مطلبی که این روزها در فضای مجازی دست به دست میچرخد و باعث اظهار نظرهای متفاوتی از جانب مردم شده است،در مورد شخصی است که اعدام میشود و چند دقیقه ای هم بالای دار میمونه و فردای اون روز تو سردخونه کارگر اونجا متوجه میشه که زنده هست و ظاهرا طبق چیزی که من خوندم قوه قضائیه بنا داره دوباره اعدامش بکنه و الان در مقابل این حکم مواضع متفاوتی از جانب مردم و جامعه بین الملل گرفته شده.گروهی موافق هستن و معتقد هستن که کسی که یک کیلو شیشه ازش گرفتن باید اعدام بشه و گروهی مجازات اعدام رو عملی غیرانسانی میدونن.اما من نمیخوام نظر کسی رو زیر سوال ببرم،چون که مگر دموکراسی غیر از اینِ که مردم بتونن نظراتشون رو آزادنه بیان بکنن.
نظر شخصی بنده حقیر فدوی خاک پای مردم و امت اینِ که ما نمیتونیم در مورد دیگران قضاوت بکنیم،ما هیچ وقت نمیتونیم بفهمیم تو زندگی یه آدم چی میگذره که قاچاقچی میشه،ما هیچ وقت نمیتونیم بفهمیم تو دل یه زن و تو زندگیش چی میگذره که فاحشه میشه،ما هیچ وقت این امکان رو نداریم که بفهمیم تو بچگی یه دزد چی گذشته.ما آدمها و اولیشون هم خود من بدون این که چیزی در مورد مردم و آدمها بدونیم در موردشون قضاوت میکنیم.خود من بارها و بارها به قضاوت آدمها نشستم و در موردشون پیش داوری کردم.این درست نیست.من نمیدونم تو زندگی این مرد چی گذشته که قاچاقچی شیشه شده،من کارش رو تائید نمیکنم.مسلما کار زشتی انجام داده،اما واقعا میدونیم تو زندگیش چی گذشته؟به من ارتباطی نداره که دوباره اعدام میشه یا نمیشه چون تخصصی در زمینه فقه و حقوق اسلامی ندارم و کوچکتر از اونم که در مورد حقوق بشر حرف بزنم،اما بر فرض هم اگر اعدام نشه،با توجه به چیزی که بهش گذشته مسلما نمیتونه مثل یه آدم عادی زندگیش رو ادامه بده،چون واسه لحظاتی به هر ترتیب خون رسانی به مغزش مختل شده و آسیب دیده به هر ترتیب.
باید از یه جایی یاد بگیرم که قضاوت در مورد آدمها نکنم.باید یاد بگیرم اگر بالی برای پرواز کسی نشدم،بندی بر پاش نباشم.
چند شب پیش دیر وقت بود که از یه خیابون داشتم رد میشدم و یه مغازه ای بود که کرکره اش رو تا نصفه پایین کشیده بود و یه مرد میان سال رو بین انبوهی از مانیتورهای CRT دیدم و یه چیزی ذهن من و به خودش مشغول کرد و انم این که منی که تو زمینه کامپیوتر دارم کار میکنم تا چند سال دیگه میتونم کارآمد باشم؟تا چند سال دیگه میتونم آپ دیت باشم؟تا چند سال دیگه حوصله و هوش و استعداد یاد گیری چیزای جدید دارم؟جواب مشخصه،نهایتا 7 سال دیگه.من که نمیتونم تو مثلا 35 یا 36 سالگی بشینم از اول یه زبان برنامه نویسی یاد بگیرم.
به چیزایی که یاد گرفته بودم تو هنرستان و دانشگاه و این سالها.همه منسوخ شدن و کاربرد ندارن.کمی نگران شدم از آینده شغلیم و البته خیلی زود این مسئله برطرف شد.چون من کارها وتجربیات و سوابق و رزومه قوی و مدارکی در زمینه پرستاری و پزشکی دارم که واسه همیشه به دردم میخوره.
اما خیلی دردآوره که ما مهندس های کامپیوتر خیلی زود از قافله عقب میمونیم.خیلی زود پیر میشیم به لحاظ داشتن دانش،خیلی زود ناکارآمد میشیم،خیلی زود.
یه سایت خوب دیگه هم هست به اسم soundcloud.com که اینم سایت خوبیه و افراد هنرمند ترانه های ساخت خودشون رو تو این سایت با مردم جهان به اشتراک میگذران.و تو میبینی که واسه یه ترانه معروف ریمیکس ها و اجراهای متعددی و جود داره و گاها بعضی هاشون همپای ترانه اصلی هستن.
این جور کارها خیلی خوبِ.جوون ها دنبال کارهای هنری و این چیزها باشن منحرف نمیشن.
این چند روز اخیر کلی فیلم دیدم که همه رو قبلا دیده بودم.باید یه سری جدید فیلم بخرم.باید دوباره سفارش یه حدود 50 فیلم بدم.
فردا هم جلسه اول کلاسم شروع میشه.نمیدونم چطوریه.
این روزها خیلی سریع میگذره.مادرم میخواست یه چیزایی واسه تولدم بخره که قبول نکردم بگیره.نمیدونم چرا.
کار خاصی انجام نمیدم این روزها.دیشب با برادرم و پسرش رفتیم استخر.کلی تو استخر در مورد زندگی حرف و زدیم و آدمهایی که دهن خودشون رو با کار سرویس میکنن رو ازشون انتقاد کردیم و در مورد مسائل مذهبی صحبت کردیم.تو استخر انگار به آدم این حس دست میده که باید صحبت بکنه.
من یه پسر دایی داشتم که دقیقا همسن من بود و خیلی دوستش داشتم.خیلی زیاد،آدم خیلی صمیمی و راحت و خیلی شوخ طبعی بود.خیلی صورتش زیبا بود و ریش بوری داشت.یه آدم خیلی خاص و متفاوت بود.اون سالها که ما درگیر آهنگهای سیاوش شمس و اینا بودیم،اون آهنگهای راک گوش میکرد و اولین بار با موسیقی راک فارسی از طریق اون آشنا شدم.یادمه یه سی دی اورجینال از یه گروه راک فارسی به اسم "میرا" داشت که اون رو به من داد.
از سربازی متنفر بود،اما به ناچار مجبور به رفتن شد.هیچ وقت یادم نمیره ظهر یه روز از اردیبهشت بود که به ما زنگ زدن و گفتن که پسردایی تو پادگان با ماشین تصادف کرده و پاهاش شکسته.برادر من شروع به گریه کرد من هیچ وقت گریه برادرم رو ندیده بودم.بهم گفت دارن بهمون دروغ میگن.یه اتفاق خیلی بد افتاده.تو سربازی واسه اتفاقای اینجوری با خانواده سرباز تماس نمیگیرن.بعد که رفتیم خونه دایی متوجه شدیم که حق با برادرم بوده.
شب وقتی که میره روی برجک.سه یا پنج بار گلنگدن رو میکشه و فشنگ های گازی رو میندازه رو زمین،بعد نوک اسلحه ژ-3 رو میزاره زیر چونه اش و ماشه رو میچکونه.یه سوراخ ریز زیر فکش داشت و یه حفره بزرگ به اندازه یه بشقاب پشت سرش.هیچ وقت هیچ کس نفهمید که چرا این کار رو کرده.هیچ وقت هم از ذهن هیچ کدوم از ما پاک نشد خاطراتش.
بعضی شب ها خوابش رو میبینم.میبینمش که تمیز و زیبا و مرتب مثل اون روزها نشسته رو پله دم در خونشون و به من نگاه میکنه و لبخند میزنه.توی خواب میدونم که مرده،وقتی میخوام برم جلو که بهش دست بزنم و ببوسمش از خواب بیدار میشم.
خوب وقت اون رسیده که برم رو منبر و یه پست طولانی بزارم
امروز 22 مهر 1392 روزی هست که من به دنیا اومدم.در واقع امروز روز تولد من هست.
28بهار،28 تابستان،28 پائیز و 28 زمستان رو دیدم و پشت سر گذاشتم و این رو از زندگی فهمیدم که هیچ چیز موندگار نیست.نه خوبی و نه بدی و نه خاطرات.بدی ها از یاد آدمها میرن و خوبی ها دیرتر.این رو از زندگی آموختم که خیلی کوتاهه و دیگه تحت هیچ شرایطی و به هیچ نوعی تکرار نمیشه دیگه.این رو آموختم که فرصت ها دیر به دست میاد و زود از دست میرن.فرصت دوست داشتن،فرصت دوست داشته شدن،فرصت لذت بردن،فرصت به دست آوردن کار،فرصت این که به یکی بگی دوستش داری قبل از این که بمیره.اینا همه محدود هست و گذرا.این رو یاد گرفتم که زندگی رو نباید با کینه سپری کرد.اگر کسی رو نتونستیم متقاعد کنیم که دوستمون داشته باشه،خودمون رو عذاب ندیم و اون رو هم همین طور.
یاد گرفتم که قدرت زندگی خیلی زیاده،مثل یه رودخونه وحشی میمونه زندگی،نمیزاره تو یه جا بمونی تو رو با خودش میبره،جریان سیال زندگی تو رو با خودش همراه میکنه.مردها و زنهای زیادی تو جنوب دیده بودم که پسرها و دخترهاشون رو تو جنگ از دست داده بودن.خونه هاشون آتیش گرفته بود و بدبخت شده بودن،اما در نهایت دوباره کار کردن،دخترها و پسرهاشون رو متاهل کردن و تو عروسی اونا رقصیدن.دایی و زن داییم رو دیدم که وقتی پسرشون خودکشی کرد من به خودم گفتم دیگه کار اینا تمومه اما داییم دوباره هر روز رفت ماهیگیری و فیسبوک درست کرد و زن داییم هم باز به مهمونی های زنونه رفت و انگار هیچ وقت پسر دایی من وجود نداشته.خودم رو دیدم که وقتی پدرم تو 58 سالگی به خاطر سرطان مُرد فکر کردم که دیگه کارم تمومه،اما باز هم دنبال اتوبوس ها دویدم،باز هم با دخترها قرار گذاشتم.باز هم از دیدن فیلم ها لذت بردم و زندگیم ادامه پیدا کرد.جادوی زندگی همینِ که نمیزاره تو یک جا بمونی.
زندگی و زندگی کردن رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم.هنوز هم وقتی زن زیبایی می بینم که از خیابون رد میشه،وقتی تو پله برقی پشت سر یه زن هستم و بوی عطر تنش ناخودآگاه تو دماغم میپیچه،وقتی بازی بچه ها رو تو پارک میبینم،وقتی خنده دخترای نوجوون رو تو راه برگشت از مدرسه میبینم،هنوز هم وقتی به سولوی گیتارالکتریک گوش میدم.یه فیلم خوب میبینم،یه غذای خوب میخورم،یه جای جدید میرم،با یه آدم جدید آشنا میشم،خودم رو لبریز از زندگی میبینم.
آدم بعضی مواقع باید محافظه کاری و مشکوک بودن و عدم صداقت و مرموز بودن رو واسه یه لحظه هم که شده حداقل واسه یک بار هم که شده بزاره کنار.آدم هر چقدر که مرموز و موذی وناشناخته و آب زیر کاه باشه باید واسه بعضی ها دیگه این اخلاق ها رو بزاره کنار.من واقعا در عجبم از اخلاقای بعضی آدمها که چطور هیچ وقت نمیتونن روراست باشن و همیشه خرده شیشه دارن.
داستان من از این قراره که امروز سرکار خانم گلی بعد از فکر کنم دو ماه یا بیشترمسیج داده که کی بیکاری و من بهش زنگ زدم و قرار بر این شد که سه شنبه همدیگه رو ببینیم.حالا من خاک بر سر بدبخت تو کونم عروسی بود که باز هم میتونم ببینمش،اما یه کم نشستم فکر کردم و با خودم گفتم که چی؟احمق جان اگه یادت رفته لااقل برو پستهای قدیمت رو بخون.خدا رو شکر اونا رو یه روزی نوشته بودم که بدونم این حسم به این دختر یه روزی چی بوده.دوباره حتما میخواد بیاد مثل برج زهرمار و تا یه کم دستم حتی ناخودآگاه بهش بخوره خودش رو 2 متر و نیم بکشونه اونطرف و تمام حرفهاش هم در مورد یه آدمیزاد خر به اسم امیر باشه.و اگر هم بخوایم بریم کافی شاپ مثل اون دفعه هی زل بزنه به پسرها یا تو خیابون خیره بشه تو صورت پسرها و منو هم به هیچ کجاش ندونه.دیگه حماقت کافیه.اشتباهات احمقانه زیادی وجود داره،دیگه حماقت کافیه.خدا رو شکر که کارمون به جاهای باریک و ازدواج و این حرفها نکشید.من هیچ وقت نمیتونم همچین آدم لجباز و بی احساس و یک دنده ای رو عوض کنم.لیاقتش همون کسخل هایی مثل سعید و امیر و حسن هستن.
حالا مگه میگه چی شده که میخواد ببیندتم؟چقدر تو غرور احمقانه داری.حالا خودش رو هم عقل کل و صادق و یک رنگ و بی ریا میدونه.خودش از همه دنیا بدتره.
بهتر که کنسلش کردم.اگه بخوام یه دختر پیدا کنم که باهاش خوش بگذرونم خیلی دخترای بهتر از گلی هست که نه اخلاق داره،نه صداقت داره،نه رنگ و روی درست و حسابی.