متاسفانه کمی دیر به این نتیجه رسیدم.اما از این به بعد دیگه منت هیچ دختری رو نمیکشم،دیگه هیچ وقت کوتاه نمیام و هیچ وقت دیگه ناز نمیکشم.
دوستی با دخترهای زیادی داشتم.از هر نوع خانواده و تحصیلات و شهرهای مختلف و الان فهمیدم که نباید دیگه کوتاه اومد.همیشه اینو سرلوحه خودم قرار میدم:"خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند".
خوب بودن و محبت و خرج کردن بی حد و حصر و صداقت و راستگویی و تعهد و وفاداری حماقت محض است و لاغیر،چه در ازدواج و چه در هر نوع رابطه دوستی.
والسلام.
ساعت 6 صبح
من دارم میرم سرکار
اما فکرم مشغول اینه که ما پسرا چرا دوست دخترهامون رو که چند وقتی باهاشون بودیم و خوب و خوش بودیم رو ول میکنیم و میریم با کسی ازدواج میکنیم که هیچ شناختی روش نداریم.
دیروز دم تاتر شهر یه کاری داشتم که باید انجام میدادم و اصلا توی مود این نبودم که برم دنبال کسی یا بخوام با کسی آشنا بشم.در اثنای منتظر بودن برای تحویل امانتی ام بودم که توی ولوله گیتار زن ها و سروصدای دخترها با همخوانی ترانه حمید صفت چهره زیبایی منو به خودش جذب کرد و علی الظاهر که اونم بی میل نبود.از سرم افتاد و داشتم میرفتم خونه که پشیمون شدم و برگشتم و رفتم کنارش نشستم و باهاش دوست شدم.از من 8 سال بزرگتر بود و طنز تلخ ماجرا از جایی شروع میشه که دقیقا هم استانی و هم زبون و همشهری "سین چشم سبز" بود،ولی مگه مهمه؟؟؟همین که یه نفر باشه نه از پشت مانیتور و موبایل و مجازی،یک نفر که واقعی باشه و بتونی دستاش رو لمس کنی کافیه.حال 8 سال از من بزرگتر باشه یا که 18 سال.
القصه امروز هم بیرون رفتیم و موقع شام من به سرم زد که ببرمش رستوران ولیمه سر چهاراه امیراکرم.اونجا رو به یاد آوردم که اولین بار بی پول و تنها و غریب روز اولی که اومدم تهران رفتم اونجا و حالا بعد از چند سال همه چیز تغییر کرده بود و من دوباره همون جا بودم و جالب این که دقیقا روی همون صندلی نشسته بودم.
با خودم گفتم که کی میدونه که آخرش چی میشه.زندگی همیشه غیرقابل پیش بینی هست.شام خوردیم،دست دادیم و رفتیم دنبال زندگی هامون.
دوستان عزیزم علی الظاهر همین طور که داره پیش میره باید یه گروه تشکیل بدیم به اسم:"وبلاگ نویسان متاهل شکست خورده" یا "وبلاگ نویسان در آستانه طلاق" یا"وبلاگ نویسان بیچاره و درمانده در زندگی زناشوئی" .
واقعا داره چی میشه؟چرا همه اینجوری شدیم؟
اعتراف میکنم در مقطعی از زمان و در گذشته از اوناش بودم که بعد از اتمام صحبت تلفنی با دوست دخترم خیلی لوس و یخ میگفتم تو اول قطع کن،من قطع نمیکنم.
اعتراف میکنم با موی پر از ژل و سبیل فابریک که شبیه مخمل خونه مادربزرگه بودم فکر میکردم خیلی جذابم و دختربازی میکردم.
اعتراف میکنم تو شبای سرد زمستون و زیر برف و بارون ساعتها پای تلفن عمومی بودم و زر مفت میزدم.
هر کاری هر چقدر هم خز و غیرمعقول تو دوره خودش باید انجام بشه و گرنه همیشه رو ک*ن آدم میمونه.
من برگشتم.
دلتنگی و دوری از وبلاگ برای من نیست.دیگه مودبانه تر مینویسم.
ولی خداییش هر چیزی هم که بی ادبی مینوشتم درون مایه ای پندآموز داشت.
و در نهایت عاشق همتون هستم.
با فیلتر شدن این وبلاگ بنده حقیر فدوی امت هم به آخر خط وبلاگ نویسی رسیدم.دوباره برمیگردم،اما نمیدونم کی و چه زمانی.اما چیزی که مطمئن هستم دیگه توی این وبلاگ هیچ چیزی نمینویسم.
وبلاگ رو حذف نمیکنم تا نوشته هام چونان طوماری سرگردان درون یک بطری تو دریای اینترنت به جا بمونه ازم.
از دوستان خوبم چی بگم که گفتنی خیلی دارم. آدمهای خیلی خوبی این وبلاگ رو میخوندن و این همیشه باعث افتخار من بود که با نوشته هام تو قلبشون جایی داشتم.دلم واسه همه تنگ میشه،چه اونایی که تو پیام خصوصی بهم فحش میدادن و چه اونایی که همیشه نسبت به من لطف داشتن.باور نمیکنم که منم دارم تبدیل میشم به آدمی که دیگه هیچ کس ازش یاد نمیکنه.
وقتش رسیده که با بزرگترین ترس زندگیم روبرو بشم،ترس فراموش شدن.
زندگی من این روزها اون قدری به هم ریخته و نامنظم شده که فقط باید واسه سامان دهی و سازمان یافتن خودم تلاش بکنم.من و"سین چشم سبز" هم دیر یا زود طلاق میگیریم.
دیگه حرفی واسه گفتن نمونده.قسمت نظرات رو باز میزارم واسه همیشه.فقط بچه های خوبی باشین و حرف بد نزنین.
دوستون دارم.قربون همتون.
تراویس بیکل.
11 فروردین 1395
هی من اومدم گفتم جامعه دچار انحراف اخلاقی شدید و نگران کننده ای شده،هی گفتم داریم به قهقهرا میریم.نمونه اش هم مشخص شد.سرکار خانم مرسده ملک شاهی.صد البته که ایشون یک از هزاران هزار هستن.
من این جمله رو خیلی دوست دارم:
"چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟..."
با برادرم در مورد گرافیتی در تهران صحبت میکردم و چند نفر رو که به شکل گمنام کار گرافیتی انجام میدن و پیرو مکتب بنکسی هستن معرفی کردم.به من گفت که این ها یه مشت احمق هستن.وقتی مردم بیکارن،وقتی پول ندارن،وقتی از لحاظ فکری به تکامل نرسیده ان،وقتی با مشکلات ریز و درشت اقتصادی اکثریت قریب به اتفاق مردم دست و پنجه نرم میکنن گرافیتی و چیزهایی از این قبیل بی معنی هست.
با خودم فکر میکردم که تا چه حد حرفش میتونه درست باشه.آیا هنر مدرن برای مردم بی معنی خواهد بود زمانی که درگیر مشکلات اقتصادی هستن.
چند روز پیش یه ماشین بنز مدل بالا جلوی پای دو دختر ترمز زد.دخترها این کاره نبودن و علی الظاهر از یه خونه به خونه دیگه ای میخواستن برن و دخترهایی معمولی بودن.مثلا دختر خاله بودن و از خونه این یکی دختر میخواستن برن خونه اون یکی دختر یا یه چیز ساده تو این مایه ها.القصه بنز مدل بالا جلوشون وایساد و نمیدونم چه دیالوگی بینشون ردوبدل شد که دخترای خیلی عادی و معمولی قصه ما راضی شدن و سوار اون بنز شدن و رفتن.در همین حین که اونا داشتن حرف میزدن.یه سطل آشغال بزرگ هم بود که مردی تا کمر خم شده بود توش و وقتی دید فایده نداره به طور کلی پرید تو سطل و مشغول واکاوی آشغالها شد.
سکانس جالبی بود به نظر من،دو دختر عادی از یه خانواده متوسط که سوار یه بنز شدن و مردی که شیرجه زد تو سطل آشغال بزرگ برای پیدا کردن پلاستیک و پسری احمق که همه اینا رو میدید و به گرافیتی و ارتباط هنر مدرن با سطح معیشتی مردم فکر میکرد.