تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

یادت می افتم،بارون میگیره.....

چقدر روزهای بدی رو پشت سر میزارم.

از همه چیز خسته شدم.فرسایش این زندگی و این دعوا منو آخر سر نابود میکنه.

سراسر زمین از بالا به پایین ، آکنده از اشک بشر است.

همیشه از این وبلاگهایی که مخاطب رو مجبور به کامنت گذاری میکنن متنفر بودم.ولی الان ازتون میخوام منو تنها نزارین.منو تنها نزارین.حس بدی دارم.

باهاش حرف زدم.تا گوشای منو نبره و منو پشت میله های زندان نندازه و یه صد میلیونی ازم نگیره ول کن من نیست.امروز فهمیدم از شوهر قبلی هم کلی به جیب زده.الان که دیگه کلی بزرگتر شده و راه و چاه همه چی رو بلده.با یکی از استادهای دیوثش هم  ردیف شده داره بهش خط میده و همه چی رو یادش میده.دهنم رسما گاییده شده.لطفا به من راهنمایی بدین.مثل خر تو گل گیر گردم.چقدر من پخمه بودم و این زن هفت خط روزگار.

الان اونقدر مستم که حتی نمیتونم راه برم.فقط میخوام بگم کس خوهر مشکلات.عاشق همتون هستم

بهتر است آدمی محبوبی داشته باشد و او را از دست بدهد تا اینکه اصلاً به کسی مهر نورزیده باشد.

 تو این چند روزی که همسر الاغ من رفته شمال واسه عروسی خواهرش منم خونه مادرم بودم.اما الان اومدم خونه خودم تا به گلدون ها آب بدم و شیرای آب رو چک کنم که باز نباشن و از این جور کارای کس شعری مسولانه.

الان نشستم وسط هال و به در ودیوار نگاه میکنم.خونه سرد و خالیه.خدا میدونه انگار همه غم های دنیا رو تو دل من ریختن.من آدم بد و گهی نبودم تو زندگیم.با هر دختری دوست شدم دوستش داشتم.هیچ کس رو اذیت نکردم.همیشه سعی کردم مهربون باشم تو زندگیم.پس چرا زندگی من اینجوری رقم خورد.به فرش ها نگاه میکنم به تابلوها و به بوفه.چه امید و چه آرزوهایی داشتم،چه نقشه هایی کشیده بودم.اسم بچه رو هم حتی تعیین کرده بودیم.با خودم میگفتم عیب نداره عقد کسی دیگه بوده.به من نگفته که ازدواجمون به هم نخوره.الانش که خوبه،منو دوست داره،خانواده ام رو دوست داره.چه میدونستم عوض میشه.چه میدونستم هنوز مدرک فوق لیسانس گهش رو نگرفته یه آدم دیگه میشه.چه میدونستم به من مسیج میده و کس شعر بار من میکنه.چقدر دورنمای خوبی رو واسه خودمون متصور بودم.چقدر این خونه فسقلی رو دوست داشتم.چیدر با عشق توالتش رو میشستم.گلدون ها رو آب میدادم.پرده انتخاب کردم،رفتم فرش خریدم و یه مسیری حدود یک کیلومتر فرش لوله شده رو انداختم رو کمرم و آوردم.یه آبگرمکن بوتان رو از یه مسیر خیلی دور رو کمرم آوردم بالا.از چهار طبقه کشیدم بالا.فقط به عشق این خونه و به عشق همسرم.بلند شم جمع کنم برم بیرون تا غصه به من مسلط نشه و گرنه خودم رو از پنجره پرت میکنم بیرون.

چی فکر میکردم و چی شد.

نفرت

زن جنده من پاشده رفته شمال عروسی خواهر جون خرابش.از دیروز یه مسیج هم نزده حتی ببینه من کجام،چی کار میکنم.آدم به خودخواهی زن من اصلا وجود نداره.کارت عابر بانک منم که نزدیک 50 میلیون توش هست رو هم برده و کارت خوش رو که فقط صدهزارتوش هست به من داده.الان من اینجا دارم خون میخورم و سیگار پشت سیگار میکشم از ناراحتی،اون جنده هم اونجا داره شمالی میرقصه و با پسر خاله های مادر جنده اش که قبلا خواستگارش بودن لاس میزنه.اون شوهر جاکش سابقش هم اونجاست.و احتمالا تجدید خاطره ای بکنن با هم و به ریش تهرانی داماد به قول خودشون میخندن.

آدم عوضی تو اون دورانی که لیلی مجنون بودیم و خیلی خوب بودیم به من میگفت من اگه بچه دار شدم خدا رو شکر از فامیل مادری هیچ کم نداره و مثل باباش بی کس و کار نیست.زنیکه بی لیاقت رو من آدم کردم و فرستادم دانشگاه.زنیکه با من ازدواج کرده بود،رفتیم خونه مادرم شربت آبلیمو واسمون آورد نمیدونست چی هست و باراولش بود خورده بود.میز توالت تو زندگیش ندیده بود و میگفت میز آینه،به سینک ظرفشویی میگفت حوض.اینقدر رو مخش کار کردم و بهش آداب معاشرت و حرف زدن یاد دادم.حالا واسه خودم شاخ شده.رفته بود دانشگاه "رواندرمانی"رو میخوند"رو عن درمانی"اصلا نمیدونست رواندرمانی یعنی چی؟حالا به من میگه تو سرخوش و شیدایی.در تمام سی سال زندگیش میگو ندیده بود،نه خودش و نه خانواده اش.من میگو خریدم به من میگفت این چیه؟گوشتش حلاله؟


از من به شما نصیحت،وصیت،هر چی که میخواین حساب بکنید.هیچ وقت با کسی ازدواج نکنید که با شما تفاوت فرهنگی داره.من جنوبی چه گهی خوردم شمالی گرفتم.زنیکه به من میگفت پدرم صدها هکتار باغ و مزرعه داره و تو جنگل زمین داره،الان واسه عقد خواهرش از من دو تومن قرض گرفته.

بدترین گفتار، سخن دروغ است که چراغ آن بی فروغ است.

الان رفتم و تو اینترنت سرچ کردم و متوجه شدم به عملی که هسرم انجام داده میگن"تدلیس".این که در مورد ازدواج قبلیش چیزی به من نگفته و شناسنامه المثنی گرفته و در مورد سطح تحصیلات و شرایط مالی و خانوادگی و همین طور سنش بهم دروغ گفته.منتهای مراتب نمیدونم که میشه با اتکا به "تدلیس"طلاق گرفت یا خیر؟

لطفا منو راهنمایی بکنید.من مستاصل شدم و سردرگم.نمیدونم چی کار باید بکنم.

زندگی گه من

الان ساعت 2:10 نیمه شب هست و منی که همیشه نهایتا تا یازده شب میخوابم هنوز بیدارم و فکر میکنم.به تمام این روزها و لحظاتی که با سین چشم سبز داشتم فکر میکنم.من در این نزدیک به دو سالی که ازدواج کردم تنها و تنها دو دفعه رابطه جنسی با کسی غیر همسرم داشتم اونم از شدت نیاز بوده.کمتر مجردی میتونه درک بکنه این موضوع رو.همیشه تنها بودم شبها،بدون شام،بدون این که همسرم اصلا تو فکر من باشه.روز تولد من توی اولین سال ازدواجمون یادش رفت و بعدش هم اصلا یادش نیومد که نیومد.زن من مال روستایی بود که هیچ کس اصلا نمیدونه کجاست.بافریب و هزاران دروغ من و خانواده ام رو فریب داد.من هیچ وقت واسش شوهر بدی نبودم.هیچ کوتاهی نکردم.گذاشتمش درس بخونه و آداب معاشرت بهش یاد دادم.وقتی با من ازدواج کرد احترام و پرستیژی پیدا کرد.ولی هیچ وقت اون حداقل کارهایی رو که یه زن در قبال شوهرش باید انجام بده رو نداد.نه واسه من یه غذای درست و حسابی درست کرده تا الان،نه رابطه زناشوئی درست و حسابی.من به کی بگم یادم نمیاد آخرین بار کی برنامه داشتیم.کسی باورش نمیشه اصلا که یه زوج جوون هیچ رابطه ای با هم ندارن.منی که از گرما و شور جنسی و عاشقانه بی نظیر بودم شدم یه آدم داغون و خسته و سرد.حالا هی به من فحش بدین تو کامنتها،کی میدونه تو زندگی من چی میگذره.من یادم نمیاد کی زن من پیشم خوابیده.یادم ممیاد کی آخرین بار غذا درست کرده،یادم نمیاد کی آخرین بار جواب محبت من رو داده.من فقط دو بار خوابیدم.فقط دوبار از شدت نیاز و بدبختی،از بیچارگی.به کی بگم این حرفها رو.

تحمل این شرایط واسه من سخت شده.دندون من شکسته،زن من حاضر نیست از پولی که خودم شبانه روز زحمت میکشم به من بده تا برم درستش کنم.چند روزه که نمیتونم جز سوپ هیچی بخورم.حتی از روی محبت به من نمیگه ببینم دندونت رو.اصلا فراموشش شده.چند ماهه که من افسرده و خسته هستم.هیچ اهمیتی واسش نداره.فقط به فکر درس و پروژه و رنگ کردن موهاش هست.

مادربزرگ من در شرف مرگ بود،من نزدیک ششصدهزار تومن پول بیمارستان و اینا رو دادم و شب وقتی خسته و گریان اومدم خونه با من دعوا کرد که تو تنها نوه اش نیستی و بزار بچه هاش خرجش بکنن.حالا سه و دویست به برادرش قرض داده و دو تومن هم به خواهرش.بارها و بارها پول واسه خانواده اش واریز میکنه بدون این که به من بگه.

شمایی که منو کثیف میدونید،چی میدونید تو زندگی سگی من چی میگذره.من با امید و آرزوهایی ازدواج کردم و به هیچ کدومشون نرسیدم.کی میدونه من چقدر گریه کردم وقتی که فهمیدم زن من هفت سال عقد یه مرد دیگه بوده و به من نگفته و من بعد از ازدواج فهمیدم.کی میدونه من تا لحظه ای که آخوند خطبه عقد رو میخوند تازه فهمیدم که زنم یک سال و خرده ای ازم بزرگتره.من دردم رو به کی بگم.اونقدر این زن منو اذیت کرد،اون قدر به من دروغ گفته که هیچ کس باور نمیکنه.

راز، چیزی است که بقای آن در محافظت است و هلاک آن در افشاء

برشی از زندگی سگی اول:امروز به همسرم گفتم که من علاقه ای به شمال اومدن ندارم اما به خاطر تو میام.و آمار یه دختری رو درنیاوردم که واسه برادرش در نظر داشت.چون ازدواج برادرش به من ربطی نداره.به خاطر این دو موضوع و این که من زیاد کار میکنم از من ناراحته چند مسیج بلندبالا واسم نوشت که توشون به صراحت گفته بود که علاقه ای به زندگی مشترک با من نداره و دلش میخواد طلاق بگیره و امیدواره که با یه آدم دیگه ازدواج بکنه.

برشی از زندگی سگی دوم:چهار روز پیش با یه دختری توی یه پاساژی دوست شدم که نقاش بود.دیشب به من زنگ زد و تا تونست منو تحقیر کرد و منم یک کلمه حرف نزدم.به من میگفت مثل سگ دروغ میگی.تو کار نمیکنی و بیکاری.فکر کردی من خرم؟کدوم کاری هست که از صبح تا شب باشه و الخ... .خلاصه نمیدونم رو چه حسابی کلی به من بدوبیراه گفت و قطع کرد.

برشی از زندگی سگی سوم:هر چی بیشتر میگذره دعواهای بین من وسین چشم سبز کمتر میشه و در طرف مقابل هم عشق و علاقه ما کمتر میشه.نمیدونم کی ولی فکر میکنم یه روزی طلاق بگیریم.