شنیدین میگن آفتابه لگن هفت دست،شام وناهار هیچی.شده حکایت من که دو تا خونه خالی دستم هست.اما کسی ندارم که بیارمش پیشم.
امروز تصمیم داشتم با دوستان برم خونه مامانم که رفته مسافرت و بشینیم و مشروب خوبی به بدن بزنیم و تا صبح سیگار بکشیم و مرغ کباب کنیم و حال کنیم.که همسر نازنین من زد تو کاسه و کوزه من و گفت من کلیدهام رو تو محل کار جا گذاشتم و خونه خودمون باش که در رو از روم باز بکنی و من الان سراپا خشم هستم و شبیه یه انفجار اتمی هستم با غباری قارچی شکل.
چند شب پیش که خونه بودم و برادر خانمم هم مهمون ما بود.تلویزیون داشت یه مستند در مورد زندگی بابون ها پخش میکرد.من گفتم ولش کن ببینیم.اینا پسرعموهای انسان هستن.یهو برادر خانمم گفت که اینا انسان بودن و خداوند اینا رو نفرین کرده و به این شکل دراومدن.
اول:مادر من به مسافرتی طولانی مدت رفت.شاید تا هفته ها تهران نباشه.
دوم:به رسم قدیم و دوران مجردی لخت مادرزاد تو خونه میچرخم وقتی خودم تنهام.
سوم:چند روزه تا از خواب بیدار میشم این شعر رو زمزمه میکنم:"بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را،شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق،آزار این رمیده سر در کمند را".و تعجب میکنم که چطور حفظ شدم این شعر رو.
چهارم:دوره مجردیم با یه دختر دوست بودم که اصالتا افغانستانی بود و خیلی خوشگل بود و سر این که من بهش گفتم نباید عکسای بی حجابت رو بزاری تو فیسبوک قهر کردیم.چند روز پیش خواهرش رو دیدم.خندید وقتی منو دید و سلام و علیک گرمی باهام کرد.انگار خواهرش بهش گفته بود.نمیدونم والا،ولی تمام وجودم غرق این شهوت شیطانی شد که کاش میشد با خواهرش هم دوست میشدم.اما خودم خوب میدونم که دیگه این گه خوری ها به من نیومده.
پنجم:هر سال از طرف محل کارمون میریم آزمایش کامل و چکاب کامل فیزیکی میشیم.سال پیش وقتی دکتر نتیجه آزمایش منو دید گفت بدنت مثل یه ساعت کار میکنه و یه مشت به شکمم زد که اون روزها مثل تخته سنگ بود.امسال هم همون دکتر بود و تا آزمایشم رو تو دستش گرفت گفت دیابت و چربی خون تو خانواده شما ارثی هست.منم الکی گفتم نه و دکتر هم گفت کس شعر واسه من نگو.بعد گفت که قند و چربی بدنت نسبت به سنت خیلی بالاست.این قدر اون خندق بلا رو پر نکن.وقتی اینا رو به زنم گفتم بهم گفت:ای بمیرم واست.من میدونستم تو توی جوونی از دست میری.
ششم:دلم میخواد واسه اربعین برم کربلا.بدون هیچ هدف و انگیزه مشخص مذهبی.فقط چون عربی حرف میزنن.و یه چیز باحال به نظرم باشه این پیاده روی.
ساعت شش و نیم صبح.تهران بارونی و صدای گرم آراد آریا که ردپا رو میخونه.
من از این که زنم فراموش کنه میترسم.از این که کیرم دیگه راست نشه میترسم.از این که زیر یک دقیقه ارضا بشم میترسم.از این که زنم با به پسر خوشی دوست به میترسم.از این که از سرکارم اخراج بشم میترسم.از این که فقیر بشم دوباره و پول سیگار نداشتن باشم میترسم.از این مجبور بشم برم شمال زندگی کنم و دیگه تهران نباشم میترسم.
اما از همه اینا بیشتر از مرگ میترسم.از این که بمیرم میترسم.من نمیخوام بمیرم.
زیباترین زبان بعد از عربی فرانسه هست و لاغیر.
اینو دوست خوب وبلاگیم هولدن کالفید بهتر میتونه توضیح بده.
این چند روز به این فکر کردم که چرا مردان دنبال زنان جدید هستند و این که چرا مردان مسن اسیر زنان جوان میشن.پاسخ این دو سوال رو براساس ذات بشر میدم و اون چیزی که ریشه در نهاد بشر داره.
سوال اول:چرا مردان دنبال زنانی دیگر میفتن در صورتی که خودشون همسر دارن؟
جواب:صدها و شاید میلیون ها سال پیش انسانها در قبایل کوچک زندگی میکردن و مادر با پسر و دختر با پدر و خواهر با برادر همبستر میشد و مردان به این فکر افتادن که تنوعی ایجاد کنن و دنبال زن های جدید بودن و از قبایل و سرزمین های کوچک خودشون بیرون رفتن و زنان جدیدی پیدا کردن و همین امر باعث پاک تر شدن نژاد بشر و کم شدن بیماری های ژنتیکی شد.پس میل مردان به زنان دیگری جز همسرشون چیز بدی نیست.
سوال دوم:چرا مردان مسن عاشق زنان جوان میشوند؟؟
جواب:میل جنسی به خاطر ترشح هورمونی به اسم تستسترون هست که با بالا رفتن سن ترشح این هورمون کم میشه.اما وقتی که ما هم صحبت و شریک جنسی جوان و جذابی داشته باشیم این هورمون بیشتر ترشح میکنه.چون طبیعتا همسر خودمون واسمون یکنواخت و پیر شده.پس این ترشح مجدد هورمون ها در سنین پیری هست که با عشق اشتباه گرفته میشه.
اول:ای کاش لاتاری برنده بشم و برم امریکا
دوم:اومدم خونه و نمیگم چی کار کردم،اما تو ابرام
سوم:زن من خودش رو بکشه من مذهبی نمیشم.درسته مجبورم کرد به خاطر محرم ریش بزارم،اما ریش گذاشتم فقط به این خاطر که ریشم نارنجی هست.
چهارم:شهرداری واشنگتن یه خط ویژه تلفنی گذاشته واسه گزارش وجود موش در سطح شهر
پنجم:به این نتیجه رسیدم که اگه از لحاظ جنسی ارضا باشم دوست و همسر خوبی هستم وگرنه عن هستم.
ششم:بلژیک هم کشور خوبیه
هفتم:قربون همتون
ده روزه که به خاطر محرم هیچ خبری از سانفرانسیسکو و اینا نیست و رسما همه چیز به احترام این ایام تعطیل شده و کرکره رو داده پایین.روز تاسوعا هم باید از صبح ساعت7 تا 7شب سرکارباشم چون تا خرخره تو قسط و قرض افتادم فقط به خاطر این که خانم خونه بزرگتر دلش میخواد.و با هر آدم عوضی و جاکش و جنده ای سروکله بزنم و آخر سری هم که دارم میام زن من باید جلوهمکارام چیپ بازی و دهاتی بازی دربیاره و ریشنخند بشم.حالا هم که اومدم خونه تو یخچال هیچی نداریم و خانم هیچی واسه من درست نکرده و رفته سرکار و کارتم خالیه چون تمام حقوق رو روز اول میریزم به حساب خانم و از گرسنگی هم دارم میمیرم و سرم هم درد میکنه و از لحاظ جنسی هم بالای دو هفته هست که هیچ خبری نبوده و الان هم لخت با بوی پا و معده خالی نشستم تو تاریکی و به خودم میگم من چرا زن گرفتم؟چه گهی بود که خوردم.واسه خودم مجرد بودم.حال میکردم.مسافرت میرفتم.هفته ای یکی دوبار"سیما" یا "ال بور خیلی سفید" هم میومدن پیشم و خونه مامانم بودم و بهترین غذاها رو میخوردم.و حساب بانکیم پر پول بود و داشتم زندگیم رو میکردم.
از ازدواج هیچ خیری ندیدم و مثل سگ پشیمونم.مثل سگ پشیمونم.مثل سگ پشیمونم