داستان هلنا و کامنتهاش و پیغام هاش با نویسنده این وبلاگ مثل داستان دنیا جهانبخش و ساسی مانکن میمونه.ولی افسوس و صد افسوس که هلنای قصه ما دنیاجهانبخش نمیشه و بنده هم ساسی نیستم که تقه بزنم تو طلا گلزار
پانوشت:هلنای سابق،هلنای جدید و هر اسمی که داری.جون مادرت بکش بیرون.زندگی تو ما کرده،تو دیگه نکن.
دوستان وبلاگ نویس باور بفرمایید این که در وبلاگتون مینویسید دوست جنس مخالف ندارید و لب به مشروب نزدید و سیگار نمیکشید و با چادر احساس آرامش دارید و نماز میخونید و عکس نصفه از خودتون میزارید و اعیاد مذهبی به یاد دوستانتون هستین و من حیث المجموع ادای تنگا رو واسه ما در میارین اصلا افتخار نیست.خودتون باشین بابا.
امروز متوجه شدیم که یکی از دوستان خوب و خوش طینت و واقعا آقا سرطان خیلی پیشرفته داره.ناراحتیم از این بیشتره که میبینیم پسر خیلی کوچکی داره
اگر قراره که بمیره کاش من به جاش بمیرم.من یه عوضی بدذات و منحرف هستم که هیچ جز مادرم از مرگم ناراحت نمیشه.
امروز وقتی داشتم برمیگشتم خونه توی تاکسی به یه مسیری رسیدیم که درختهای زیادی بود و همشون یه گلهای کوچیکی داشتن که توی فضا پخش شده بودن وداشتن مثل برف از آسمون به زمین میریختن و سولوی گیتار دیوید گیلمور هم تو تاکسی داشت پخش میشد که یهو یه ماشین محکم به ما زد.هیچیمون نشد و پیاده شدم و کرایه رو دادم و رفتم و به این فکر میکردم که اگر سرعتش بیشتر بود،اگر ما کمی موقعیتمون فرق میکرد و اگر هزار اتفاق دیگه مثل یه پازل کنار هم قرار میگرفت من الان اینجا نبودم
روزها به بطالت و بی هدفی و پوچ میگذره.میرم سرکار و میام خونه و میخوابم و فردا همین آش و کاسه و هر روز پرونده های بیشتری تو دادگاه و کلانتری واسم تشکیل میشه.خودم رو سپردم به جریان زندگی تا ببینم چی میشه.
یه غده تو کمرم هست که چند سال پیش تو خدمت متوجهش شدم.الان که چند سال گذشته هی داره بزرگتر میشه و عجیب بعضی روزها درد میکنه.نمیدونم خطرناکه یا نه.ولی مهم نیست.اگر هم بمیرم دیگه واسم اهمیتی نداره.من دیگه کاری تو این دنیا ندارم.نه دوستی دارم که واسم گریه بکنه و نه همسری که دوستم داشته باشه و نه کودکی که ازم به یادگار بمونه و نام خانوادگی من رو روی خودش داشته باشه.فقط دلم واسه مادرم میسوزه.
تو این قسمت آخری شهرزاد وقتی که بزرگ آقا یه ویلون به شیرین میده،حرف قشنگی شیرین بهش میزنه .با گریه به پدرش میگه که حال من با این چیزا خوب نمیشه.معنی این حرفش رو من با تمام وجودم فهمیدم.همه چیزایی که واسه عیاشی و خوشگذرونی واسه یه مرد لازمه تو زندگی من تقریبا هست.اما چه کنم که حال من خوب نمیشه.حال من با این چیزا خوب نمیشه.
خیلی دلم میخواست یه روزی از نزدیک ببینمش و دستاش رو روی صورتم حس کنم و چشمهاش رو ببوسم.ولی لعنت به من که هیچ وقت نتونستم جلوی بارش افکار احمقانه رو بگیرم.چه اهمیتی داره کجا زندگی میکنه،چند سال داره و چه قیافه ای داره.فقط دلم میخواد بنویسه و بخونم.
باز هم "کیمی آ" ی دوست داشتنی و خوب و مهربون و هنرمند یه پست زیباگذاشت که منو دیوونه خودش کرد.
http://yeghatre-harf.blogsky.com/1395/02/03/post-77/63-هذیون
باز هم حادثه ای عجیب و بسیار دلخراش باعث شد تا من گریه کنم از ته دلم و به خودم بگم که ما انسانها از حیوون هم پست تر هستیم.
داستان کودک نازنین افغانستانی رو شاید شنیده باشین.برای من جای تعجب داره که چطور یه نووجون یه دختر خردسال رو میدزده و بهش تجاوز میکنه و بعد به شکل بی رحمانه ای میکشه و در اسید میسوزونه.هر کدوم از این کارها از یه انسان بر نمی آد.آدم ربایی،تجاوز،قتل و سوزوندن یه جسد پاک و بی گناه و خردسال در اسید.
چطور آخه؟یکی بیاد به من توضیح بده.این جنایات بی رحمانه از هیچ کس برنمیاد،چطور یه پسر نوجوون تونسته همه این کارها رو بکنه؟
گروه تلگرام تموم شد و رفت.همیشه به همتون فکر میکنم دوستای خوبم.
کوتاه سخن اول:نمیدونم قبلا گفتم یا نه؟ولی خیلی ناراحت هستم از این که ما ایرانی ها هیچ خرده فرهنگی نداریم.
کوتاه سخن دوم:یادم میاد چند باری با دوستان بحث این بود که اگه حیوون بودین دوست داشتین چه حیوونی باشین و هر کسی به فراخور خودش شیر و پلنگ و خرس و ... رو انتخاب میکرد و امروز من فهمیدم که چی میخوام بشم.من میخوام زنبور عسل بشم.اما نه زنبور کارگر ماده که تمام عمر مشغول کار هست و نه زنبور ملکه که تمام عمر باید درد زایمان رو تحمل بکنه،بلکه زنبور نری که کاری جز جفت گیری با زنبور ملکه نداره و مفت میخوره و میخوابه.
کوتاه سخن سوم:شاید مشکلی در کودکی داشتم و این در من نهادینه شده اما واقعا از این که فراموش بشم میترسم.و الان متوجه این موضوع شدم که چرا با هر دختری دوست میشم واسش هدیه میخرم،میترسم از این که وقتی کات کردیم منو فراموش بکنه.اینم یه نوع ترس احمقانه هست.
کوتاه سخن چهارم:فروردین ماهی هست که بسیار سخت میگذره و بدترین ماه هست از لحاظ مالی.
کوتاه سخن پنجم:چرا تو انستاگرام همه چیز رنگی رنگی و زیبا هست؟پس زندگی واقعی کجاست؟
کوتاه سخن ششم:دیگه چیزی یادم نمیاد،یادم اومد میاد مینویسم.
کوتاه سخن هفتم:قربون همتون.
میگم یه وقت بد نباشه من پستهام همه مودبانه و بدون حرفهای بد شده.