تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

سگ های زرد

همین الان یه خبر ناراحت کننده شنیدم.

توی فیلم"کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" یه گروه راک ایرانی بود به نام Yellow Dogs که بعدها به امریکا مهاجرت کردن.حالا تو خبرها خوندم که یه نفر رفته خونشون و هر 4 عضو گروه رو کشته.

همهٔ وقایع نعمت‌هایی هستند که برای عبرت به ما داده شده‌اند.

یه چیزی میخوام بگم.اما انتقال منظورم کمی سخت هست و مطمئن نیستم که بتونم منظورم رو به مخاطبم انتقال بدم.اماتلاشم رو میکنم.بعضی وقتها توی زندگی یه اتفاقاتی می افته و کسایی قربانی میشن و اون واسه خیلی ها درس عبرت میشه.حکم طبیعت هم همینطوره،بعضی وقتها افرادی باید قربانی بشن.ذات طبیعت و زندگی یه چیزایی رومیگیره وباعث درس عبرت بقیه میشه.جالب اینجاست که کسی هم قربانی میشه که از همه خوشگل تر وباهوش تر و جوون تر هست.چند داستان مختلف از زندگی خودم و چیزایی که به چشم دیدم یا خوندم میگم که بهتر بتونم منظورم رو منتقل بکنم

داستان اول:پسر دایی من خیلی خوشگل وجوون و باهوش و شوخ طبع بود اما یه عادت بد داشت که خیلی اهل عیاشی بود و دوستای نخاله زیادی داشت.بعد از این که به شکل مرموزی فوت شد،حالا خودکشی یا به هر دلیلی تمام اون دوستای نخاله و لات و لوتش شدن پسرای خوب و خانواده دوست شدن.همشون عاقبت به خیر شدن.اصلا مُردن پسر دایی من باعث یه شوک به همشون شد وهمشون انگار یه ضربه اساسی خوردن.همه رفتن دنبال یه زندگی سالم و آدم حسابی شدن.

داستان دوم:ما یه همسایه داشتیم که پنج تا پسر داشت و هر پنج تا لات بودن و اینا دور خودشون یه سری پسر لات دیگه هم جمع کرده بودن.توی این جمع دوستاشون یه پسری بود که لات نبود و پسر خوبی بود و تک پسر بود و یه خواهر داشت فقط.این برادران لات چون پولدار بودن و ماشین داشتن و اون موقع ها ویدیو و این چیزها نبود خیلی ها جذبشون میشدن.این پسر بیچاره هم یکی از اون خیلی ها بود.یه بار همه سوار ماشین میشن و این پسر هم باهاشون میره.تو راه ماشین چپ میشه و همه زنده میمونن و هیچ بلایی سرشون نمیاد جز این پسر بیچاره که از ماشین پرت میشه و سرش میکوبه به زمین و جا در جا کشته میشه.بعد از اون ماجرا اون خانواده لات ها از محل ما رفتن و همه برادرها راننده تریلی و راننده تاکسی شدن و دست از رفیق بازی برداشتن و بقیه دوستاشون هم برق کار و بنگاه مسکن و اینا زدن و همشون سربراه شدن.

داستان تاریخی:در زمان حکومت شوروی،زمانی که استالین به قدرت رسید به خاطر استمرار نظام کمونیستی مجبور به  تصفیه بزرگی از نزدیکانش شد،خیلی از بزرگان حزب و نزدیکان لنین و معماران اصلی جمهوری سوسیالیستی اعدام شدن.فقط به خاطر استمرار حزب و بقای نظام و ساکت شدن مخالفین.

داستان شخصی: تو خدمت سربازی تو نیروی دریایی بودیم و یه بار فرمانده ازمون خواست که به خط بشیم و همه یه کم شل بودن و دیرتر به خط شدن و اون هم از بین همه اون آدمی که اونجا بود صاف اومد و با اون پوتین های سنگین نظامی یه لگد خیلی محکم جلوی همه اون آدمها در کون من زد،اونم منی که هم منظم بودم و هم ساکت. بعد از اون لگد بود که همه بلافاصله و سریع به خط شدن.

داستان بعدی: یه خانواده ای بودن که من میشناختم و خیلی از خانواده های دیگه آروم تر و نرمال تر بودن و هیچ مشکلی هم نداشتن اما نمیدونم چی شد که یهو اینا از هم طلاق گرفتن.بعد از طلاق اونا بود که همه خانواده های اطرافشون یهو احساس خطر کردن و همه زن و شوهرهایی که تا دیروز با هم مشکل داشتن یهو با هم خوب شدن.حتی یکی از همون زوج های میانسال نمیدونم زنِ چی کار کرد که بچه دار شد و با همین کارش باعث شد تا دست و بال شوهر رو بیشتر ببنده


داستان زندگی ات را بنویس و نگذار به تو تحمیل شود.

یه وقتایی یه چیزایی توزندگی پیش میاد که اصلا نمیتونی بفهمی یعنی چی و چرا اینطوری شد؟یا یه حرفی یه نفر بهت میزنه و هیچ وقت نمیفهمی منظور طرف چی بوده.و تا سالها این یادت میاد و عذابت میده و یا این که تو یه موقعیتی باید یه کاری رو انجام میدادی که به هر دلیلی انجامش ندادی و بعدها عذاب وجدان نداری اما هی خودت رو سرزنش میکنی که چرا من فلان کار رو انجام ندادم.یه چیزی واسه من چند سال پیش اتفاق افتاد که همیشه به خاطرش ناراحت هستم و فکرم رو مشغول کرده به خودش.

یادم میاد حدودا سال 87 بود و من تو یکی از شهرهای استان مرکزی دانشجو بودم اون سال یادم میاد هوا خیلی سرد بود و خیلی برف اومده بود.اون قدر برف اومده بود و هوا سرد شده بود که لوله ها یخ بسته بودن و همه خیابون ها مسدود بودن.من و دو تا از دوستام ظهر بود که داشتیم از تو یه کوچه فرعی دورافتاده و پرت از شهر رد میشدیم.همینطورکه از کوچه رد میشدیم،هیچوقت یادم نمیره که یه ماشین پژوآردی سبز رنگ کنار کوچه پارک بود و یهو از تو صندوق عقبش یه صدایی اومد.ظاهرا کسی تو صندوق عقب بود و با شنیدن صدای ما خودش رو میکوبید به این ور و اون ور که صدا تولید بشه و یه صدایی میداد مثل این که دهن یه نفر رو بسته باشن و با دهن بسته داد بزنه.ما خیلی ترسیدیم.من با مشت کوبیدم به صندوق عقب و هی داد میزدم کی اونجاست که دوستم دستم رو گرفت و بهم گفت بزنیم بریم شر توشه.منم ترسیدم.و سه نفرمون به سرعت دور شدیم.هیچ وقت هم دیگه دراون مورد حرفی با هم نزدیم و من هم هیچ وقت نفهمیدم که اونروز تو اون شهر سردِ کوچیک چی تو صندوق عقب ماشین بود.

"میم دندون خرگوشی"

تو کلاسی که تازگی ها یک روز در هفته میرم یه دختر خیلی خوشگل هست.یعنی میگم خوشگل.واقعا خوشگلِ.من این هفته بعد از کلاس رفتم باهاش حرف زدم و چقدر هم راحت تونستم شماره اش روبگیرم و تا یه مسافتی هم قدم زدیم و شبش تا تقریبا 5 صبح مسیج بازی میکردیم و فردا صبحش هم تا نزدیک عصر در تماس بودیم با اس ام اس و هی به هم مسیج میدادیم.تا این که رفتم تو فیسبوکش و دیدم که زده in relationship بعد که مسیج دادم فلانی جریان این چیه.گفت که آره رسمی نیست اما خوب یه نفر هست.و بعدش هم من دیگه بدون این که حرفی بزنم و چیزی بگم تمومش کردم.

حالا حرف من این نیست که خیلی زرنگم تو دختر بازی چون خودم بهتر از هر کسی میدونم که هیچ عنی نیستم و ادعایی هم ندارم.و همین طور نمیخوام پز بدم.چون فقط چیزایی قابل افتخار هستن که مربوط به آموخته ها و دانش یک فرد باشن.من میخوام این روبگم که نمیدونم این چه عادتیه که من دارم.اگربدونم دختری که من باهاش دوستم با کس دیگه ای هم دوسته بلافاصله اون شخص از چشمم میفته.اصلا واسم قابل تحمل نیست که اگر با دختری دوست هستم یا تو یه رابطه هستم از پسرهای دیگه تعریف بکنه یا ا از دوست پسرهای قبلیش بگه.یکی از دلایل اصلی هم که با "گلی" و "پ چشم آبی" ادامه ندادم همین بود که جلوی من از پسرهای دیگه حرف میزدن.

من نمیدونم این چه نوع اخلاقی هست که من دارم،اما میدونم احتمالا تو زندگیم با این عادت بد به مشکل بربخورم.

محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است.

به لحاظ داشتن اعتقادات مذهبی باید بگم که من چندان حرفی واسه گفتن ندارم.اما محرم رو دوست دارم نه به خاطر مناسبتها و اتفاقاتی که تو این ماه افتاده بلکه به خاطر چند مورد.

تو این ماه وتو ده روز اولیش مردم بسیار خوشحالتروراضی تر هستن حتی نسبت به تعطیلات نوروز.تو همین روضه ها و مناسبتها بخت خیلی از دخترها باز میشه و خیلی از مادران عروس های آینده شون رو پیدا میکنن و خیلی از پسرها عشق زندگیشون رو.

کسب و کار صنف پوشاک هم سکه میشه و پیراهن های مشکیوشون رو تو این ماه ها میفروشن.مغازه دارها فروش خوبی دارن تو این روزها،روغن،برنج،حبوبات،گوشت،شربت،قند،چایی و هزاران جنس دیگه این روزها فروش خوبی دارن.آشپزها،ملاها،لوازم صوتی تصویری و خیلی از مشاغل دیگه این روزها شبانه روز کار دارن و این یعنی حرکت چرخ اقتصادی،یعنی کسب درآمد و روسفید شدن یه مرد جلوی زن و بچه اش.

خیلی از مجالس روضه و عزاداری تویاین ماه باعث میشن که آدم یه دل سیر گریه بکنه و از صدتا جلسه روانکاوی مفیدتر هست به نظر بنده حقیر.مثلا تو یکی از سالهای گذشته خودِ من اونقدر تو یکی از این مجالس گریه کردم که حالم دیدنی بود.ولی تمام مدتداشتم به پدرم و پسر دائیم و پدر بزرگم فکرمیکردم.بعد از تموم شدن مجلس عزاداری تو دستمال کاغذی فین کردم و دماغم رو تمیز کردم و سبکبال و راحت و آسوده بلند شدم رفتم خونمون.من مطمئن هستم تو همون مجالس یکی واسه مادرش گریه میکنه،یکی واسه پدرش،یکیواسه عشقش که با یکی دیگه رفته و اینجوری خودشون رو سبک میکنن.

نکته سودمند بعدی تو این ماه کثرت پخش غذای نذری هست.جوری که یه خانواده تنگدست میتونه به راحتی غذای یک هفته اش رو به دست بیاره.درستِ که بیشتر قیمه میدن اما خوب بالاخره مفت هست.یادم میاد خود من دانشجو بودم و با دوتا از همخونه ای هام بلند شدیم و رفتیم غذای نذری جمع کردیم و تا نزدیک 10 روز از زخمت آشپزی راحت بودیم.

درنهایت باید بگم که این ماه خیلی خوبِ و هیچ چیزی جز خیر و برکت تو این ماه نیست.

والسلام علیکم

الخمیس - سوم محرم الحرام سنه1435

من

این روزها بیشتر دارم به این واقعیت نزدیک میشم که من هیچ حقی برای نقد هیچ چیزی یا هیچ کسی ندارم.اصلا من کی باشم که بخوام نظر بدم؟نه که بخوام ارزش خودم رو پایین بیارم.اما خوب اگر بخوام کسی یا چیزی رو نقد بکنم.خودِ خودم رو باید نقد کنم.

چهره های متفاوت

امشب وقتی از بیرون اومدیم و به خونه رسیدیم.به خاطر این که خواهر من زودتر از من به توالت نره میخواستم بزنمش.و موفق هم شد که زودتر برم دستشویی.

حالا جسارتا میگم توالت رفتن من مهم نیست و این که کی زودتر بره مهم نیست.چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که من که تو جامعه آدم متین و متشخص و موقر و خوبی خودم رو نشون میدم.وقتی خونه هستم به خاطر زودتر رفتن به مستراح حاضرم کتک کاری راه بندازم.

من پنجره بر دوش به دنبال نسیمم

دارم به شدت دنبال خونه میگردم.باید از این خونه خفه بزنیم بیرون.دنبال یه جایی هستم که پنجره هاش رو به ازدحام آدمها باز بشه.

انسان

انسان موجود فوق العاده پیچیده و عجیبی هست. و به نظر من همه که نه،اما بعضی از آدمها زوایاتی تاریک شخصیتی دارن که یه جایی میتونی اون رو ببینی.یه لایه های روانشناسی پیچیده و مبهمی تو وجود همه آدمها هست.یه سری امیال کشته شده در ضمیر ناخودآگاه.قصد ندارم نظریات فروید رو واکاوی کنم.بلکه میخوام براتون داستانهای واقعی رو  بگم که خودم از نزدیک شاهدش بودم و گواهی هست بر این مطلب که روان انسان بسیار پیچیده و تو در تو هست.

داستان اول:یادم میاد یه حدود ده سال پیش یا بیشتر ما یه ماشین ژاپنی خیلی تمیز داشتیم.که اتفاقا خیلی هم باهاش حال میکردیم.ماشین خوب و سریعی بود که من و برادرم دیوانه وار باهاش 150 کیلومتر بر ساعت میرفتیم و از هیچی هم نمیترسیدیم.ما این ماشین رو از یه آقای بسیار محترم و متشخص خریده بودیم که یه شغل شریف داشت و خانواده و بچه های خیلی خوبی هم داشت.این آقا همین طور دو زن داشت و وضع مالیش هم خوب بود و توانایی اداره کردن دو خانواده رو داشت.همسر دومش هم دخترخاله اش بود و ازش دو دختر 3 و 7 ساله داشت.ما به خاطر انتقال سند و معامله ماشین و این جور حرفها چند بار دیدیمش و باز هم نیاز به گفتن نیست که نمونه کامل یه مرد خانواده و پدر خوب بود.تا این چند سال گذشت و شنیدیم که همین آقای محترم زن دومش رو که عاشقانه دوستش داشته با ضربات چاقو به قتل رسونده و سر هر دو دخترش رو هم بریده.اصلا قابل باور نبود این موضوع.هنوز که هنوز هم بعد از چند سال نمیتونم باور کنم که اون مرد همچین جنایت کثیفی رو مرتکب شده.اون مرد بعد از چند سال اعدام شد.و چیزی که من ازش شنیدم این بوده که تو زندان هم بسیار موقر و متین رفتار کرده و در جواب یکی از زندانیان که ازش پرسیده آیا عذاب وجدان داری؟جواب داده که نه.فقط وقتی که سراغ دختر بزرگم که هفت سالش بوده رفتم هی گریه کرده و گفته بابا مگه من چی کار کردم که میخوای منو بکشی؟فقط بعضی وقتها اون که یادم میاد ناراحت میشم.

داستان دوم:زمانی که 21 سال داشتم به اتفاق چند تا از دوستام که همشون سن و سالشون از من بیشتر بود به خونه یه مرد میانسال رفتیم.کارمند عالیرتبه یه اداره خوب و اسم و رسم دار بود.عکس بچه هاش توی قاب بود رو طاقچه.خونه تمیزی داشت و آدم خوبی بود.همسرش و بچه هاش رفته بودن خونه مامان بزرگ بچه ها و من و دوستام اونجا مهمونش بودیم.ما پنج نفر بودیم.تک تک دوستام با اون مرد رفتن تو اتاق خواب و ترتیب اون مرد رو میدادن،رو همون تختی که با زنش میخوابه،رو همون تختی که بچه هاش بازی میکنن.بعد هم اومد پیش هم و دست منو گرفت و گفت تو مگه بالغ نشدی؟منم فقط میخندیدم و میگفتم نه.

داستان سوم:چند روز پیش با یه مرد جوون آشنا شدم تو انقلاب که اونجا کار میکرد و متولد 69 بود.خیلی ظاهرش معمولی بود و مرتب.لیسانس یه رشته سخت دانشگاهی رو داشت و شغل مناسب و آبرومندی داشت.لباسهاش معمولی بودن و خیلی موجه به نظر میومد.خلاصه از انقلاب به سمت پارک لاله داشتیم قدم میزدیم و حرف میزدیم.از من خواست که واسش نقش فاعل رو داشته باشم.ولی به همین کفایت نمیکرد و منم سعی داشتم ببینم دیگه چه کارهایی حاضره واسم بکنه.به من گفت که حاضره واسم لباس زنونه بپوشه.هر کاری که بگم انجام بده و حتی دوست داشت که من روی بدنش قضای حاجت بکنم و اون رو بخوره.

همه این آدمها واقعی بودن و من خودم از نزدیک همشون رو دیده بودم.همشون محترم و موجه بودن.و هیچ عیب و ایرادی نداشتن به ظاهر.

و من همیشه از خودم میپرسم که چی تو زندگی آدمها پیش میاد که به این شکل میشن.

"پ چشم آبی"

بعد از مدتها کش و قوس و ناز و ادای اون و یا نداشتن وقت از طرف من و یا این که شیفتهای ما به هم نمیخورد بالاخره امروز عصر با "پ چشم آبی" بیرون رفتیم.با ماشین اومد تو رسالت و رفتیم هفت حوض و یه مانتو خرید و منم واسش یه شال خریدم.

بعضی حرفهاش واسه من قابل درک نبود و بی معنی و احمقانه میومدن.اما کیه که میتونه ادعا کنه یه حماقت هایی نداره؟و این که یاد گرفتم به جای تغییر دادن آدمها همون جوری که هستن دوستشون بدارم.

بهش گفتم که چی شد یاد من افتادی و بالاخره دوستی من رو قبول کردی و حاضر شدی باهام بیرون بیای و بهم گفت تو این همه مدت بودی و من کور بودم که تو رو به این خوبی ندیده بودم.نمیدونم این جوابش صادقانه بود یا نه؟بهش گفتم لطف داری و این حرفها.در مجموع بعدازظهر خوبی بود.

تو هفته قبل داشتم با یه همکار دوست داشتنی آشنا میشدم که نمیدونم چی شد که یهو همه چی به هم ریخت.

حالا هم که با "پ چشم آبی" آشنا شدم.نمیدونم چی میشه و تا چند وقت دوست خواهیم موند.اما امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

پانوشت:"پ چشم آبی" رو یه جا به اشتباه گلی نوشتم.شاید هنوز هم تو عمق وجودم گلی رودوست داشته باشم.اما واقعیت این بود که میلیون ها کیلومتر از هم دور بودیم.اونم امیدوارم هرجا هست موفق باشه.