تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

عادت بد

یه اخلاق بد و مزخرف که دارم اینِ که زود و بی دلیل از یه نفر دلم زده میشه.

چه بر سر ما خواهد آمد؟

تو خبرها خوندم که دانشمندان رباتی رو درست کردن که تمام اعضاش واقعی هستن و حتی قلب و سیستم گردش خون داره و همه چیزش رو از مراکز اهدای عضو سراسر جهان تهیه کردن و میلیون ها حسگر هم زیر پوستش و جاهای دیگه هم داره.

خوب ساختن این ربات که بهش میگن فرانک(مخفف فرانکشتاین و در جهت ادای دین به همون داستان معروف) پیشرفت خیلی بزرگی برای بشر محسوب میشه.اما من از روزی میترسم که همین ربات ها توانایی فکر و تشخیص و احساس به دست بیارن.انگار واقعا داریم به فیلمهای علمی تخیلی نزدیک میشیم.

زمین صافه عزیزم

یکی از دلایلی که ترانه های زید بازی رو دوست دارم اینِ که تو ترانه هاش اشاراتی دارن به چیزهایی که بقیه رپرها هیچی ازشون نمیدونن و یه جورایی متن ترانه هاشون خیلی خاص هست.مثلا تو ترانه هاشون به اپرای واگنر و فیلمهای فدریکوفلینی و کتابهای کوئیلو و ادبیات سورئال ااشاره میکنن.خیلی این اشارات به نظر من هوشمندانه میاد و من دوستشون دارم و ضمنا من دوست دارم بهشون بگم زید بازی نه زدبازی.

بدا به حال قلهک نشینان

چند روز پیش با دکتر نشسته بودیم و داشتیم خوش خوشان نسکافه میخوردیم و وراجی میکردیم که تعریف کرد چند روز پیش سر تشریح بودم و ریه یه نفر رو در آوردیم که مثل قیر سیاهِ سیاه بود.منم بهش گفتم حتما دکتر یارو خواهر مادر اعتباد رو به هم پیوند داده که گفت نه.اتفاقا طرف خیلی مقید بوده و به آلودگی هوا اهمیت میداده و خیلی هوای ریه هاش رو داشته منتهای مراتب خونشون قلهک بوده.

گوشی تخمی

نمیدونم چرا با این که یکی از افتضاح ترین گوشی های کره زمین رو دارم اما هیچ جوره دلم نمیخواد این گوشی رو عوض بکنم.بعضی وقتها آدم اینجوری میشه.به یه چیزی یا کسی میچسبه و حاضر نیست ولش بکنه.

کاش اینجا بودی.

یه ترانه ای هست که راجر واترز زمانی که در گروه پینک فلوید بود برای "سید برت" ساخت.به نظرم اوج عشق رو میشه تو این ترانه دید.هر دوشون مرد هستن اما واقعا عمق علاقه و محبت رو تو میتونی تو این ترانه پیدا بکنی.

ترانه "کاش اینجا بودی" یا wish you was here اگر اشتباه نکرده باشم.

هستم اگر میروم.

دارم نرم نرمک با یه نفر آشنا میشم.فعلا هیچ اسم مستعار با معنی واسش پیدا نکردم.اما دختر خوبی هست و دوست داشتنی.

تحولاتی که فیسبوک به وجود آورد

خوب.من اومدم دوباره.

یکی از تفاوت هایی که نسل امروزه روز با نسل ها گذشته داره،حضور در جامعه و شبکه های مجازیه.سالهاپیش که اینترنت و فیسبوکی در دسترس مردم نبود درک و شناخت ما از آدمها محدود بود.آدمهای کمی رو میشناختیم و امکان شناساندن ما هم به دیگران محدود بود.

اما تاثیری که امروزه اینترنت و به خصوص فیسبوک بر روی مردم گذاشته اینِ که آدمها بیشتر به سمت فردگرایی گرایش پیدا کردن.و این رو میشه از کامنتها و عکسهایی که تو فیسبوک میزارن به خوبی متوجهش شد.که مثلا من در فلان جا،من در حال اسکی،نظر من نسبت به فلان چیز،اثر جدید من و این "من" رو میتونیم به راحتی با دیگران به اشتراک بزاریم.و یه چیز دیگه ای هم که فیسبوک به مردم نشون میده،اون نیمه پنهان شخصیتی شماست که همیشه سعی دارین مخفیش بکنید.آدمهای زیادی تو فیسبوک عضو هستن بدون این که به تنظیمات حریم خصوصی واقف باشن.و هر کاری که میکنن و هر جا که کامنت و لایک میکنن بقیه هم میبینن.مثلا من یکی رو میشناختم که خیلی مذهبی بود،وخیلی ادعای خداوپیغمبری داشت و محرم ها باید میدیدی که چه کارایی میکرد.وقتی پیج فیسبوک و لیست دوستانش رو نگاه میکردم،دیدم به به،حاج آقا هرچی پیج ساپورت و عکسهای مبتذل هست لایک کرده و با هر چی دخترِ خراب تو فیسبوک هست دوستی داره و جز فرند لیست هاش هستن.یه جا هم یادم میاد یه زن متاهلی رو میشناختم که خیلی باحجاب بود و این داستانها و وقتی فیسبوکش رو دیدم،هیچی نگم بهتره.

سوال بی جواب

یه جور عکس هایی هستن که به نظر من خیلی قشنگ هستن و من اصلا نمیدونم چطور این عکس ها گرفته میشه و
آیا میشه با دوربین معمولی هم این عکس ها رو گرفت یا نمیشه؟همه این عکس ها هم شب گرفته میشه و به این شکل هستن که مثلا از یک خیابون عکس گرفته میشه و رد نور چراغای ماشین دنبال ماشین به جا موندن.یا مثلا از بالا عکس میگیرن از خیابون و تو قشنگ میتونی ببینی که موتور یا ماشین از کجا رد شده و رد نور چراغ هاش کاملا مشخص هست.خیلی به نظر من جالبِ این تکنیک و من هم نمیدونم چی هست این؟

آنان که دوستی و محبت را به زندگی خود راه نمی‌دهند، به آن ماند که طلوع خورشید را مانع شوند.

تو وبلاگ های فارسی میچرخیدم که متوجه شدم بعضی از وبلاگ ها هستن که مثلا گروهی هستن.یعنی یک گروه هستن از آدمهای مختلف که هر کدومشون یک وبلاگ داره و به واسطه وبلاگ هایی که دارن دوستانی رو پیدا کردن و گاها هم همدیگه رو میبینن.چقدر سخت نوشتم.خیلی ساده بگم،یعنی من یه وبلاگ دارم با چند نفر دیگه که اونا هم وبلاگ دارن آشنا میشم و همدیگه رو میبینیم.به نظرم کار پسندیده و خوبی هست.

چند روزی هست که از زانو به پایین استخون هام درد میکنه که احتمالا دارم به آنفولانزا مبتلا میشم که اصلا خوشایند نیست.

امروز بعد از مدتها یعنی بعد از چند هفته"آمبولی ترومبوز" رو دیدم.دختری زیبا و سبزه رو که خیلی رژ لب میزنه به لب هاش و یه چند باری واسش کار کامپیوتری انجام دادم.دیدنش یه حس عجیبی رو به من میده.وقتی میبینمش دلم میخواد تصاحبش کنم.تمام وجودش رو در آغوش بگیرم.دلم میخواد موهاش رو تو دست بگیرم.یه حس عجیب اساطیری بهم دست میده،انگار که روح قبایل باستانی سامی در من زنده میشه.خیلی خوبِ که با دیدن هر آدمی یه حس خاص تو وجودم زنده میشه.

امروز یا فردا قرار بود با "پ چشم آبی" بریم سینما یه فیلم مسخره ببینیم.قرار بر این شد که بهش زنگ بزنم.ولی زنگ نمیزنم و اگر گفت چرا؟میگم خیلی کار داشتم.نمیدونم چرا با این خوشگل هست و یکی از خوشگلای سازمان هست،هیچ حسی بهش ندارم.لعنت به من که خیلی خر هستم.لیاقت ندارم دیگه.