از تناقض هست.تو نمیتونی به اعراب فحش بدی در حالی که خودت مسلمون هستی،تو نمیتونی به اعراب صدر اسلام فحش بدی واسه حمله به ایران در حالی منتظر منتقم فاطمه هستی،تو نمیتونی هم عاشق شکوه ایران باستان باشی و خودت رو زرتشتی بدونی اما نماز بخونی.این حجم عظیم از تناقض رو من هیچ جایی ندیدم.جروبحث کرد با من و منم حوصله نداشتم و اومدم خوابیدم.از اون شب دیگه "سین چشم سبز" به خاطر خواهرش بیشتر از یک هفته پیش من نخوابید.