این اتفاقی که تو چند روز اخیر تو فیسبوک افتاد و چیزایی که رو پیج مسی و اون زنِ مردم نوشتن.چیز عجیبی نبود و دقیقا شخصیت مردم ایران رو نشون داد.اینایی که کلمات و جمله های رکیک و زشت نوشته بودن از کره مریخ یا کشور ژاپن نبودن.خود من و شما و دوستای من و شما بودن.
من همیشه گفتم و باز هم میگم که زندگی همیشه اون جوری نیست که ما بخوایم.نشد که با "میم ای کی جی" به جایی برسم.
بعد از مدتها تصمیم دارم برگردم و از خودم و روزهایی که پشت سر میزارم و امیدها و آرزوها و هراس ها و ترس ها و دغدغه هام بنویسم.
تو این مدتی که نبودم اتفاقات ریز و درشت زیادی واسم افتاد.خونمون رو عوض کردیم.چند اضافه کاری سنگین تا نیمه های شب داشتم و یکی از اعضای خانوادم واسش یه مریضی پیش اومد که تقریبا همگی خودمون رو آماده مردنش کرده بودیم و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد و یه عمل سنگین روش انجام شد و به علم پزشکی امیدوار شدم و الان خوب شده.
اما اتفاق خوبی که دیروز واسم به وجود اومد ثمر بخشی یکی از چیزایی بود که از بدو ورودم به سازمان دنبالش بودم.
همون روزهای اول تو این سازمان من "میم ای کی جی" رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد.لاغر و قد بلنده با یه بینی بزرگ و حرکاتش هم خیلی سریع و دست تندی تو کارش داره.خوشگل نیست اما یه جذابیتی تو چشمهاش داره.خلاصه این که من تحت نظر داشتمش.تا این که دو هفته پیش بهش پیشنهاد دوستی دادم.حقیقتش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که حتی دلم میخواست باهاش ازدواج کنم که بنا به دلایل مادی منصرف شدم.
خلاصه دیروز بالاخره تو یه فرصت طلایی راضیش کردم که با هم بریم بیرون.رفتیم سر ظفر و اونجا یه کافی شاپی بود به اسم توکان،هوکان،موکان،اوکان،بوکان یا یه همچین چیزی.جای دنج و با کلاس و خلوت و خوبی بود که من خوشم اومد.و یه حرکت جالب هم ازشون دیدم.موقع حساب کردن از من پرسید که راضی بودی و منم گفتم نه.و اون آقا پول اون چیزی رو که من سفارش داده بودم رو ازم نگرفت.
خلاصه این که ما کلی اونجا نشستیم و حرف زدیم و من خیلی خوشم اومد ازش.بعدش هم تا مترو شریعتی پیاده رفتیم.یه چیز خوبی که داشت این بود که سرسنگین بود.سرش الکی نمیچرخید و حرف بیخود هم نمیزد.
باید دید این یکی آخرش به کجا میرسه.
این روزهای من خبر خاصی نیست.
خونه رو عوض کردیم.یه کم خرج و کار داشت که انجامشون دادیم.
داشتم تصمیم به ازدواج میگرفتم.یعنی تقریبا قطعی شده بود تا این که دیروز عصر تو راه برگشت به خونه تو مترو بودم که یهو زد رو ترمز و همه آدمها افتادن رو همدیگه.نمیدونم اون لحظه خاص چه اتفاقی افتاد که از فکر ازدواج پشیمون شدم.خدا رو شکر که به اون نفر خاص چیزی نگفتم از ازدواج.
من همیشه و همیشه و تا وقتی که رو تخت یه بیمارستان یا یه آسایشگاه سالمندان جونم رو از دست بدم از دست عذاب وجدان یه کار راحت نمیشم.هیچ وقت هم خودم رو نمیبخشم و بعضی وقتها هم میبینم که دارم تاوان اون کارم رو پس میدم.
من نباید دل گلی رو میشکستم.من به خاطر این کارم مجازات میشم و مجازاتم همینِ که همیشه تنها هستم و با این که همشه در حال تلاش برای پیدا کردن یک دختر هستم.اما به دلایل بیهوده و بی معنی موفق نمیشم.و این مجازاتیه که فکر میکنم تا آخر عمرم همراهم باشِ.تنهایی و تنهایی برای همیشه.
برادر زاده من تقریبا داره سه سال رو تموم میکنه.وقتی بهش میگم دوست داری چی کاره بشی.بهم میگه دوست دارم آشپز بشم.
با سرعت روز افزونی داریم پیشرفت میکنم اونقدر که گاهی اوقات به خودم میگم داریم به کجا میرسیم.خیلی زندگی ها راحت تر شده و افکار مردم باز تر شده.درستِ هنوز خرافات خیلی زیاد هست تو آدمها،اما من امیدوارم تا قبل از مرگم آدمهایی ببینم که ذهن بازی دارن.
امروز عصر به فاصله چند قدمی من یه موتور سیکلت به یه پسر جوون زد.تا مردم هنوز تو شوک بودن با توجه به تجارب قبلیم وارد عمل شدم و محل حادثه رو مدیریت کردم و به مصدومین رسیدم.
تاسوعا و عاشورا و جمعه رو من سر کار بودم.نقشه اقتصادی جدیدی تو سرم دارم.
یه خونه خوب و نوساز خریدیم که من دوستش دارم و هفته دیگه تحویلش میگیریم.
با یه شخص جدید آشنا شدم که هنوز تو مرحله شناخت هستیم و هنوز خبر خاصی نشده و اون تو کار کردن مثل من میمونه و همش سرکار هست.شاید ترکیب خوبی بشیم.باید دید.
چند دست لباس جدید خریدم و یه پالتو.دیگه لباس خریدن کافیه.
افکار عجیب و غریب و فلسفی کمتر به سراغم میان این روزها.
دیشب خودم تنها تو خونه نشسته بودم و فیلم چشمه از دارن آرنوفسکی رو دیدم و گریه کردم.فیلم غمگین و فلسفی قشنگ و عاشقانه ای هست.
مرتب موسیقی گوش میدم این روزها.از رادیوتهران،کاوه آفاق،بیژن موسوی،و آهنگهای اون وبلاگی که لینکش کردم و تو پست پایین هم بهش اشاره کردم.
تو سرم میچرخه که گوشی آبرو برم رو بزارم کنار و یه گوشی خوب بخرم.
خط ریش و موهای بعضی از جاهای سرم رنگشون به نارنجی تمایل پیدا کرده که دو حالت داره یا میخوان بریزن یا میخوان سفید بشن.
تو پروفایل فیسبوک یه نفر رفتم که سابقا ازش متنفر بودم بدون این که دیده باشمش و دیدم که داره عروسی میکنه و نمیدونم چرا خوشحال شدم.بدون این که بشناسمش و یا این که اون من رو بشناسه.خوشحال شدم که اقلا این به سرمنزل مقصود رسید.
دوباره برادر گرامی یه مشکل جدید درست کرده.دو تا پسر داره و متاهل هست.اما همیشه دردسر درست میکنه.
خلاصه این که همه چیز خوبِ و نرمال و بدون دغدغه،آروم آروم جلو میره.هیچ هیجان و هیچ ناراحتی و هیچ چیز خاصی هم پیش نمیاد و من راضی هستم از این وضعیت.
یکی از ترانه هایی که هیچ وقت از شنیدنش خسته نمیشم ترانه مترسک هست از کاوه یغمایی.