تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

ازدواج امر غریبیست.

امروز عصر که با "پ چشم آبی" رفته بودیم بیرون.اون یه مانتو خرید و من پشت در اتاق پرووایساده بودم و اون داخل مانتو ها رو پرو میکرد و در رو باز میکرد و به من میگفت که قشنگِ این مدل واین جور حرفها و فروشنده به من گفت که خانمتون اون مدل رو نپسندید؟

بعد که خریدیم و اومدیم بیرون،درستِ که من نطق شیوا و پر حرارتی در مورد معایب ازدواج واسش انجام دادم و بهش فهموندم که من نه با اون و نه با هیچ کس دیگه ای و نه حالا و نه هیچ وقت قصد ازدواج ندارم.اما لعنت به من.لعنت به منِ عوضی دروغگو که با خودم هم صادق نیستم.

واقعا امروز از صمیم قلب آرزو داشتم که"پ چشم آبی" زن من بود.بعد از خرید به جای این که منو برسونه سر کوچمون باهام بیاد خونه.خونه ای که به سلیقه اون چیده شده باشه.مانتو و شال رو یه دفعه دیگه بپوشه و بیاد رو پام بشینه.جنبه جنسی مسئله اصلا مد نظر من نیست.ولی واقعا دلم میخواست که میبود و با هم غذا میخوردیم و در مورد مسائل پیش پا افتاده حرف میزدیم و دستاش رو میبوسیدم.

بعضی وقتها واقعا دلم میخواد ازدواج بکنم،بعضی وقتها واقعا خسته کننده میشه زندگی.آدم دلش یکی رو میخواد که مال خودش باشه.صداش آشنا باشه.عادتهاش رو بدونه.بدونه چی دوست داره.در دسترسش باشه.بتونه راحت بهش بگه دوستت دارم.با هم برقصن.یه ترانه مشترک رو هر دو دوست داشته باشن و باهاش آواز بخونن.

لعنت به من که بدجوری دلم میخواد ازدواج بکنم.

زندگی همیشه عجیب بوده و هست.

من همیشه در مورد زندگی و اون چیزی که درونش در جریان هست به دیده تعجب نگاه میکنم.

خوشبختی،سرنوشت،آینده،اون چیزی که برای ما پیش میاد.این اتفاقات و حوادث چطور برای ما پیش میان؟

عمیقا معتقد هستم که هیچ نیروی ماورایی وجود نداره و هیچ چیز از قبل برای ما مقدر نشده.اما واقعا زندگی چطور پیش میره؟آیا این انتخاب های ما هستن که به زندگیمون شکل میدن یا شانس هم درش تاثیر داره.من آدمهای زیادی دیدم که در عین شایستگی فقط به خاطر این که موقعیت پیشرفت براشون فراهم نشده تبدیل به آدمای بازنده ای شدن که جز حسرت و افسوس کاری ازشون ساخته نبوده و در طرف مقابل هم آدمهای مزخرفی رو دیدم که همه چیز به دست آوردن.

زندگی همیشه عجیب بوده و هست.

آن‌جاکه طبیعت توقف می‌کند، هنر آغاز می‌شود.

بعضی آدمها هستن واقعا خاص و دوست داشتنی هستن.آدمهایی که شرایط رو تغییر میدن،یه کار جدید انجام میدن و به جبر زمانه و سیستم موجود ریشخند میزنن.

اما بعضی وقتها هم میبینی که بعضی از حیوانات و حشرات هم همین طوری هستن.مثلا یه ماهی هست به اسم "پرنده ماهی" که واقعا طبیعت رو به سُخره گرفته.ماهیه ولی میتونه بپره.اما از اون جالبتر یه موجودی هست به اسم "پلاتیپوس" که تمام نظم طبیعت رو به هم ریخته و در قید وبند هیچ قانونی نیست و واسه خودش یه بی نظمی بزرگه و به تمام نظم نوین طبیعت گند زنه.این موجود جثه اش مثل موش خرما هست.مثل موش کور میمونه قیافه اش،تو آب زندگی میکنه،منقاری مثل اردک داره،غذاش ماهی کوچیک و کرم و این چیزاست،پستاندار هست اما تخم گزاره،بدنش مو داره،اما موهاش مثل پرهای اردک چرب هست و در نهایت هم سمی هست.واقعا این موجود عجیبِ.من به همچین سیستمی فقط میتونم بگم آفرین.

به یاد پدرم

من پدرم رو خیلی زود از دست دادم.

یادمِ زمانی که زنده بود یه حرفایی میزد که به نظرم کفرآلود و مشرکانه یا خیلی بی معنی و چرند بودن،اما گذشت زمان همه اونا رو به من ثابت کرد.

یه خاطره ای از پدرم دارم.یادم میاد من نوجوون بودم و داشتیم تو حیاط خونمون یه باغچه درست میکردیم.یه نقطه دیگه از شهر هم همزمان داشتن فضای سبز میساختن.یادمِ آخرای شب بود که ما گونی و بیل برداشتیم و با ماشین رفتیم اونجا واسه دستبرد به این چیزا.ما یه مقداری خاک و کود میخواستیم فقط.که بریزیم تو باغچه.چند گونی پر از خاک کردیم و رفتیم سمت کود ها.اون گونی رو گرفته بود و من بیل میزدم تو کودها یا برعکس،دقیق یادم نیست. جایی که ما بودیم خیلی تاریک بود و هیچ چیز معلوم نبود.در حین کار من متوجه شدم خیلی بوی بدی میدن کودها،نه این که انتظار داشته باشم بوی عطر امپریال مجستی داشته باشن.اما بوی غیر طبیعی داشتن.به بابام گفتن که چرا اینا اینقدر بدبو هستن؟اونم گفت که به احتمال زیاد کود انسانی باشن.من گفتن یعنی چی؟اون گفت کمی فکر کن میفهمی،تازه من دوزاریم افتاد که داریم چی بار میزنیم و میخواستم وسط کار ول کنم برم تو ماشین.که گفت یا نباید میومدی یا تا آخرش باید بمونی و کار رو تموم بکنی.منم مجبور شدم بمونم و تا آخرش هم موندم و کار رو تموم کردم و چند ماه بعد زمانی که از تو باغچمون بامیه و بلال چیدیم و خوردیم فهمیدم که ارزشش رو داشته.

چیزی که من اون شب از پدرم یاد گرفتم اینِ که ما یا کاری رو نباید انجام بدیم یا اگر شروع به انجامش کردیم به بهترین نحو انجامش بدیم و همه جوره پای کارهامون بمونیم.

راه رفتنی رو باید رفت،در بستنی رو باید بست

رفتم دندون پزشکی،دو دندون پر کردم،یه دندون عصب کشی کردم.شد 400 هزار تومن ناقابل.


خدا جامه می‌دهد کو اندام؟ نان می‌دهد کو دندان؟

ای گه تو این شانس.این چه زندگی مزخرفیه.من خیلی خوب به دندونام میرسم.خمیر دندونای خارجی و خوب،مسواکهای گرون.اما الان چند روزه که یک دفعه و بدون هیچ دلیل خاصی یکی از دندون هام سوراخ شده و هر روز داره سوراخش عمیق تر میشه.

نمیدونم خدمات دندون پزشکی شامل بیمه یا بیمه تکمیلی میشه یا نمیشه و هزینه پر کردن دندون چقدر میشه.اما از فکر رفتن زیر دست دندون پزشک دارم قالب تهی میکنم.احساس میکنم قراره مثل داستین هافمن تو فیلم دونده بشم.

لعنت به پوسیدگی بدون دلیل دندون.

اگه بگی نه نمیگم میمیرم

بعضی ترانه ها هستن فقط دونفره هستن.یعنی باید کنار کسی باشی که دوستش داری بهش گوش بدی.دیگه جلوتر نمیرم و از توضیح این که تو چه حالتی با نفر خاص باشی که اون ترانه رو گوش بدی چشم پوشی میکنم چون خودتون استاد هستین در این زمینه.یکی از این ترانه ها اینه:

"زمین صافه-زدبازی"

گیتار الکتریک

فکر میکنم.البته فکر نمیکنم.مطمئن هستم.یکی از اختراعات بشری که مسیر تاریخ رو عوض کرد و به تمدن و بشریت یه سمت و سوی جدید داد.گیتار الکتریک بود.اگر دقت کنید هیچ سازی به اندازه گیتار الکتریک نتونسته خرده فرهنگ به وجود بیاره.

هیپی ها،بیتلزها،متال بازها،راک بازها،راک اند رول،موسیقی های استریپ تیز،لباس های چرمی،موتورهای سنگین،مواد مخدر،ال اس دی،دهه طلایی 70،دهه غمگین و سرد80،دهه پر شکوه90.مدهای جدید لباس،سبک های مختلف زندگی.

بنده حقیرِ فدوی امت عزیز،از همین جا اعلام میکنم که دست تک تک برادران و خواهرانی که در ساخت این ساز نقشی داشته اند رو میبوسم.

عیدی من یادت نره

امروز تو سازمان یه دختری به من یه پونصد تومنی نو عیدی به خاطر همین جشن مذهبی که در پیش داریم،داد.خیلی خوشحال و شادمان شدم.

باید امشب با ساز تو کوک کنم ساعتم رو

مدتی میشه که هرچی مینویسم به چرکنویس منتقل میکنم نه به خاطر این که بی ارزش هستن بلکه به نظر خودم اگر حرف حسابی هم تا حالا زده باشم.همین متن هایی هستن که منتشرشون نکردم.خودسانسوری خیلی بده.

به شدت احساس پوچی میکنم.آدمی هستم که بلد نیستم از زندگیم لذت ببرم.