تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

اما هرکه را آزمایی به کردار آزمای نه به گفتار که گنجشکی به نقد به که طاووسی به نسیه.

سخن اول:صدای سارا نائینی و ترانه اشارات نظر میتونه میراث بشری بشه و زیباترین لحظه برای من وقتی هست که خواهر مجردم که از مردها بیزاره باهاش همخوانی میکنه.

سخن دوم:اگر قرار بود دوره ای دیگه رو برای زندگی انتخاب میکردم پاریس رو در دوره ژان پل سارتر و سیمون دوبوار و اون زمانهای اوج روشنفکری و شکوفایی اندیشه انتخاب میکردم.

سخن سوم:طعم گنجشک کباب شده رو نمیشه با هیچ چیز عوض کرد علی الخصوص اگر کنارش یه ته پیک عرق سنگین باشه.

سخن چهارم:روزها به طور سینوسی و فراز و نشیب وار میرن جلو،کمی غم و کمی شادی و کمی خشم از این که نمیشه اوضاع رو تغییر داد.

سخن چهارم:هیچ وقت نمیتونم فکر مهاجرت رو از سرم بیرون کنم،ولی افسوس که به همسرم قول دادم خارج نریم اونم در طرف مقابل قول داده شمال نریم واسه همیشه.و من باید تا آخر عمر تهران بمونم.

سخن پنجم:شهر تهران مثل یه مادر مهربون سالهاست که آغوشش رو باز کرده به روی امثال من و همیشه مهربانانه بهشون هر آن چیزی رو که میخوان میده.فکر کنم یکی از سخاوتمندترین شهرهای جهان تهران باشه.

سخن ششم:نمیدونم گفتم یا نگفتم اما این حرکت دیوار مهربانی خیلی پسندیده و خوب هست.

سخن هفتم:بعضی وقتها به سرم میزنه همه چیز رو بزارم واسه سین چشم سبز ویه بیست تومن بردارم و از مرز خارج بشم و برم یه جایی تو اروپا کارگری بکنم و از دست همه مشکلات راحت بشم.

سخن هشتم:در پایان دست بوس همه شما هستم و عرض میکنم که من همیشه به کامنتها جواب میدم چرا از من گله میکنید؟؟؟فدای چشمهای مهربون همتون.

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر نخست به روی بیننده تبسم می‌کند، اما اگر در او دقیق شوی می‌گرید.

امروز ظهر اندوه زندگی و خستگی مفرط روحی و فشار و استرس کار و اخراج و این که دوباره از اول شروع کنم و اختلافات زناشوئی و تیکه های سین چشم سبز و بگومگوهای سرکار و یکنواختی روزها و افسردگی روان و اندوه برادرم اون قدر به من فشار آورد که رفتم تو مستراح اداره و گریه کردم.خاک تو کون من که اینجوری شدم.واقعا بریدم.به روزهای پایانی سال که نزدیک میشیم هی ناخودآگاه با سال پیش مقایسه اش میکنیم.امسال چه سال گهی بود.چه سال مزخرفی بود.دو ماه عن دیگه اش هم مونده.امسال سالی به غایت تخمی بود که هیچ پیشرفتی هم نداشت.

چراغ‌های ِرابطه تاریک اند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهدکرد

چه شب سنگین و حوصله سربری.کاش اینستاگرامم رو پاک نمیکردم.تف به کون من.

در قانون کور و هنجارهای تباه ما زنان خطاکار را کیفر می دهند و از مردان در می گذرند.

خیلی روزهای بد و سردی رو میگذرونم.نمیدونم چرا هیچ چیزی منو خوشحال نمیکنه.کم حرف و خسته شدم.بداخلاق نیستم ولی هیچ حرفی هم با هیچ کس واسه گفتن ندارم.دیشب سین چشم سبز گریه میکرد و میگفت چه بلایی سرت اومده.من خودم هم نمیدونم چه بلایی سرم اومده.نمیدونم چی شده.فقط دلم میخواد بمیرم.از آدمها،از کار،همکارها،مترو،اتوبوس ها،هوا،خونه ها،زنها،از همه چیز خسته شدم.سین چشم سبز میگه بریم مسافرت خوب میشی،ولی من هیچ علاقه ای به مسافرت ندارم،هیچ دوست ندارم جای جدیدی رو ببینم.میگه واست ماشین بخرم.ولی هیچ حس و شوقی به هیچ چیز جدیدی ندارم.واقعا کس خل شدم.میگه بچه دار بشیم،ولی این احمقانه ترین کاری هست که میشه انجام داد.میگه با من حرف بزن.ولی من هیچ حرفی ندارم که باهاش بزنم.اون قدر حرف زد با من که خسته شد و آخرش گریه کرد.منم همون جوری خسته و گیج و دلزده از زندگی رفتم توی یه اتاق دیگه و خوابیدم و صبح ساعت هفت اومدم سرکار.

چیزی که آدم را مجنون می‌کند تنهایی یا درد نیست ماندن در وضعیت وحشت مدام است.

روزها از پی هم میگذرن و معلوم نیست چی میخواد پیش بیاد.وقتی به سین چشم سبز و اخلاقیاتش نگاه میکنم و به طور واقع بینانه میرم تو نخش میبینم که زیاد مذهبی نیست و فقط ادای مذهبی ها رو واسه من در میاره.وقتی میره بیرون آرایش کامل میکنه.خیلی زیاد و بیش از حد سرکار با مردها حرف میزنه.تو تلگرام همیشه با هم کلاسی های پسرش در ارتباط هست و شوخی و خنده دارن و هر شب و هر شب داره با شوهرخواهرش چت میکنه و وقتی هم به من گفت به جای این که ناراحت بشم یا برخورد کنم گفتم که جفتتون بیاین برین تو کونم که بدش اومد.نمیدونم چه علتی داره و این که این خوبه یا بد.ولی دیگه اصلا بد دل نیستم نسبت به زنم.قبلا همیشه موبایلش رو چک میکردم و گیر میدادم و هزارتا کار دیگه.الان دیگه واسم اهمیتی نداره چی کار میکنه.هر چند که بنده خدا کاری هم نمیکنه.اما واقعا کنجکاو هم نیستم که ببینم چه غلطی میکنه تو زندگیش و روابطش با همکلاسی ها و همکارهاش.

هر روز گه تر از روز قبل میشه سرکارم.معلوم نیست چی میشه آخرش.تهش دیگه اخراجه.کس خواهرشون،اخراجم بکنن.بزار بکنن.به تخمم،به کیرم.ولی تا آخرین لحظه با صداقت کار میکنم.

اصلا نمیدونم صبح چطور شب میشه و شب چطور صبح میشه.تازگی ها که نه یه حدود دو هفته ای میشه که سر شب نهایتا ساعت 10 میخوابم و طرفای ساعت 2 شب بیدار میشم و تو بیداری همش کابوس میبینم.

زندگی خیلی مسخره شده.چشمه جوشان کس شعر گویی من خشکیده،شهوت آتشفشانی به خاکستر و خاموشی رسیده،سرد سرد شدم.دلم یه دست غریبه میخواد.یه زن غریبه.کسی که نشناسمش،کسی که تا حالا لمسش نکردم.فقط همون میتونه حال منو خوب بکنه.

هر روز میگم بالاخره یه روز خوب میاد،ولی هیچ روز خوبی نیومده هنوز.


پیغام به دوست

"زن عاشق" وبلاگت رو خوندم.فقط میتونم بگم خیلی خری.نمیشه با موبایل کامنت گذاشت.خر نشو و اسیر توهمات کس خل گونه مغزت نشو.

فردا که همه گرد هم آیند از ما نکنند هیچ یاد

دلم خیلی تنگ و گرفته هست.

نمیدونم چرا اینجوری شدم.

از خستگی کونم پاره شده.

دلم میخواد یه جایی بشینم و اینقدر بخورم و بکشم تا رو شلوار خودم بالا بیارم.

دلم میخواد اونقدر عیاشی بکنم تا از نفس بیفتم.

من برگشتم.امیدوارم مثل سابق و بهتر از سابق بشم.لعنت به من.

مشخص نیست کی دوباره بنویسم

خیلی خسته هستم،خیلی زیاد.جسمم خسته نیست.روح و روان من خسته هست.نمیتونم بنویسم.دلم میخواد دور بشم از همه آدمها.

بچه ها

الان ساعت شش و نیم صبحه.

وقتی مادرایی رو میبینم که کارمند هستن و توی این سرمای زمستون و تاریکی بچه های خیلی کوچیکشون رو بغل کردن که ببرن مهدکودک یا خونه یکی بزارن که برن سرکار دلم کباب میشه.دلم میخواد زمین دهن باز کنه وقتی میبینم بچه های طفل معصوم چقدر خوابشون میاد.میخوام بمیرم از ناراحتی که میبینم این بچه ها قربانی میشن.

انسان موظف است که عاشق حقیقت باشد و اظهار آن را به خاطر عشقی که نسبت به آن دارد، از تکالیف حتمی خود بداند.

من فقط یه چیزی بگم و برم.

میدونید که همه شما خواننده های این وبلاگ رو از ته دل دوست دارم یا نمیدونید.اگه نمیدونید بدونید که عاشقتون هستم.