تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

از چه سبب؟ آیا از این‌که شما را دوست نمی‌دارم؟ خدا می‌داند!

من آدم مذهبی نیستم و به خاطرش هم فحش زیاد خوردم.اما همیشه مطالعات مذهبی داشتم و عاشق مذاهب بودم.در آیین مسیحیت داستان زیبایی وجود داره به این شکل که روزی عیسی مسیح(ع) از جایی میگذشتن که دید یهودیان میخوان زنی رو به جرم زنا سنگسار بکنن.عیسی سنگی رو برداشت و رو به مردم گفت که هر کدوم از شما که گناه کار نیست بیاد جلو و به این زن سنگ بزنه.طبعا هیچ کس شهامت جلو رفتن نداشت.چون همه گنه کار بودن و واقف به این مسئله.

نشد که بی دهن صدا کنم تو رو

صدای نخراشیده  چاووشی به طرز عجیبی زیبا هست.

خواهش عاجزانه

چرا به من فحش میدین؟لطفا به من توهین نکنید.من اون قدر در طول روز تحقیر میشم که واسم کافیه.اگر کثیف و آشغال هستم وبلاگ منو نخونید.من آدم بدبختی هستم که خوشبختی رو هیچ وقت تجربه نکردم.ازدواج کردم اما همسرم منو دوست نداره.شما نمیدونید تو زندگی من واقعا چی میگذره.خواهش میکنم به من فحش ندین.

زندگی گلی است که عشق شهد آن است.

زیباترین محبتها و به یاد ماندنی ترینشون محبتهای کوچیک هستن.قشنگ ترین چیزایی که از یک نفر میتونیم به یاد بیاریم نوع نگاهش هست و طرز نگاه کردن اون شخص هست.یکی از محبتهای خالصانه و بی ریا که هیچ وقت از ذهن آدمها پاک نمیشه اینه که وقتی خوابن روشون پتو بندازی.

اعتدال را در همه‌چیز رعایت کن، استشمام هوای تازه و نظافت و ورزش روزانه را فراموش مکن، سر را خنک و پا را گرم نگه‌دار.

سخن اول:خانم همکاری که در دو پست پایینی ازش حرف زدم و گوشواره پروانه ای داشت امروز برای دوست پسرش عکسی از خودش فرستاد که مربوط به اولین سالگرد ازدواجش بود.شوهرش واسش کیک خریده بود و ساعت و دستبند.همون عکس رو خانم واسه دوست پسرش فرستاد.از ناراحتی میخواستم گریه کنم.خود کار خیانت زشت و ناپسند است.اما وقتی زشت تر میشه که یه آدم خصوصی ترین لحظاتش،زیباترین حرفهاش،بهترین کارهاش و چیزایی که مربوط به زندگی زناشوئیش میشه رو با یکی دیگه شریک بکنه.اگر کسی میخواد خیانت بکنه لااقل تو خونه خودش این کار رو نکنه،لباسی رو نپوشه که همسرش با عشق واسش خریده،ادکلنی رو نزنه که همسرش واسش خریده.در حیوانی ترین امیال و غرایزمون باید حداقل حرمتها رو نگه داریم.

سخن دوم:تجربه گروه تلگرام موفق نبود به نظر من.توی وبلاگها همه از ترانه ها و کتابها و تابلوها حرف میزنن.من فکر میکردم میتونیم توی گروه اینا رو با هم به اشتراک بزاریم.اما دیدم نشد.شاید به زودی گروه رو پاک کنم.

سخن سوم:امروز بعد از مدتها فوتسال بازی کردم و بعد بازی اون قدر بالا آوردم که دیگه از دهنم خون بیرون میومد.نمیدونم چرا اینجوری شدم.

ارزش مرد به اندازۀ همت اوست، و شجاعت او به قدر ننگی است که احساس می‌کند، و پاکدامنی او به اندازة غیرت اوست.

خرده حکایت اول شب جمعه:دو تا از همکارهای خانم جوون که متاسفانه بنا بر شرایطی نمیتونم باهاشون رو هم بریزم و طرح دوستی بریزم به فاصله چند هفته یعنی یکیشون چند هفته قبل و یکیشون امروز چیزایی به من گفتن که برام باور پذیر نبود.اولی که حدود شش ماهی میشه ازدواج کرده و انصافا قبراق و خوشگل هست به شکلی که کیر هر پستاندار نری رو شق میکنه به من گفت که من میدونم شوهرم دوست دختر داره و اونم میدونه من دوست پسر دارم و مشکلی هم با این قضیه نداریم.مثلا من با دوستای پسرم میرم مهمونی اما شب باید خونه باشم.یا شوهرم با دوست دخترهاش هنوز دوست هست اما خونه نمیاردشون.و به نظر من هیچ ایرادی نداره دوست اجتماعی غیرهمجنس داشته باشه شوهرم و محدودش نمیکنم.دومیشون هم که یه خانم جوون و لاغر خوشگل هست با چشم های درشت و گوشواره پروانه ای شکل به من گفت که شوهر من کاری با من نداره و من با همه دوستای شوهرم دوستم و آدم بددلی نیست.من در عجبم شاید من خیلی امل باشم و اینا خیلی متمدن.فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که من یه بار پلاستیکهای خرید زن همسایه رو که جوون هست اما بسیار چاقه واسش تا دم در خونشون بردم و سین چشم سبز منو از تو پنجره دید و وقتی به خونه برگشتم چنان بلایی سرمن آورد که دیگه هیچ وقت جرات نکنم که بهش حتی جواب سلام بدم.

خرده حکایت دوم شب جمعه:حالا که روی لبه تیغ هستم با خودم گفتم کس خواهر کار و اضافه کاری.ساعت 2 تعطیل کردیم و رفتیم سمت قیطریه و پیتزای ایتالیایی خوردیم و من اونجا میخواستم برم تو کار یه دختری که رفیق ما نزاشت و بعدا دیدیم که ای دل غافل دختره پورشه داره.و دیگه پشیمونی سودی نداشت.

خرده حکایت سوم شب جمعه:امشب پاهای بسیاری رو به آسمون دراز میشه و صدها کیلو دستمال کاغذی مصرف میشه و هزاران قرص خورده میشه و ده ها کاندوم حین برنامه پاره میشه و میلیاردها تومن گردش پول به وجود میاد و صدها هزار نفر با ترشح هورمون تستسترون مواجه میشن و بی شمار خیانت به وقوع میپیونده و بی شمار انسان از پسری و دختری خودشون درمیان و تازه معنی زندگی رو میفهمن و نطفه انسانهای بیشماری بسته میشه و هزاران لیتر مشروب خورده میشه و قطارهای بسیاری در غارهای تاریک فرو میرن و چه فریادهایی که به آسمون بلند میشه و چه اشکهای شوقی که ریخته نمیشه.در این شب عزیز بنده تنها هستم،آجیل درجه یک تواضع میخورم و خیلی ریلکس وبلاگهای آدمهای دیگه رو میخونم و با خودم میگم کاش یه نخ سیگار بود که میکشیدم.

خرده حکایت چهارم شب جمعه:دلم میخواست که نظرات رو باز بزارم تا بدون تایید نشون داده بشن.اما بعضی ها بی تربیت هستن و دیگران رو فحش میدن.نکنید این کار رو.تسامح و تساهل و مماشات فراموش نشه دوستان گلم.

برای داشتن یک زندگی آرام و بدون مخمصه، شوهر باید کر و زن باید لال باشد.

دوستی عزیز به نام سارا در وبلاگ خودشون این طور نوشتن که:

"قبلا گفتم از آقایونی که کیف خانم هاشون رو میگیرن بیزارم؟ اره گفتم،ولی دلیل نمیشه که دوباره و سه باره و ده باره و هزارباره نگم"

ضمن احترام به نظر ایشون باید خدمت همه دوستان مجرد عرض کنم که زندگی متاهلی اون چیزی نیست که رسانه ها بازتاب میدن و توی تلویزیون میبیند.بلکه مجموعه از روزهای کسالت بار و سختی و دعوا و کشمکش و جنگ سرد و لبخند و گذشت و خشم و وسوسه و ایثار هست.

یه وقتایی همسر آدم پریود میشه،کمر درد داره،خونریزی داره.اخلاقش گه میشه،یه وقتایی مسیر طولانی رو پیاده طی میکنه.یه وقتایی زن تا سرحد مرگ تو خونه کار میکنه.یه وقتایی تیکه هایی از خانواده شوهر میشنوه.یه وقتایی زندگی الانش رو با دوره مجردی و زندگی دوستانش مقایسه میکنه و میبینه که باخته.یه وقتایی شوهرش تو رابطه جنسی نمیتونه یا نمیخواد یا بلد نیست راضیش بکنه.یه وقتایی تا صبح بیداره بالاسر بچه.

اصولا زنها در جوامعی سنتی و در کشوری مثل ایران خیلی زحمت میکشن.حتی برخلاف تصور رایج که مردم فکر میکنن زنهای تهرانی عشق و حال میکنن باید عرض کنم که اینجوری نیست.زنهای تهرانی متاهلی که بیرون کار میکنن واقعا شرایط سختی دارن.زنهای خانه دار هم همین طور.حالا با همه این سختی ها و گذشتهایی که همسران ما برامون میکنن کمترین کاری که میتونیم واسشون بکنیم اینه که حداقلش اگر کیفش سنگین بود و خیابون خلوت بود واسش کیفش رو بگیریم،وقتی رسیدیم خونه چهار کلمه باهوشون حرف بزنیم و به حرفهاشون گوش بدیم.ماهی یک بار اقلا ظرفها رو بشوریم.جلوی خانواده اش بوسش کنیم تا احساس رضایت داشته باشه.

هرزگی در سلوک و رفتار موجب هرزگی در اصول و اخلاق می‌گردد. یونان و رم به علت انحطاط اخلاقی فرمانروایانشان سقوط کردند

یاوه گویی اول:بعضی مسائل هستن که اگر ساعتها و ساعتها در موردشون بحث کنیم به نتیجه ای نمیرسیم.یکی از اون مسائل خوشبختی هست.واقعا انسان خوشبخت در عصر جدید چه کسی هست؟؟چطور میشه احساس خوشبختی کرد؟؟؟من همیشه از خودم و همسرم این سوال رو میپرسم.یه وقتایی ازش میپرسم که تو خوشبختی؟؟؟؟ و اونم در جواب انگار که پاسخ مناسب رو روی کاغذ نوشته باشه پشت سر هم خطابه کوتاهی در باب خوب بودن من و وضعیت مالی و جسمی خوبمون ایراد میکنه و فصل الخطابش میشه این که من خیلی خوشبختم و وقتی اون این سوال رو از من میپرسه من فقط میگم آره من خوشبختم.اما خیلی فکر میکنم که آیا واقعا خوشبختم؟؟؟.

یاوه گویی دوم:امروز پیاده داشتم برمیگشتم.هوا خیلی سرد شده.یه زن میانسال از بغلم رد شد و بهم لبخند زد و منم رفتم که بهش شماره بدم.وقتی نزدیکش شدم به من گفت تو رو با داداشم اشتباه گرفتم و منم بهش گفتم پس داداش خوش تیپی داری.

یاوه گویی سوم:دلم نمیخواد هیچ مسافرت شمالی رو با همسرم برم.دوست ندارم برم تو اون روستای جنگلی نمور که هیچ جای خشکی نداره.همه جا یا خیسه یا یه درخت یا گیاه یا چمن هست.زمین خشک و بایر نمیبینی و دل من میگیره.

یاوه گویی چهارم:دلم داره واسه شهرم تنگ میشه.واسه جنوب گرم،این موقع از سال هوای اونجا خیلی خوبه.اون موقع که من اونجا بودم دختربازی نمیکردم وگرنه خیلی خوب بود واسم.

یاوه گویی پنجم:من اگر بمیرم شماهایی که نور چشم منید و هر روز اینجا رو میخونید چطوری میفهمید؟؟

یاوه گویی ششم:الان از قیافه خودم راضی هستم.کاش همیشه همین جوری میموندم.

یاوه گویی هفتم:عاشق اینم که تو وبلاگ های دیگه در مورد وبلاگ من مطلبی مینویسن.همه آدمها شیفته تمجید هستن و منی که سراپا خودشیفته هستم هم از این قضیه مستثنی نیستم.

یاوه گویی هشتم:یه بار من پیشنهاد دادم که یه گروه تو تلگرام بسازیم که خیلی ها موافق نبودن.اما الان دوباره این پیشنهاد رو مطرح میکنم که یه گروهی بسازیم توی یکی از این نرم افزارها.یه جوری هم باشه که کسی شماره کسی رو نداشته باشه.

یاوه گویی نهم:دلم میخواد یکی از همین روزها حسابی مست کنم.

شادی حاصل یک قانون و یا نتیجه منطقی اعمال نیست ، حاصل شانس است.

حکایت کوچک اول:خونه فسقلی و کوچیک ما اون قدر ظرف و بلور و چینی و کریستال توش هست که میشه باهاشون جهیزیه چند دختر رو ردیف کرد.حالا دیشب میبینم سه تا قابلمه کوچیک تا بزرگ توی همه دیگه و پرس شده کنار اتاق هستن و"سین چشم سبز" به من میگه که اینا رو تو قرعه کشی برنده شدم.

حکایت کوچک دوم:به همسرم میگم خوش شانسی و اونم به من میگه که تو خوش شانس تری که من همسر تو شدم و من لبخند کجی میزنم و غرق اندیشه میشم و میرم به دوره نوجوونی.

حکایت کوچک سوم:من راضی هستم از زندگی اما خوب اگر قوانین فیزیک جابه جا بشن و زمان برگرده به عقب دیگه با این شخص ازدواج نمیکنم.الان دوستش دارم و خیلی خوبه.اما من با امیدهایی دیگه ازدواج کردم.من فکر میکردم ماشین درست و حسابی میره زیر پام و صاحب خونه خوبی میشم.هیچ وقت،هیچ وقت و هرگز تو روابط و تو آشنایی واسه ازدواج از خودتون یه شخصیت رویایی نسازین.

حکایت کوچک چهارم:کمی از تنش ها و استرس ها کم شده.فی الواقع همه چیز رو به تخمم حواله کردم.هر چی میخواد بشه دیگه مهم نیست.غصه چی رو بخورم؟؟؟خونه آخرش اینه که اخراج میشم دیگه.