تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

من آنم که در پای خُوکان نریزم/مراین قیمیتی دُر، لفظ دری را.

فکر اول:چرا نمیتونم اصطلاحات جدید رو دوست داشته باشم؟؟؟از این اصطلاح جدید حالم بهم میخوره:سرکارطوری،خسته طوری،مهمونی طوری،راه پله طوری و هر چیزی که آخرش یه طوری بزارن.مدتهاست به این فکر میکنم که زبان فارسی زبانی ابتر و محکوم به نابودی هست.زبانی است که قدرت مولد بودن نداره و این که پارسی شکر نیست.

فکر دوم:بدترین چیز اینه که آدم با خواننده های وبلاگش ارتباط برقرار بکنه.حالا از هر نوعش.اون وقت دیگه خودت نیستی و باید در وبلاگت رو تخته بکنی و بری یه جای دیگه.تا الان اگه این کار رو کردم دیگه نخواهم کرد.

فکر سوم:خیلی از زن ها هستن که مطیع بودن و برده شوهر بودن تو خونشون هست.مرد هر چی عوضی تر و منحرف تر و کثیف تر باشه.زنش بیشتر دوستش داره.البته در مورد همه صادق نیست.

فکر چهارم:کی قراره بازار مسکن از حالت رکود بیرون بیاد فقط خدا میدونه

فکر پنجم:چه تناقض عجیبی وجود داره که عکس حسین تهی با اون موزیک ویدیوهایی که دخترای لخت توش میرقصن میره رو جلد مجله تماشاگر.

فکر ششم:بعضی وقتها که دست و بالم توی دختربازی بسته هست غصه میخورم که چرا ازدواج کردم.

فکر هفتم.پنجشنبه برای اولین بار بعد ازدواج به یه دختری تو خیابون شماره دادم که مهندس تجهیزات پزشکی بود و کمتر از بیست وچهارساعت بعد دعوامون شد و قرار شد دیگه زنگ نزنیم به هم.غلط نکنم اونم متاهل بود.

ناراحتی

یکی از بچه ها خونشون خالی شده و کلوب راه انداخته تا زنش نیست.من نمیتونم برم پیشش چون آخر هفته زنم خونست.میخوام گریه کنم از ناراحتی.

آه دیگر خاموش،افیلیای مهربان!ای پری زیبا،در نیایش های خویش،گناهان مرانیز به یاد آر.

دیشب وقتی رسیدم خونه همسرم رو بعد از بیشتر از یک هفته دیدم.کله اش تو موبایلش بود و داشت تحولات جهان اسلام رو رصد میکرد با این عنوان که من حتما باید بدونم تو منطقه چی میگذره.ناامید ازبودن با اون فیلم "هملت" قدیمی نسخه کشور شوروی رو گذاشتم و مشغول دیدن شدم.سین چشم سبز ازم پرسید که فیلم چیه و بهش گفتم هملت.میدونستم که حتی اسمش رو هم نشنیده.اما در کمال تعجب موبایلش رو پرت کرد و جیغ کوتاهی کشید و گفت من عاشق هملت هستم.چشمهام از تعجب گرد شد.هیچ وقت فکر نمیکردم همسر مذهبی و معتقد من عاشق هملت باشه و تعجب من وقتی صد برابر شد که میدیدم قسمتهای زیادی از مونولوگ های فیلم رو حفظ بود و همزمان با فیلم میگفت.

وسطای فیلم خوابم گرفت و وقتی بیدار شدم داشت به خاطر مرگ هملت و آفیلیا گریه میکرد و فیلم تموم شده بود.

سرم رو روی پاش گذاشتم و دست گرمش رو روی صورتم کشید و دوباره به خواب عمیقی رفتم.

تهران ساعت 5:55 صبح.

بنده حقیر فدوی امت هلاک پنج دقیقه خوابم.

تاج و تختم فقط برای 5 دقیقه خواب.


انسان نمی‌تواند زندگی اش را صرف نگرانی در مورد حوادث غیر منتظره بکند.

تو این هوایی که هوای چندنفره هست فقط باید تو خونه بمونی.بری زیر پتو و با تخمات بازی کنی و ترانه جدید آدل که اسمش هلو هست رو با صدای بلند بشنوی و نمه نمه مشروب بخوری.و تلویزیون رو با صدای بسته نگاه کنی.

شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود.

همسر خوبم زندگی خیلی کوتاهه.من نفهمیدم چطور سی ساله شدم.من نفهمیدم چطور ازدواج کردم و من نفهمیدم چطور به اینجا رسیدم.من مگه چند سال جوون هستم؟چند سال میتونم انرژی جنسی داشته باشم؟من وقتی تو ازم دوری کمتر دوستت دارم،وقتی رابطه نداریم سرد میشم باهات.منو ببخش اگه نمیتونم در مقابل وسوسه های زنای دیگه مقاومت کنم.منو ببخش که بهت خیانت میکنم.منو ببخش که توی شبهایی تو فکر میکنی من تو خونه خوابم اما به سلامتی تو دارم مشروب میخورم.منو ببخش که دیگه حلقه دستم نمیزارم چون نمیخوام بفهمن دخترا که متاهلم.منو ببخش.

تو هم هر کاری که دلت میخواد بکن.اگر نمیتونم تو رابطه راضیت بکنم،اگر نمیتونم وقتایی که میخوای کنارت باشم،اگر اون مردی نیستم که تو همیشه دوست داشتی.میتونی که هر کاری دلت میخواد بکنی.ولی زرنگ باش و نزار من بفهمم.

من اگر رابطه ها و غرایز حیوانیم رو با زنای دیگه انجام میدم.اما عشق رو تو آغوش تو پیدا میکنم.روز به روز بیشتر از قبل دوستت دارم همسر خوبم ولی منو ببخش که وفادار نیستم.

فلسفه، میکروسکوپ افکار است.

روزها میان و میرن و من با خستگی و تنهایی شب ها رو سپری میکنم.همسرم یک هفته شب ها خونه نیست و پشت سر هم شیفت داره.منم تمام روز سر به طور پیوسته 12 ساعت سر کارم،نتیجتا همدیگه رو در حد چند دقیقه تو خیابون میبینیم که اونم از این کار بیزاره.

هیجانات جنسیم به طور سینوسی شده.کم و زیاد میشه.حس میکنم مثل سابق دیگه مرد 5 بار صبح تا ظهر نیستم و الان خیلی کم شده انرژیم.شاید از خستگی مفرط باشه.با سرد شدن هوا احساس میکنم بیماری داره بهم هجوم میاره.پاهام بی حس شده و سرم گیج میره.یه حسی بهم میگی بیشتر از چهل و خورده ای سال نمیتونم زندگی کنم.دلم میخواست الان پیش همسرم بودم.اون بدن گرم و آغوش بازی برای من گناه کار داره.منو همیشه دوست داره حتی وقتی گه و بداخلاق میشم.من بهش خیانت میکنم و اون به من اعتماد داره.کاش پیشش بودم و دستاش رو میزاشت روی چشمام تا گرمای اونا منو آروم بکنه.اون الان توی عمیق ترین خواب جهان فرو رفته تا شب بتونه دوباره التیام زخم های آدمهایی باشه که پناهی جز اون ندارن.

من هم لبه‌ی یه پرت‌گاه خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم... تمام روز کارم همینه. یه ناتور ِ دشتم...

اون گوشه پایین سمت راست که نگاه بکنید نوشته:"وبلاگ هایی که دوست دارم."توی اون وبلاگها وبلاگی هست به اسم:"یک قطره حرف" از شخصی به اسم "کیمی آ"که نمیدونم چه شکلی هست و چند سال داره و چه کاره هست.اما یک چیز رو میدونم اونم این که کاش نویسنده میشد.کاش داستان مینوشت و کتابهاش چاپ میشد.اون وقت من اولین نفری بودم که توی لوس بازی های مرفهین بی درد شرکت میکردم و توی جشن چاپ کتابش ازش امضا میگرفتم.نوشته های کیمی آ ،لبریز از احساسات عمیق بشری هستن.تو رو درگیر خودشون میکنن و شدیدا باهوشون همزادپنداری میکنی.چند پست مزخرف و بی معنی هم داره.اما اکثر پستهاش با روح و روان یه آدم بازی میکنه.تو رو به دست خاطراتی میسپاره که سالهاست مدفونشون کردی.نمیدونم چطور پیداش کردم اما از این که وبلاگش رو میخونم احساس خیلی خوبی دارم.نمیدونم که این پست رو میخونی کیمی آ جان عزیز یا نه؟اما اگر میخونی ازت خواهش میکنم بیشتر بنویس و ما رو با خودت ببر به دشتهای خیال.


زندگی درباره یک ریتم است. ما می‌جنبیم، قلبمان خون می‌دمد. ما یک دستگاه ریتم هستیم، این است آنچه هستیم.»

اصطلاحی همسر من داره که وقتی در مورد کسی که ازش نفرت داره به کار میبره.میگه که:"خون فلانی رو هم بخورم،سیر نمیشم".و من تو این لحظات جدا عرض میکنم که آب دهنم رو قورت میدم و یه کم ازش میترسم با اون لهجه غلیظ مازندرانی و چشم های روسی.

هیچ مسلمانی را نترسانید ، که ترساندنِ مسلمان ، ستمی بزرگ است.

ظلمی که بلاگفا به وبلاگنویس هاش کرد آلمان تو جام جهانی به برزیل نکرد.