دیشب سر شب که رسیدم خونه و برادرم گفت که "ج" رو که دیگه عضوی از خانواده ما هست ببریم بیرون.ما سه تا پریدیم تو اتوبوس و خیلی خفه و گرم بود تو اتوبوس و سر چهاراه ولی عصر پیاده شدیم.برادرم گفت بیا کمی اینجا بشینیم و یه سیگاری بکشیم تا نفسمون سرجاش بیاد.ما هم رفتیم رو نیمکت های تئاتر شهر نشستیم و عجیب شلوغ بود اونجا.
بعد تصمیم گرفتیم همون جا دیگه بمونیم.
اما نیمکت روبروی ما یه دختر خانمی نشسته بود که تنها بود و بغلش هم یه مردی نشسته بود که دست کم ازش 25 سال بزرگتر بود.خلاصه من و برادرم شروع کردیم به تحلیل و این که الان این مردِ میره و تو کار دختره و زبان بدنش رو آنالیز میکردیم و مو به مو همه درست از آب در اومدن.مرد یه چیزی از تو کیفش دراورد مثل بلیط یه جایی و به دختر داد و شروع کرد با هیجان با دختر حرف زدن و تعریف کردن و ظاهرا دختر رو جذب کرده و البته دختر هم تمام توجهش به مرد بود و مرد خیلی راضی بود.بالاخره یه مرد نزدیک 50 سال بتونه یه دختر خوشگل تقریبا 20 ساله رو تور بکنه خوشحالی هم داره.تا این که وسط پروسه مخ زنی دیدیم یه پسرچلقوز تخمی مفنگی اومد و دختر رو با خودش برد وسط نزدیک 7 تا پسر و اونا رو معرفی کرد به دختر و اون لحظه که این پسره بی کس و کار رسید باید دختر رو میدیدی که به قول برادرم حتی موهاش هم میخندید و خوشحال بودن.خلاصه دختر وسط حرف اون مرد میانسال بدون هیچ کلامی بلند شد و رفت بین یه مشت جوون یه لاقبایِ عاطل و باطل.بعد که رفتن اون مرده بلند شد و دوباره نشست و پیرهنش و رو از تو شلوار درآورد و دست به شکمش میکشید که نشون میداد معده اش کمی درد گرفتِ.
میدونید.این وسط دختر مقصر نیست.اون پسر چلقوز بی پول هم مقصر نیست،رفیقای بیکار و علافش هم مقصر نیستن.این وسط تنها اون مردِ مقصره.به خاطر این که باید درک بکنه دیگه جوون نیست.
بعد از اون برادر من نقل قولی از دوستش کرد که بهش گفته بود فلانی من هر کاری بکنم،هر چقدر پول خرج بکنم دیگه بعضی از دخترها با من دوست نمیشن.چون من سنم بالاست.راست هم میگفت.اما همون دختر میره با یه پسر زشت و مزخرف دوست میشه و اون پسر هم شاید ببردش خونشون و 10 تا از دوستاش هم برن رو کار اون دختر فقط به خاطر این که جوونه پسرِ.
کمی بعد مدل مشابه دیگه ای دیدیم که دوستیشون به ثمر نشست اما موضوع برعکس بود و یه خانم میانسال با یه پسر خیلی جوون رو هم ریختن که باز هم مناسب نبود.
حالا من و برادرم هم مگه ول کن تحلیل ذهن اون مرد میانسال بودیم.با خودمون گفتیم حالا این مردِ داره پیش خودش میگه که منی که خونه دارم،ماشین دارم،واسه این دختر همه کاری میکنم،همه خرجی واسش میکنم،بهش خیانت نمیکنم،با احترام باهاش رفتار میکنم و.... چه چیزیم از این پسرِ بیکار بی پولِ بی تعصب و بی غیرت کمترِ که اون اینقدر راحت این دختره رو داره و من نمیتونم داشته باشم.جواب مشخصه:من دیگه جوون نیستم.
اتفاقا همین موضوع باعث شد که من هم به رابطه ای که با یه دختر داشتم فکر کنم و چقدر احمق بودم که سعی در استمرارش داشتم.تازه فاصله سنی ما هم فکر کنم در حدود 6 یا 7 سال بود.من هر کاری که میکردم واسه اون دختر اصلا به چشمش نمیومد.هر طوری که میخواستم بهش حالی کنم که فلانی من به درد تو میخورم،من تو رو دوست دارم،من بهت احترام میزارم،من بعدا میتونم باهات ازدواج بکنم.اصلا حالیش نمیشد و تو مغزش نمیرفت و در عوض چسبیده بود به یه چند تا دوست-همکلاسی مزخرفِ خالی بندِ کس مغز و چقدر هم اونا رو دوست داشت.هر جا میرفتیم هی از اونا خاطره تعریف میکرد.با فلانی اومدیم اینجا،با فلانی اینجوری از خیابون رد شدیم.فلانی اینجوری گفت،فلانی یه کافی شاپ باز کرده چقدر خوشگله،حالا شاگردی فامیلشون رو میکنه اونجا،فلانی تور لیدره،داره،فلانی مستقله.گاییده بود ما رو با اون دوست کس خلش.بگذریم.
اصل حرف من اینِ که اگه آدم میخواد با یکی دوست بشه باید هم سن و سالش باشه،باید هم عقیده و هم فکر باشن،باید به هم بیان،وگرنه فایده ای نداره.و نکته دوم وقتی یه پسر با یه دختری بیرون میره.خیلی زشتِ و خیلی نامردیه که اون دختر مرتب از پسرای دیگه حرف بزنه یا این که زل بزنه به پسرای دیگه مثل همون کاری که دختر فوق الذکر با من انجام داد.
دیشب دندون برادر من درد گرفت و به جای این که فکر منطقی واسش بکنه.با هر چی که دم دستش میرسید شروع میکرد به انگولک دادن این دندون.اونوقت بود که پس از معاینه ای که من کردم و اون دیدش تو آینه و بحث و تبادل نظری که داشتیم.به این نتیجه رسیدیدم که باید این دندون کشیده بشه.اونم کی ساعت تقریبا 12 شب.مادرم بهمون گفت برین دوکوچه پایین تر یه دندانپزشکی شبانه روزی هست و ما هم ناامیدانه راه افتادیم و در کمال تعجب دیدیم که بله،همچین چیزی هست.و 100 تومن دادیم و دندونش رو کشیدن.
بعد میگن مردم چرا پامیشن میان تهران.واقعا هر احمقِ نادونی این سوال رو بپرسه باید دهنش رو باز کرد و استغفرالله.خوب به خاطر همین چیزاست دیگه.ساعت 12:20 دقیقه شب کجای ایران دندانپزشکی باز هست؟ما نصفه شب تو یه محله متوسط تهران پاشدیم رفتیم یه دندانپزشکی تمیز و مرتب و خلوت و خوبی با پرسنل خوش برخورد و کارمون رو انجام دادیم.یه شهر واسم مثال بزنید که همچین امکاناتی داشته باشه،من برم اونجا زندگی کنم.
بعد از این که اومدیم خونه ساعت نزدیک به 2 بامداد بود و مادر من داشت فیلمی میدید به اسم Pacific Rim که دیدم چه کیفیت و چه جلوه های ویژه جالبی داره.با برادرم نشستیم به دیدن و زدیم فیلم رو از اول.
اما داستان فیلم از چه قرار بود:فیلمی بود به سبک تمام فیلمهای امریکایی که جهان در آستانه نابودی به وسیله موجودات فضایی قرار داره و امریکا دوباره منجی میشه و یه پسر جوون خوش تیپ و یه دختر دنیا رو نجات میدن.یه موجودات خیلی عظیم الجثه ای از کف اقیانوس بیرون می اومدن و به شهرهای بزرگ حمله میکردن و مردم رو میکشتن و امریکا هم واسه این که دنیا رو نجات بده یه روبات خیلی بزرگ ساخته بود،یه آدم آهنی بگم بهتره.که دونفر میرفتن توش و با ذهنشون اون رو به حرکت در می آوردن.اما نکته ای که من رو متاسف کرد،عدم پرداخت کافی فیلم به لایه های روانشناسانه بود.فیلم میتونست چند بعدی و بهتر ساخته بشه.اما این امکان داشت که طولانی بشه و یا این که از صحنه های اکشن اون کم بشه.مثلا جاهایی به تاثیر ضمیرناخودآگاه بر روی عملکرد انسان اشاراتی داشت که خیلی سریع از این موضوع گذشته بود.و دیگه این که بازی های هنرپیشه دختر فیلم بسیار افتضاح و مصنوعی بود.و این که آهنگساز فیلم یه نفر ایرانی بود به اسم رامین جوادی اگه اشتباه نکنم.و از همه بهتر هم این که Tom Waits هم یه نقش کوتاه تو فیلم داشت.
گلوم درد میکنه،پکر هستم.به هیچ چیزی اشتیاق ندارم.شغل قبلی خودم رو دوست دارم.نشستن پشت کامپیوتر و برطرف کردن باگ ها و عیب های سیستم و جواب دادن به تلفن ها کار من نیست.من دلم میخواد با مریض ها باشم.باهاشون حرف بزنم..من میخوام دوباره کمک بهیار بشم.من از این شغل شرافتمند مهندسی خسته هستم.من میخوام تا صبح بیدار بمونم و حواسم به علائم حیاتی باشه.من میخوام تو دهنشون رو تمیز بکنم.میخوام دستاشون رو بشورم.من خسته هستم از همه چیز.هیچ میلی به هیچ چیزی ندارم.چند روز دیگه 28 سالم تموم میشه و میشم 29 سالِ.اما هنوز نمیدونم به زن ها علاقه دارم یا به مردها یا به هردو.یا اصلا میل جنسی دارم یا ندارم.اون قدر خسته و بی حوصله هستم که شوق هیچ کاری رو ندارم.لعنت به این زندگی.شاید دارم چرت و پرت میگم چون مریض هستم.
امروز"پ چشم آبی" رو دیدم.چند شب پیش هم حدود ساعت 4 صبح بهم مسیج داده بود.امروز دیدمش با اون چشم های آبیش.بهم سلام کرد و منم یه جواب سرد دادم.چرا واقعا؟من چه بلایی سرم اومده.نمیدونم.
کاش میرفتم یه جایی که هیچ کس رو نشناسم،هیچ کس منو نشناسه.کاش میشد برم سوئد و گوزن شمالی پرورش بدم.اونجا هیچ کس منو نمیشناخت و بهم محل سگ هم نمیزاشت.کاش اونقدر دور میرفتم که هیچ نشانی از من یافت نشه.ولی عرضه این کار رو هم ندارم.
من اگر مهندس نمیشدم،حتما دکتر خوبی میشدم.ولی در غیر این صورت مطمئن هستم که اگر هیچ کدوم از اینها نمیشدم یه موزیسین خوب میشدم.
یه موسیقی هست به نام Ave Maria که امشب متوجه شدم بازخوانی های دیگه ای هم داشته به سبک های دیگه اما همه تو یه مایه هستن.
امشب چند ساعت پشت سر هم موسیقی گوش دادم به سبک ایام قدیم.اولین کاری که باید در اولین فرصت انجام بدهم اینِ که یه موبایل خوب بخرم.این موبایلی که دارم حقیقتا مایه آبرو ریزی هست.
این روزها دیگه کاملا تو کار جا افتادم و خیلی چیزها از کامپیوتر یاد گرفتم و خیلی خوشحال هستم که هیچ کس متوجه نشد که من از کامپیوتر هیچی بارم نیست.
یه نکته دیگه،آدمهایی که به ماورا و این جور چیزها عقیده دارن و یا خودشون رو خیلی مذهبی میدونن یا فکر میکنن به اون بالاها لینک هستن.خودشون رو عقل کل میدونن و دیگران رو کور و کج فهم و نادون.برای این افراد باید آرزوی توفیق در اعمال و کردارشون داشت.امیدوارم به همون بهشت موعود و سعادتی که بهش عقیده دارن برسن.
الان هم اتفاقا داره تو سریال حریم سلطان یه همچین آدمی رو نشون میده که فکر میکنه خیلی عقل کلِ.متاسفانه این جور آدمهای عقل کل کسخل همیشه در طول تاریخ بوده و هستن و یه عده ناون هم دنباله روشون بودن.
تو بعضی از کشورهای اروپایی زمانی که یه زندانی از زندان فرار میکنه.وقتی دوباره دستگیر میشه به محکومیتش اضافه نمیشه.مگر این که خسارت و جرمی رو انجام داده باشه.و این قانون ریشه در مسائل روانی انسان داره.انسان به طور غریزی به دنبال آزادی هست،پس این فرار زندانی رو یه عمل طبیعی تلقی میکنن و براش مجازات کیفری در نطر نمیگیرن.
به نظر من هم آزادی لذت زیادی داره.من چند بار تو زندگیم به معنای واقعی کلمه آزادی رو حس کردم.یکی زمانی بود که یه جایی کار میکردم چندین سال پیش که کارفرمای بسیار دیکتاتور و کثیفی داشت و کارت ملی من رو گرو گذاشته بود و میدونستم اگر ازش میخواستم اون رو به من بده نمیداد و من رو مجبور میکرد چندین هفته دیگه هم براش کار کنم.به همین خاطر فریبش دادم و ازش کارت ملی رو گرفتم،و وقتی از اون فروشگاه اومدم بیرون یه مسافت زیادی رو دویدم بدون این که دلیلش رو بدونم.مثل یه بچه ذوق زده بودم و بسیار خوشحال بودم.یه بار دیگه هم زمان خدمتم بود که بعد از این که تمام امضاهای ترخیصم رو گرفتم و از در پادگان بیرون اومدم احساس کردم بعد از 17 ماه دوباره آزاد شدم.
آزادی خیلی شیرین و خوبِ.من خوشحالم که همیشه تو خانواده ای بودم که به معنای مطلق کلمه آزادی کامل داشتم در هر زمینه ای.
منم اگر روزی پدر شدم به فرزندانم آزادی کامل میدم.بهشون یاد میدم که آزاد زندگی کنن و خودشون رو اسیر هیچ چیزی تو زندگی نکنن.برادر من یکی از همون آدمهایی بود که به معنای واقعی تا قبل از آشنایی با همسرش یه آدم آزاد بود.یادم میاد زمانی که از خونه میرفت بیرون دیگه ما منتظرش نبودیم،یهو بی مقدمه میرفت شمال،میرفت کردستان،میرفت کوه.
اینا رو گفتم تا قدر آزادی رو بدونید،قدر جوونی رو بدونید.
موقع برگشت از سر کار،طبق معمول سراپا بودم و رو صندلی که روبروم بود یه مرد پیر نشسته بود که من از بالا میدیدمش.صورت پر از چروک،کچل،تیره رنگ و پریشون.بعد یه نگاه به خودم تو شیشه مقابل انداختم و دیدم نقطه مخالفش هستم.و بعد افسوس خوردم که چرا جوونی موندگار نیست و آدم همیشه سرحال نیست.به نظر من تنها بدی زندگی همینِ که جوونی مانا و پایدار نیست.
من به واسطه کارهایی که داشتم با آدمهای سالمند بسیار زیادی سروکار داشتم و به نظرم تجربه واقعا خوبی بود و نوع نگاه من رو به زندگی عوض کرد.
بیشتر ما این طرز فکر رو داریم که تا همیشه جوون هستیم و هر حرفی که میخوایم میزنیم و هر جوری که دوست داریم دیگران رو اذیت میکنیم.ولی سنمون که یه کم بره بالا میفهمیم که چه اشتباهی کردیم.
من نمیدونم تا چند سال قراره زنده بمونم و زندگی بکنم.اما تنها چیزی که میخوام اینِ که هیچ وقت مریض نشم.
نکته دیگه هم این که ما آدمها نباید دلخوش باشیم به عقاید عجیب و غریب و ماورایی،داشتن این جور عقاید اون هم تو این دوره و زمونه خیلی کودکانه هست.واقعیت اینِ که باید از یه جایی تغییر رو به وجود بیاریم.
دوست دارم این متون سالها تو اینترنت بمونه و آدمهای زیادی این رو بخونن و فیلتر نشم.
نباید نسبت به هیچ موضوعی تعصب داشت.فاصله ما انسانها روز به روز داره کمتر میشه.ما نباید نسبت به موضوعات و بعضی مسائل تعصب داشته باشیم.و هیچ وقت هم نباید هیچ چیزی رو مطلقا باور داشت.باید خردورزانه عشق ورزید و از دشمنی کورکورانه و بدون منطق خودداری کرد.پژوهش و تحقیق و آموختن دانش رو نباید هیچ وقت کنار گذاشت.
امیدوارم آدمهایی باشیم بدون تعصب،بدون نفرت و منطقی.
نمیدونم چی شده همه مریض شدن،تو خونه ما که همه مریض شدن،من،مادرم و خواهرم.خواهرم هم یه تز عجیب داره و میگه چون سه روز پیش سوار تاکسی شدم و شیشه تاکسی پایین بود من الان مریض شدم.منم که به طور تناوبی و سینوسی شده حال جسمیم.یعنی صبح که از خواب بیدار میشم حالم خوبه و هر چی به ظهر نزدیکتر میشیم من بدتر میشم و از ظهر تا عصر حالت کرخت پیدا میکنم.و عصر چند ساعتی خوبم تا سر شب و شب دوباره حالم بد میشه.مریضی تخمی که میگن همینِ.
یه شبکه هست به اسم میفا رو جهت یاه ست که مرتب ترانه میزاره.سر شام داشتم آبگوشت میخوردم که ترانه مادمازل رو پخش کرد.من قبلا گفته بودم،الان هم میگم.واقعا این دختر رو دوست دارم،عجیب دوستش دارم.هم خوشگله،هم خوش صداست،هم سبکسر نیست.همه چیزش نرمال و خوبه.منم همیشه تو پیج فیسبوکش واسش مینویسم دوستت دارم.کاش اگر روزی میخواستم ازدواج کنم با یه همچین دختری ازدواج کنم.
نکته بعدی در مورد خواننده خوبیه که تازگی ها ترانه هاش رو زیاد گوش میدم و کسی نیست جز همون اژدری.با یه مقدمه میرم سر اصل موضوع.من از زمانی که خودم رو میشناسم با موسیقی های خارجی بزرگ شدم.از مایکل جکسون و ساندرا و فردی کوئین تا انریکه و N-sync و ریکی مارتین و اینا.و صد البته خواننده ها و گروه های راکی مثل u2,Police،و تا الان هم که یه طیف گسترده هستن از ایرانی بگیر تا خارجی.اما واکنش عموم مردم در مورد موسیقی راک گرفتن موضع بسیار محافظه کارانه هست.
اما کاری که هومن اژدری کرده به نظر من این بوده که نوعی از موسیقی راک رو تهیه کرده که بسیار مردم پسندِ.از ژست های روشنفکرانه و حرفهای قلمبه دوری کرده.شعرهاش ساده و پر از معنی و تماما در مورد روابط این روزهای مردم و جووناست.از روابط و عشق های بیمارگونه تا محدودیت ها.به نظر من کارش قابل تقدیر هست.به طور حتم اگر کنسرتی بزاره من میرم.
کاری رو که هومن اژدری با موسیقی راک کرد به نظرم یاس هم با موسیقی رپ کرد.سالها بود که رپر های زیرزمینی زیادی وجود داشتن اما عامه مردم با این نوع از موسیقی به هیچ وجه ارتباط برقرار نمیکردن و کسی مثل یاس اومد که ترانه هاش رو تمام مردم و از هر سن و تیپی دوست دارن.به نظر من این جور هنرمندها بسیار قابل احترام هستن.نمونه بعدی در موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی همایون شجریان و سالار عقیلی هستن.موسیقی سنتی ما کم کم داشت فراموش میشد و اهمیت کمتری به خصوص تو نسل جوون ما داشت اما همایون شجریان و سالار عقیلی خون تازه ای به رگ های موسیقی سنتی دادن و الان خیلی از جوون ها از جمله خود من از طرفدارهاشون هستن.
اما در زمینه سینمای داخلی من خودم هنوز کسی رو ندیدم که هم بتونه یه فیلم هنری بسازه که هم فروشش تو گیشه خوب باشه.البته شاید به این علت باشه که من زیاد سینمای ایران رو دنبال نمیکنم.اما چند سال پیش یه فیلم از اصغر فرهادی دیدم به اسم "چهارشنبه سوری" که موضوعی کاملا اجتماعی داشت و خیلی خوش ساخت بود و فکر کنم که تو گیشه هم موفق بود.
اما تو فیلمهای خارجی به خصوص مدل هالیوودیش که من دنبالش میکنم هستن آدمهایی که فیلمهایی میسازن که علاوه بر انتقال مفاهیم انسانی،روانشناسانه ،واکاوی و موشکافی معضلات اجتماعی تونستن به فروش خوبی هم تو گیشه دست پیدا کنن.مثال های زیادی هست.اما من به چند مورد اشاره میکنم که خودم بیشتر از همه دوستشون دارم.نمونه اول اسکورسیزی هست که تو تمام فیلمهاش دغدغه ها و سرگردانی های مذهبی و آموزه های کاتولیکی به چشم میخوره.نمونه بعدی دیوید فینچر هست که فیلمهایی که میسازه بسیار روانشناسانه و پر معنا هستن،علاوه بر این که فروش خوبی هم تو گیشه دارن،نمونه بعدی هم کریستوفرنولان هست که رفته به رفته فیلمهاش پرفروش تر میشن و شاهد لایه های بیشتری از معنا در فیلمهاش هستیم.
لپ تاپ روی پامِ و هدفون تو پوشم و بیژن موسوی داره ترانه زمین رو تو مغزم میخونه که چقدر هم خوب میخونه،و روبه روی من تلویزیون داره یه سریال ترکی پخش میکنه که زنای خوشگلی توش بازی میکنن.و به این فکر میکنم که چرا بعضی از آدمها به راحتی میتونن هر حرفی رو که به ذهنشون میاد خیلی راحت بزنن و اصلا هم طرف مقابل رو در نظر نگیرن.درستِ که آدم باید حرفش رو بزنه،اما این که حرفت رو بزنی با این که وقیح باشی و هر چی تو ذهنت میگذره رو به زبون بیاری خیلی فرق میکنه.بعضی از آدمها هستن که لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن و من چقدر متعجب هستم از این قضیه.وقتی رفتارها و حرفهاشون رو میبینم.
یه چند شبکه افغانی رو ماهواره یاه ست هست که سریال ترکی پخش میکنه و روی سر وسینه و پروپاچه زنها شطرنجی میزاره که تار بشن.اما وقتی پای سریال میشینی میبینی که هیچی نیست جز این که مشت نانجیب و خانم باز و هرزه تو اون سریال هستن و بلااستثنا همه زنها از روابط نامشروع باردار هستن.
امروز همکارهام تعریف میکردن که چند وقتی میشه هیچ کدومشون راحت نمیخوابه و تا صبح مشوش هستن و بیتاب.یکیشون هم گفت که منی که شب تا صبح بیدار نمیشدم الان چند شبِ که نصف شب بیدار میشم و میرم توالت.نمیدونم بهش گفتم یا نه؟اما در واقع کلیه سالم به این میگن.اگر شما هم نصفه شب یک بار بیدار میشین و میرین توالت بدونید که کلیه سالمی دارین.