تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می‌گیرد.

در مورد دو موضوع میخوام صحبت بکنم که شاید بیشتر هم بشه و به چند موضوع ختم بشه.

موضوع اول:هیتلر و تفکراتی که داشت.در زمان هیتلر انسان های عقب افتاده رو از زندگی ساقط میکردن.و طرفدارانی هم داشت و صد البته مخالفانی.این موضوع درسته که هیچ چیزی از جان برای یک موجود زنده عزیزتر نیست.حالا اون موجود میخواد یه توله سگ باشه،یه مگس باشه یا یه اندیشمند فرزانه،هیچ کس دوست نداره که بمیره،اما مسدله ای که وجود داره اینِ که افراد عقب افتاده ذهنی،کسایی که سندرم دان دارن و افرادی که در اصطلاح منگل هستن و کروموزون هاشون یه چیزی کم داره.افرادی هستن که به معنای واقعی کلمه سربار خانواده،اجتماع و دولت هستن.تمام آرامش روانی خانواده ها رو تحت الشعاع قرار میدن.نگهداری از این افراد بسیار مشکل هست و این احتمال  که بهشون تجاوز بشه و یا ازشون سوء استفاده های مختلف بشه خیلی طیاد هست.به عنوان مثال تو همین بمب گذاری های انتحاری که تو عراق اتفاق می افته بارها مشاهده شده که از افراد کم توان ذهنی استفاده شده.و در مورد دولت هم این مشکل رو به وجود میارن که باعث به وجود اومدن هزینه های زیادی از جمله تاسیس مراکز نگهداری و تخصیص بودجه میشن.من مطمئن هستم که قانون مدون و قابل اجرایی وجود داره که از تولد این جور بچه ها جلوگیری به عمل بیاد،پس اگر والدینی متوجه شدن همچین فرزندی تو راه دارن باید حتما اقدام به سقط جنین بکنن.امیدوارم روز به روز تعداد افراد با عقب ماندگی های جسمی کمتر بشه.

و اما موضوع دوم: از بیان موضوع دوم چشم پوشی میکنم.

گپ زدن در مورد بیماری ها مثل قصه های هزار و یک شب جز سرگرمی هاست.

 با تاسف فراوان انگار دارم مریض میشم، و یه قانون نانوشته ثابت شده وجود داره که هر کس اول پاییز مریض بشه مطمئنا تا زمانی که شکوفه های بهاری جوانه بزنن،مریض میمونه.پس باید کمی به خودم برسم.ولی خوب نمیشم.خواب کم و کار زیاد باعث نمیشه که کسالت بهبود پیدا کنه و من فکر کنم که همین جوری بین بیماری و سلامت تا ماه ها بمونم.مگر این که این پنجشنبه زودتر بیام خونه و جمعه نرم سر کار و خوب استراحت کنم،که البته نمیشه چون به احتمال قوی جمعه رو با مهندس باشم واسه پروژه جدیدمون.این از نکته اول.

و حالا نکته دوم:تو این سازمان که کار میکنم حالا نمیدونم برحسب شانس بلندم بزارم یا از بدشانسیم بدونم.اما دختران مجرد و سن بالا و زنان بیوه زیادی هستن و در طرف مقابل مردان جوان کم هستن و همین موضوع باعث شده تا من تبدیل بشم به یه مرد مطلوب زنان که صد البته بدم هم نمیاد اما باعث معذب شدنم میشه بعضی حرکات و حرفهاشون و هنوز هم به جرات میتونم بگم که اون نوجوون خجالتی 13 سال پیش میشم گاهی اوقات.

نکته سوم در راستای نکته دوم:هر چی این روابط و همصحبتی ها و ارتباطات کاری و غیر کاری داره بیشتر میشه،احساس میکنم که بیشتر دلتنگ "گلی" هستم.به قول عجم ها تومنی صدنار با تمام دخترا فرق داشت.یه انسان منحصر و خیلی دوست داشتنی میشد اگر دور و ورش دوستای آشغال جمع نمیکرد.و کمی از مغزش تو دوستیها و روابطش استفاده میکرد.که البته اون رفتارها هم به فراخور سنش بود و زمانی که بیست و شش،هفت سالگی رو رد کرد و دید هیچ کدوم ار اون آشغالها حتی یه مسیج ساده هم بهش نمیزنن،متوجه حرفام میشه.

یاد سبحان افتادم،که حدود 15 سال با هم دوست بودیم اما الان کجاست؟چی کار میکنه؟هیچ نمیدونم.دلیل بر این نمیشه که من بی معرفتم یا اون.به هیچ وجه.آدمها از یه جایی به بعد میبینن که دیگه به درد هم نمیخورن.میبینی که اونی که بارها و بارها باهاش رفتی شنا،باهاش رفتی خیابونها رو متر کردی،همخونه ات بوده و رفیق گرمابه و گلستانت بوده دیگه افکارش با تو یکی نیست.سرمنشا اختلاف فکری من و سبحان مسائل مذهبی بود.هر چند سالها گذشت و به اون ایدئولوژی من نزدیک شد،اما هیچ وقت به کمال من نرسید.بعد نوبت به اشکان رسید.این دفعه اصل مشکل ما و اختلاف فکری ما برمیگشت به این که من نمیفهمیدم اشکان چی میخواد،تا حدودی هم به من حسادت میکرد.مسلما به زبون نمی آورد،اما حسادت میکرد وقتی میدید من هنوز یک سال نشده که اومدم تهران و حقوقم دوبرابر اونِ.ولی اشکان نمیدونه که من تو این شهر چه دهنی ازم سرویس شده تا الان رسیدم به اینجا.هر چند هیچ پخی هم نیستم اما خوب کارم هم خیلی بهتر از اونِ.اشکان نمیدونه اینا رو که من چه قدر کار کردم.شب هایی بوده که من از کمر درد تو این شهر غریب خوابم نمیگرفت.خودم تنها زندگی میکردم و هیچ کس به جز عموم نمیدونست که چقدر کارم سخت و مشکلِ.بگذریم.

همین الان هم خواهرم یه قرص بهم داد که بخورم.هیچ وقت از خواهرم نگفتم،یکی از عجیب ترین آدمهایی هست که تو زندگیم دیدم.برعکس ماها این انگار از اون طرف بوم افتاده،نماز و روزه اش قطع نمیشه.به این موسیقی های کلاسیک و اینا علاقه ای نداره،اما چند روز پیش فقط صدای پاواراتی رو شنید،گفت این چند سال پیش مُرد.خواهر عجیبی دارم.اما دوستش دارم.


نصایح دوستانه

به عنوان کسی که در مورد بعضی جیزها سررشته دارم.باید یه چیزی رو عرض کنم تا همه بدونن.این چیزایی رو که میخوام بگم کمی بی تربیتی هستن،اما کاملا واقعی هستن.و دیگه این که هیچ کجا در موردشون صحبت نمیشه.اما خوب بالاخره طبق تجربه کاریم بهشون رسیدم.

اول این که در مورد سردرد میخوام بگم که به علت بی خوابی و زل زدن زیاد به صفحه مانیتور یا تلویزیون به وجود میاد.توی این نوع از سردرد،شقیقه های آدم درد میگیره.تنها راه درمانش هم اینه که آدم بره توالت و زور بزنه تا هر چی مدفوع تو روده هاش هست بیان بیرون، با آب تقریبا خنک هم صورت و گردنش رو بشوره، .بعد از اون شیاف دیکلوفناک استفاده بکنه،شیاف رو اگر نتونستید هلش بدین،کمی ژل لیدوکائین یا لوبریکانت روش بزنید.بعد از کمی سردردتون تسکین پیدا میکنه.سیگار هم فایده ای نداره.سردرد نوع بعدی وقتیه که پس سر آدم درد میگیره.توی این نوع از سردرد مشکل از چشمهای آدم هست.یا چشمهاتون ضعیف شده،یا این که چشمهاتون فشار داره و باید لیزر درمانی بشه.نوع دیگه ای از سردرد هم هست که تو سر آدم انگار پر از آب میشه و مغز آدم توش شناوره،این سردر تنها علاجش سیگار و خواب هست.یه نوع دیگه از سردرد هم هست که میپره،تو مغز انگار ضربان داره،این سردرد میگرنی هست و باید رفت دکتر.

دوم میخوام در مورد ادرار و مدفوع بگم که همیشه مورد علاقه من هستن چون دقیقا آدم با نگاه کردن به اینا متوجه میشه الان بدنش نرمال هست یا نیست؟ادرار شما همیشه و تو هر حالتی باید یه رنگ طلایی داشته باشه و شفاف باشه.اگر رنگ ادرار تیره بشه نشون دهنده کم کاری کلیه ها هست و باید مایعات بیشتر مصرف بشه تا کلیه ها تحریک بشه،حالا هر چی رنگ تیره تر بشه و رسوباتش بیشتر بشه وضعیت خطرناک تر میشه.و از طرف مقابل هم ادرار شفاف و بی رنگی هم که مثل آب میمونه جالب نیست و خطر پرکاری کلیه و از دست دادن املاح بدن رو در پی داره.و دیگه این که اگه ادرار بوی تند داشته باشه نشون میده که بدن داره یکی از املاحش رو به شدت از دست میده.ادرار خوب و نرمال نباید بو داشته باشه.

مدفوع هم نباید تیره رنگ و سفت باشه.سعی کنید حتما روزی یک بار هم که شده دفع مدفوع داشته باشین.اینو از من قبول کنید آدمهایی که بعد از چند روز دفع مدفوع داشته باشن پوست صورتشون خراب میشه.دفع مدفوع باید هر روزه باشه.

خیلی ببخشید که حالتون رو بد کردم،اما این نکات رو حتما باید میگفتم.

پندارهای غلط ما و اول از همه هم خود بنده حقیر

با  اجازه بزرگترا میخوام برم رو منبر و دوباره  خطابه انجام بدم.به پست های اخیرم که نگاه میکنم متوجه میشم که چقدر طولانی شدن.مثلا از یه فیلمی شروع میکنم و شروع به تایپ کردن میکنم و می بینم که از کجا سر در آوردم.مثل زنها که وقتی تلفن رو به دست میگیرن دیگه از خرم سلطان بگیر تا غذای دیشب و همه چی حرف میزنن.منم همون حالت شدم.بگذریم.

آهان یادم اومد میخواستم در مورد چی بگم.در مورد دوستانی که تو دنیای مجازی صحبت میکنن و از معضلات اجتماعی مینالن و در مورد وضع کنونی نقد مینویسن.مثلا یکی میگه مردم تو مترو اینجوری هستن،یکی دیگه از غیبت کردن زن ها بدش میاد و نقد مینویسه،یکی دیگه از بی بندوباری،یکی از بی حجابی،یکی از عقده ای ها،یکی از تندروهای مذهبی،یکی از عادات بد و خاله زنکی،یکی از خالی بندی آدمها و همین طور میبینی تو وبلاگ ها پر شده از نقد وضعیت حاکم بر جامعه و تفکرات مردم.اما هیچ کس نمیشینه با خودش بگه بابا جان همین مردمی که دارم ازشون مینویسم از کره ماه که نیومدن،خودمون هستیم،خانوادمون هستن،غریبه که نیستن،همسایه و دوستای خودمون هستن.بابا بس کنید انتقاد رو.خود ماهایی که انتقاد میکنیم اولیشون هم خود من پر از عیب و ایراد هستیم.و ضمنا اگر من دوستی دارم که یه عادت بدی به نظر من داره،یا آدم بدی هست به نظر من در واقع یه تجلی از خود من هست.متوجه میشین چی میگم؟یعنی تا یه نفر عین خود من نباشه من که باهاش دوستی نمیکنم.یعنی اگه دوستِ من وضعیت اخلاقیش افتضاحه،مشروب میخوره،مواد دود میکنه،خالی زیاد میبنده و هزار مشکل دیگه داره به نظر شما،خود من هم همون مشکلات رو دارم یا دلم میخواد منم اونجوری باشم اما شرایطش رو ندارم.

نکته دوم:اصلا کی گفته همه چیز تو یه جامعه باید نرمال باشه و مدینه فاضله باشه،هان؟کی گفته؟من یه بار یه جایی گفتم باز هم میگم.جامعه ای سالم هست که علاوه بر آدم های خوب و مثبت و کاری و سازنده در کنارش ساقی مواد و فاحشه و دزد و بزهکار و جاکش داشته باشه.یادمِ نمونه کامل این فرضیه من یه جایی بود،تو یه کتابی که من سال 88 واسه یه دختری خریدم و قبل از این که بهش بدم خودم کامل خوندمش،اما مطمئن هستم هیچ وقت اون دختر نخوندش.آهان داستان اسمش بود"کنت دو نیم شده" از "ایتالو کالوینو"،داستان در مورد کنتی بود که به وسیله یه توپ جنگی به دونیم میشه و هر نیمه اش شخصیتی داره،خوب مطلق و بد مطلق.و مردم از هیچ کدومشون راضی نیستن.

من این وبلاگ رو دوست دارم،چون دقیقا چیزایی که میخوام رو مینویسم.

و در نهایت هم یه مطلبی مینویسم که ارتباطی با پست نداره،چند روز پیش دکتر صادق زیباکلام با دکتر زرشناس تو شبکه چهار مناظره ای داشتن در مورد مدرنیته که به نظرم بسیار جالب اومد،میتونید از سایت آپارات یا پیج فیسبوک دکتر صادق زیباکلام اون رو دانلود کنید و ببینید.دو قسمت داره و هر کدوم حدود یک ساعت هست و مباحث خوبی در نقد مدرنیته و مدرنیته مطرح میشه.

منو به حال من رها نکن،تو که برای من همه کسی،اگه هنوزم عاشق منی،چرا به داد من نمیرسی

امروز عصر تونستم 3 فیلم ببینم.سه فیلم از ورنر هرزوگ آلمانی دیدم.هر سه فیلم رو دوست داشتم.اولی یه اسم سخت داشت که یادم نمیاد و در مورد یه مردی بود که خیلی به فلسفه و این چیزا فکر میکرد و زنش بهش خیانت میکنه و اونم یه چاقو میخره،و زنش رو میکشه.فیلم دوم هم یه فیلم بود که کریستین بیل توش بازی میکرد و مربوط به جنگ ویتنام بود و داستان فرارش رو از دست ویتنامی ها نشون میداد.و فیلم سوم هم اسمش بود"آگیریا،خشم خداوند" که داستان جالبی داشت و بر مبنای حقیقت بود.در مورد گروهی از اسپانیایی ها بود که در سال 1950 میلادی یا همون حدودا از طرف پادشاه مامور میشن تا برن و سرزمینی به نام الدرادو رو پیدا کنن که گفته میشه تو اون سرزمین پر از طلا هست.فیلم خیلی خوبی بود و چقدر ساخت این فیلم زحمت داشته.واقعا ساختن اون فیلم تو اون شرایط و اون رودهای خروشان و اون جنگلها کار سختی بوده.من نمیدونم این فیلم جایزه برده یا نه.اما لیاقت یه تقدیر درست و حسابی رو داره و این جور فیلمها باید حفظ بشن واسه آیندگان.مثل کاری که اسکورسیزی داره انجام میده و فیلمهای قدیمی رو تو انجمن فیلم امریکا گردآوری و مرمت میکنه تا برای نسل های بعد به یادگار بمونه.

در حین دیدن فیلم متوجه شدم که همین داستان هم در فیلم دیگه ای به نوعی تکرار شده.این داستان رو تو فیلم"چشمه" از دارن آرنوفسکی هم دیده بودم.فیلم چشمه رو من واقعا دوست دارم.خیلی زیباست.یکی از فیلمهایی هست که همیشه تو ذهنم میمونه و همیشه دلم میخواد دوباره ببینمش.داستان اون هم در مورد زندگی هایی هست که دوباره تکرار میشه.اولی در مورد یه شوالیه اسپانیایی هست که شاهزاده خانم بهش میگه اگه سرزمین الدرادو رو پیدا کردی باهات ازدواج میکنم.نقش اصلی رو هیوجکمن بازی میکنه.خلاصه شاهزاده خانم فکر کنم کشته میشه.بعد همون مرد رو میبینیم که در زمان حال زندگی میکنه و نقش زنش رو هم همون شاهزاده بازی میکنه که اسمش یادم نیست.اینجا زنش مبتلا به بیماری سرطان هست و این مرد تو آزمایشگاه کار میکنه و وقتی دارویی که زنش رو معالجه میکنه کشف میکنه زنش میمیره.تو قسمت بعدی همون مرد رو در زمانی بسیار دور و در آینده میبینیم که تو یه حباب تو فضای لایتناهی سرگردان هست و به دنبال"درخت زندگی" هست.و مرتب غمگین و غصه دارِ.

داستان فیلم "چشمه"خیلی پیچیده و فلسفی هست.منتها از اون فیلمهای خسته کننده نیست.به نظر من حتما باید دیدش.

به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت، صداقت و مهربانی می افتند، شما در نظرشان تداعی شوید.

داشتن یک دین،قومیت،زبان،خانواده،کشور و یا یک شهر خاص به هیچ وجه افتخاری محسوب نمیشه.و نباید نسبت بهش تعصب داشت.

خیلی ساده عرض میکنم.من تو یه شهر جنوبی و یه خانواده مسلمان به دنیا اومدم.پس طبیعیه که فکر میکنم چیزایی که باهاشون به دنیا اومدم بهترینِ.اما در واقع اگر من تو براتیسلاو و یه خانواده یهودی به دنیا می اومدم.اونا رو بهتر میدونستم،اگر تو  ونیز به دنیا می اومدم،الان داشتم پاستا میخوردم و منتظر مسیح موعود بودم،اگر تو نیویورک به دنیا اومده بودم الان تو بروکلین داشتم با سگم قدم میزدم و به این فکر میکردم که الان که دولت شات داون شده چه خاکی به سرم بریزم.اگر تو لندن و تو محله سوهو به دنیا می اومدم الان داشتم به توپچی های لندن فحش میدادم،اگر تو نوار غزه به دنیا می اومدم یه مبارز فلسطینی خسته بودم،اگر تو پاکستان به دنیا می اومدم یه جهادی انتحاری بودم،اگر تو جزایر قناری به دنیا می اومدم یه بومی سیاه سوخته بودم که به زن های توریست سن بالای چاق سفید کشورهای حوزه بالکان ماساژ میدادم،اگر تو مکزیک به دنیا می اومدم تو کار کشت و برداشت ماری جوانا بودم،اگر تو قطب به دنیا می اومدم،یه اسکیموی  زرنگ بودم که واسه روزی چند تا فک بی گناه رو به خاطر چربیهاشون میکشتم،اگر تو برزیل به دنیا می اومدم یه فوتبالیست درجه 3 بودم که تو یه باشگاه دسته دومی به عنوان بازیکن ذخیره بودم،اگر تو واتیکان به دنیا می اومدم یه کشیش کاتولیک مومن بودم که دستورات کاردینال ها رو بدون چون و چرا اجرا میکردم،اگر تو روندا به دنیا می اومدم تا حالا به خاطر نسل کشی کشته شده بودم،اگر تو صربستان به دنیا می اومدم یه صرب متعصب بودم،اگر تو مونیخ به دنیا می اومدم،یه آبجو فروش باحال و خوش مشرب بودم،اگر تو مسکو به دنیا می اومدم جزو اپوزیسیون بدم،اگر تو ترکیه به دنیا می اومدم یه رقاصِ چاق تو یه کافه تو پایین شهر استامبول میشدم،اگر تو پاریس به دنیا می اومدم یه روشنفکر بودم که واسه احقاق حق ازدواج همجنسگرایان تلاش میکردم و.........

این همه مثال زدم تا خواننده محترم و عزیزتر ازجانم بدونه که داشتن بعضی چیزها افتخار به حساب نمیاد و یا دلیل بر این نمیشه که اون چیز بهترین و کاملترین باشه.

چیزی که یه آدم میتونه بهش افتخار بکنه به نظر بنده حقیر فدوی صداقت و درستکاری است.

و من الله التوفیق.

در هدفون هایم

در راستای آزاداندیشی موسیقیایی که تازگی بهش دست پیدا کردم و به طور خلاصه باید بگم از تفکرات دیکتاتوری در مورد موسیقی دست برداشتم و به خودم این اجازه رو دادم که آهنگهای متفاوت تری رو گوش بدم و کارها و سبک های جدیدی رو بشناسم و هر چیزی که رو که غیر از اون چیزی که من دوست دارم "جیغ بنفش" اطلاق نکنم،موفق به یافتن خواننده بااستعداد و بسیار خوش صدایی به نام"بیژن موسوی" شدم که در زمینه راک فعالیت میکنه و دوآلبوم داره به نام"در هدفون هایم" و "گیرنده را بجرخان" که من اولی رو دانلود کردم و واقعا زیبا بود کارهاش به خصوص ترانه "زمین"که واقعا زیبا بود و حرف دل من بود.

خوابهای زیبا

دیشب خواب مدیر داخلی خوشگل 24 ساله کار قبلیم رو دیدم.یه انگشتر با یه نگین بزرگ سبز رنگ دستش بود و دستای هم رو گرفته بودیم و به من گفت چرا دیگه به ما سر نمیزنی.حتی تو خواب هم زیبا و دوست داشتنی بود.و همین طور دستاش هم گرم بود برعکس واقعیت که همیشه دستاش مثل یه تیکه یخ بود.

بازهم هومن اژدری

متوجه شدم که هومن اژدری قبلا یه گروه هم داشته به نام  Mad City که الان دارم بهشون گوش میدم و ناگفته پیداست که چقدر این کارها قشنگ هستن.

هر کجا رفتی پس از من،محفلی شد از تو روشن یاد من کن.

نمیدونم چی شده که همه اطرافیان و همکارها و هر کس که به نوعی باهاش در تماس هستم بسیج شدن که به من زن بدن و منو متاهل بکنن.نمیدونم والا خبریه؟