من عادت بدی دارم شاید هم عادت خوبی باشه و اونم این که عن یه ترانه رو درمیارم.یعنی توی یه مقطعی اونقدر ترانه ای رو گوش میدم که حتی خواننده و آهنگساز و شاعر و همه و هیچ کس در کره خاکی به اندازه من ترانه رو گوش نداده باشن.این روزها تمام مدت این ترانه رو گوش میدم که شاید به نوعی هم وصف حال من و همسرم هم باشه:
I'm Not The Only One از Sam Smith عزیز.دانلود کنید،گوش کنید و حالش رو ببرید.از من گفتن بود.
اگر به بعضی از دوستان اندیشمند و صاحب کرامات و فرزانه و بسیار مودب برنمیخوره و ناراحت نمیشن میخوام در وبلاگ خودم و فضای مجازی خودم و دفترچه خاطرات خودم نظر کاملا شخصی خودم رو بگم که عاری از توهین و خشم و کینه هست.هیچ کس مجبور به کامنت گذاری نیست.اما هر کس هم کامنت بزاره با هر محتوایی تایید میشه جز نظرات حاوی ترویج خشونت و توهین به مذاهب و کودک آزاری.
-------
اما بریم روی اصل مطلب:
میدونید الان جامعه کنونی ما با بحران های خیلی بدی مواجه هست.اول از همه بحران عقده های جنسی و انحرافات عجیب جنسی که متاسفانه نادیده گرفته میشه و همیشه سعی بر اینه که صورت مساله رو پاک کرد.اما واقعا جامعه با مسائل خیلی بدی از لحاظ جنسی روبرو هست.بحران بیکاری که بسیار بده.تعداد بسیار زیادی جوون داریم که بیکار هستن و عملا هیچ شغلی ندارن و یا مشاغلی بسیار سطح پایین و غیرمرتبط با مدرک تحصیلیشون دارن و دیگه این که کارفرماها بسیار بد با نیروهاشون رفتار میکنن.خشونت علیه زنان بسیار زیاد شده.آزار حیوانات بسیار زیاد شده.شکار غیرقانونی و خطر انقراض گونه های حیوانی خیلی زیاد شده.محیط زیست در خطره و هزار تا چیز دیگه.
از همه اینا که بگذریم میرسیم به عادات خیلی بدی که در خلق و خوی ما به وجود اومده.تظاهر،دورویی،غیبت،زیرآب زنی و هزار تا چیز دیگه.اختلافات زناشوئی،خیانت زوجین به همدیگه و افزایش طلاق و کاهش عمر ازدواج ها.در زمینه جرم و جنایت هم شاهد دعواهای خونین و قمه کشی و جنایت ها و قتل های زنجیره ای هستیم.کودک آزاری،اعتیاد،تجاوز جنسی و هزاران مدل جرم جدید روزانه انجام میشه.
نمیخوام فضای این روزها رو تیره نشون بدم و قصد سیاه نمایی ندارم و از صدها مشکل همچون گرانی و تورم و بالارفتن سن ازدواج و ... میگذرم.اما با همه این چیزایی که گفتم من خیلی خوشبین هستم.خوشبین هستم که همه این مسائل تا حدود بیست سال دیگه برطرف میشه.من به آینده و به این که نسلی که الان کودک هستن و نوزاد وقتی بزرگ بشن شرایط رو تغییر بدن و انسان هایی رئوف و مهربان و پاک و با شخصیت و اهل تسامح بشن خیلی امیدوارم.من اطمینان دارم که اونقدر فرصت های شغلی زیاد بشه و نیروی کار کم بشه که ما مجبور بشیم از خارج نیروی کار بیاریم.من اطمینان دارم که در آینده هر کس با هر رشته تحصیلی و هر سطح سواد شغل دلخواه خودش رو خواهد داشت.من اطمینان دارم که در آینده نه چندان دور هیچ کس فکر مهاجرت به خارج نداشته باشه.ازدواج ها مستحکم بشه و هیچ کس به خاطر مسائل جنسی ازدواج نکنه و هیچ جنایت و جرمی به خاطر مسائل جنسی به وجود نیاد.
من میدونم که فرداها خیلی روشنه.اونم نه فرداهای خیلی دور.
بعضی وقتها مردم میان و نظراتی تبلیغاتی و کس شعر میزارن که مربوط به وبلاگهای بیان و بلاگفا و پرشین بلاگ میشه.در این جور مواقع دلم میخواد بگم:بدو برو بچه در خونه خودتون بازی کن.
ملت چنان کیریسمس رو به هم تبریک میگن و در تدارک جشن هستن که انگار باباشون تخمشون رو تو واتیکان یا سوئد گذاشته.
عن این کیریسمس رو تا چند سال دیگه اگه این ایرانیا در نیووردن شما بیا هر چی خواستی به من بگو.
من همیشه دوستت خواهم داشت و به تو فکر خواهم کرد.
همسر خوبم،همسر مهربانم منو ببخش که ناامیدت میکنم.منو ببخش که نماز نمیخونم و مذهبی نیستم.ولی فقط به امید داشتن آینده ای بهتر باتو کار میکنم،زندگی میکنم و نفس میکشم.تو زیباترین دختر نیمکره شرقی هستی.
چه اتفاق جالبی بود که اجداد تو سالیان درازی پیش از شوروی به ایران اومدن و چه زیبا که اجداد من به هیچ جایی نرفتن و همون جنوب موندن.و چه عجیب که تو از روستای جنگلی خودت خسته شدی و به تهران پناه آوردی تا کار بکنی و پول دربیاری و درست لحظه ای که از خون و عفونت و تنهایی و مجردی خسته شده بودی و میخواستی بری تا با یکی از اون شمالی های بی عاطفه ازدواج بکنی من رسیدم.
منی که از بیکاری خسته شده بودم و دربه در کار بودم و از جنوب گرم به تنهایی اومدم تهران.من اگر اون روز خواب میموندم به مصاحبه نمیرسیدم.اگر اون زن بیوه میانسال از کت و شلوار پوشیدن من خوشش نمیومد و بعدها به من نمیگفت بانمک استخدام نمیشدم و اگر من با اون دختر خوشگل وبلاگ نویس ازدواج میکردم شابد هیچ وقت تو رو نمیدیدم.اگر زبانم خوب بود و میرفتم خارج،اگر برمیگشتم جنوب،اگر دعوام میشد تو محل کارم،اگر عاشق چشمهای دیگه ای میشدم،اگر پول کمتری داشتم،و هزار اتفاق دیگه ممکن بود بیفته که من و تو ازدواج نکنیم.
اما ما ازدواج کردیم و چه ساده هم ازدواج کردیم و چه زیبا که شب ازدواج ما تو شهریور ماه بارون اومد.و تو گریه کردی و من بهت قول دادم که هیچ وقت ازت جدا نمیشم و هنوز هم سر قولم هستم.
من مثل یه بچه هستم که مدام شیطنت میکنم و از مادرم دور میشم.اما مدام به پشت سرم نگاه میکنم که ببینم حواست به من هست یا نه؟و وقتی دور شدم ازت دوباره و با سرعت برمیگردم تو آغوش خودت
دلم میخواد بچه ای که از ما به وجود میاد عین تو باشه.چشم رنگی و سفید و بامحبت و پاک و دوست داشتنی.
اون قدر سردرد دارم که انگار دو تا میخ خیلی بلند از دو طرف دارن فشار میدن توی شقیقه هام.
کاش همسرم خونه بود و سرم رو روی پاش میزاشتم و دست میکشید تو موهام و صورتم.این جور وقتها مثل یه اسب وحشی که تا چشمهاش رو ببندن آروم میشه میشم.
اگر کسی رمز میخواد در مورد پست پایین به من بگه.خیلی هم رمزش ساده هست.خودتون هم میتونید حدس بزنید.
بند اول:حذف شد
بند دوم:حذف شد
بند سوم:اینو به خانم های عزیز دوستانه میگم که هیچ وقت و در هیچ سنی و با هر هیکل و وزنی که دارین اعتماد به نفس خودتون رو از دست ندین.تمام زنهای کره زمین خواستنی هستن.بعضی مردها چاق دوست دارن،بعضی لاغر،بعضی پیر دوست دارن،و بعضی جوون.
هر زنی با هر سنی و با هر وزنی و با هر رنگ پوستی و هر وضعیت بدنی خاطرخواهای خودش رو داره.
امروز خودم رو به مریضی زدم و سرکار نرفتم تا بمونم تو خونه و به چشمهای رنگی همسرم نگاه کنم.