تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

تنفر از خواهر زن....

چقدر متنفرم از این یکی خواهر زنم با اون عقاید مرتجعانه و سبک حرف زدن مسخره مازندرانی و اون نامزد مشنگش و اون صدای نخ دندون کشیدنش.دلم میخواد هزاران کیلومتر از این شب بارونی دور بشم و برم جایی که تا آخر عمرم نبینمش.کتلتی که واسه شام درست کرده رو نمیخورم.به زور باهاش حرف میزنم و از خودش و اون نامزد کس مشنگش متنفرم.چطور نمیتونه تنفر منو درک بکنه؟چرا همیشه باید اینو تحمل بکنم.موش موذی کثیف مازندرانی.از چشمهای زاغت و قدبلند ولاغرت و صدای مسخره ات تنفر دارم.حالم ازت به هم میخوره.کاش میفهمدی چقدر از تو بدم میاد.

از اون غرور بیجات و اون نگاهت متنفرم.تو فکر میکنی که جات وسط بهشته و من قعر جهنم تا ابدالدهر تو آتیش میسوزم.از اون اصرارت مبنی بر سوسمارخوربودن عربهای قبل از اسلام،از اون عقایدت که همه رو به جز مسلمونهای واقعی گمراه میدونی بیزارم.از تند و تند نماز خوندنت که انگار مجبورت کردن.از همه چیز تو بیزارم.

میتونم هزاران کلمه دیگه در باب تنفرم از تو بنویسم.تو که موجود بیخودی هستی که فقط اکسیژن رو حروم میکنی.اما میرم میخوابم.چون فردا باید برم سرکار.

حالم ازت به هم میخوره.

وقتی پیدا کنیم کسی که با عجیب و غریب بودنمان سازگار است ، ما درعجیب و غریب بودن متقابل قرارمی‌گیریم وآن راعشق می‌نامیم.

سخن اول:تو دوره دانشجویی که رفیقی داشتم که اهل انزلی بود و با هم ردیف بودیم و یه بار با یه دختری تو خونه گرفتنش و بعدش منم فارغ التحصیل شدم و دیگه خبری ازش نداشتم.بچه باحالی بود.به ترانه هایی که خیلی اثر غم انگیز و متاثر کننده ای داشت با همون لهجه شمالیش میگفت که ترانه اش خیلی داغانه.حالا از اون به بعد منم عادتم شده به ترانه هایی مثل ترانه عزیزم کجایی چاووشی میگم ترانه داغان.

سخن دوم:توی جنوب که من بزرگ شدم و درس خوندم هیچ وقت من شمالی ندیدم.هیچ کسی نبود که بگه من شمالی هستم.تا این که من رفتم دانشگاه تو استان مرکزی و یه بار به یکی گفتم بچه کجایی؟اونم گفت من بچه شمالم.من تعجب کردم و بهش گفتم یعنی چی بچه شمالی.اسم شهرت چیه؟حالا خوبه من بگم بچه جنوبم؟

سخن سوم:من تا زمانی که با همسرم ازدواج نکرده بودم نمیدونستم شمال یعنی مازندران و گیلان و گلستان.اصلا نمیدونستم مرکز گیلان کجاست یا رشت کجاست یا ساری کجاست.

سخن چهارم:من از دوره دانشجویی همیشه برنامه ریزی میکردم که برم شمال و توی یه ویلای جنگلی زندگی بکنم.

سخن پنجم:بهترین دوست دوران خدمت من شمالی بود که متاسفانه تو تصادف کشته شد.

میمونم برات نازنین.عوض نمیکنمت با زمین

ترانه ای هست به اسم"منتظر بودن کاریه که بعضی وقتها پسرا میکنن" با صدای آرش دارا و مهراد هیدن و سیجل.

این ترانه رو وقتی میشنوم فقط و فقط به سین چشم سبز فکر میکنم.

دقیقا کجایی....

منم تسلیم وسوسه شدم و غرق دیدن سریال شهرزاد شدم.سریال خیلی خوبیه.دیشب ساعت یک و نیم شب که داشتم سریال رو میدیم و آخر قسمت ششم بود که این ترانه چاووشی آتیش به جون من زد.همزمان با ترانه میخوندم که عزیزم کجایی که همسرم برگشت و گفت عزیزم من که اینجام غافل از این که تو دل من چی میگذره.

برسان سلام ما را.

خوب دیگه از جو اون پست پایینی که طولانی هست و در مورد خیانت و این جور کس شعراست بیرون بیاین و بگین خودتون چطورین؟دماغتون چاقه؟

خواهر خانم کوچیکه خونه ماست.نمیدونم چرا اینقدر دوستش دارم.نمیدونم چرا اکثر مردا خواهر خانماشون رو خیلی دوست دارن.منم که به جز عزیزم صداش نمیکنم.نمیدونم چه حکمتی هست.کشش مهار نشدنی جنسی نسبت بهش ندارم.اما از حرف زدن باهاش خسته نمیشم.متاسفانه اینم یه سری عقاید غیرقابل تحمل تو بعضی زمینه ها داره.خدایا چرا هیچ کس کامل نیست.همیشه یه چیزی تو آدما کمه.

خستگی و بیخوابی جزء جدانشدنی وجود من شده.اگه خسته نباشم و کمبود خواب نداشته باشم انگار یه چیزی کم دارم.

بشر در ناآرامی و سر و صدای این جهان متولد می‌شود و در سکوت و آرامش آن جهان از دنیا می‌رود.

دلم میخواد روزی خونه ای داشته باشم که دوتا کا رو بشه تو حمومش کرد:

1-تو حموم ترانه پخش کنم.

2-وان تو حموم داشته باشم.

غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد.....

تو اینستاگرام دوتا اکانت داشتم که هر دو رو حذف کردم که دیگه حتی عکس منم اونجا نباشه.وایبر و واتس آپ وتانگو و لاین و همه نرم افزارهای ارتباطی رو هم پاک کردم.اکانت فیسبوکم رو هم بعد از هشت سال عضویت پاک کردم.

بچسبم به زندگی واقعی.

مشکلات اقتصادی پدر آدم رو در میاره.

انسان در این عالم چون شبح سرگردانی است که هنگام عبور از این راه، حتی سایه‌ای از خود به یادگار نمی‌گذارد.

باید به چند سوال اساسی صادقانه پاسخ بدم.پاسخ به این سوالات هستن که باعث میشه بدونم چرا میخوام طلاق بگیرم و از همسرم جدا بشم یا این که چرا میخوام زندگیم رو با اون ادامه بدم.پاسخ صادقانه به این سوالات برای من حکم شفاف سازی ابهامات ذهنیم رو داره.

سوال اول:چرا به همسرم خیانت کردم؟

صورت سوال اشتباهه و این شبهه رو واسه هر کسی به وجود میاره که من بیست وچهار ساعت شبانه روز مشغول خیانت کردن به همسرم هستم.در صورتی که اشتباهه.من دفعات خیلی خیلی کمی به طور جدی و واقعی به همسرم خیانت کردم.و این که یه مرد بتونه واقعا خیانتکار تمام عیاری بشه لازمه اش پول و ماشین و خونه و تیپ هست که من فاقد همه اینا هستم.برچسب متاهل بودن به اندازه کافی باعث فراری دادن دخترها میشه.اما برگردیم به جواب که چرا یه نفر خیانت میکنه.من در مورد زنها نمیدونم چی بگم و جوابی ندارم که بدم.در مورد مردها هم نمیتونم جواب بدم.فقط در مورد خودم میتونم جواب بدم و این که کدوم یکی از ما در موقعیتش بودیم و صرف نظر کردیم؟نجابت و وفاداری و تعهد زمانی معنی پیدا میکنه که ما انتخابهای امن و بی خطر و بدون ریسکی داشته باشیم ولی نخوایم که انجامش بدیم.نجابت زمانی معنی پیدا میکنه که من بدونم همخوابگی با یه زن باعث نمیشه که همسرم متوجه بشه و زندگی زناشوئیم به هم بخوره و تصویر قدیس گونه من خراب بشه و با تمام این اوصاف و اطمینان از همه این موضوعات باز هم اون کار رو انجام ندم.پس میبینید که واقعا سخت هست.من زمانی خیانت کردم به همسرم که توی دوره خیلی بدی بودم.به خاطر مسائلی درگیر بودیم و رابطه ما واسه چندین هفته به تاخیر افتاده بود پس من اون کار رو کردم.

----

سوال دوم:با وجود این که همسر خودت زیبا و جوان و دوست داشتنی و گرم و مهربون هست چرا جذب زن های دیگه میشی؟

همه توصیفات فوق در مورد همسر من درسته و علاوه بر اون ها ما رابطه خوبی از لحاظ جنسی داریم.نمیخوام جوابم رو تعمیم بدم به همه موجودات نر پستاندار.فقط در مورد خودم میگم که با وجود همه خصوصیات خوب فیزیکی همسرم،واسه من تکراری شده.و به طور قطع به یقین میگم که اگه زنی به زیبایی سوفیالورن،لیو تایلر،آنجلیناجولی،کامرون دیاز و یا هر زن زیبای دیگه ای داشتم بعد از چندین ماه واسه من تکراری میشد و هر زنی با هر سنی و با هر قیافه ای میتونست منو جذب بکنه.فلسفه من در مورد زنان اینه که با هر تیپ و هیکل و وزن و قیافه ای زیبا هستن.من نمیتونم زن زشت ببینم.من همه زن ها رو دوست دارم.و اینجوریه که انتخاب های وسیعی دارم.

----

سوال سوم:اگه یه روزی بفهمم زنم بهم خیانت کرده چی کار میکنم ؟ چه حسی بهم دست میده اگه بفهمم زنم بهم خیانت کرده؟آیا دوست دارم زنم بهم خیانت بکنه؟

جواب خیلی ساده هست.اگه همسر من اون قدری زرنگ هست که بتونه خیانت بکنه و با مرد یا مردان دیگه ای باشه و من نفهمم خوب من نفهمیدم پس ناراحتی نداره.اگه من یه روزی بفهمم دعوا و دادوبیداد راه نمیندازم و کتک کاری نمیکنم و فقط درخواست طلاق میدم.و این که هیچ مردی دوست نداره زنش بهش خیانت پس منم از این قاعده مستثنا نیستم.اما این دلیل قانع کننده ای نمیشه که چون من دوست ندارم زنم بهم خیانت بکنه پس خودم هم نباید این کار رو میکردم.

----

سوال چهارم:بعد از تموم شدن خیانت و وقتی که تموم شد به چی فکر میکردی؟

به هیچی.انگار که توی یه خلاء لایتناهی افتاده بود.و این که یه حسی به من گفت دیگه تموم شد.ولی نه عذاب وجدان داشتم و نه ناراحت بودم.فقط کمی گیج بودم.و این که بدن اون زن رو با بدن همسر خودم مقایسه میکردم.

----

سوال پنجم:آیا باز هم این کار رو انجام میدی؟

جواب فقط یک چیز هست:بله.اگر باز هم موقعیت مناسبی پیدا کردم و آدم مناسبی پیدا کردم این کار رو انجام میدم.

--------------------------------------------------------

با جواب دادن صادقانه به این سوالات هست که میتونم زندگیم رو ادامه بدم،همسرم و اون چشمهای زیباش رو دوست داشته باشم و هر کاری واسه خوشحال کردنش بکنم.با هم بچه دار بشیم و بزرگ شدنشون رو ببینیم و کنار هم پیر بشیم.

این شهر تا همیشه بوی ما رو میده.....

کار کردن،اونم پنجشنبه تا شب از جمعه کاری که بدتره هیچ از صدتا فحش خواهر و مادر هم بدتره.