نمیدونم همه این طور هستن یا فقط منم که اینطور هستم.
همیشه یه موضوعی پیدامیکنم به طور ناخودآگاه که ناراحت باشم.
صبح با یه همکاری داشتم صحبت میکردم،گفت که خانم رئیس پشت سرت گفته فلانی(که من باشم)،خیلی سرکش شده،دیگه به ما سر نمیزنه.و من از صبح دارم به صحنه های این مسابقات فکر میکنم که یه کابوی میشینه رو یه اسب چموش و باید مثلا 7 ثانیه روش تحمل بکنه.و نمیدونم چرا بین خودِ سرکشم و اون اسب های چموش یه قرابتی حس میکنم.
بعد هم نمیدونم چرا یهو یاد یه فیلم افتادم که جرج کلونی توش بازی میکرد و نقش یه وکیل رو داشت و یه جایی داره و تو یه جاده خلوت رانندگی میکنه و چند تا اسب خوشگل رو یه تپه میبینه و پیاده میشه و میره پیش اسب ها و بهشون دست میزنه،در همون حین یه تکنوازی پیانو هم پخش میشه که یهو ماشینش منفجر میشه.خیلی اون صحنه قشنگ و معنادار ساخته شده.
این فیلمهایی که حیوانات رو تو یه سکانس نشون میده و اون سکانس هم نقش کلیدی رو دارن رو خیلی دوست دارم.یه نمونه دیگه هم فیلمی بود به نام وثیقه که جیمی فاکس و تام کروز توش بازی میکنن و دیگه حوصله تایپ ندارم.شاید بعدها کامل سکانس رو توضیح دادم.
والسلام
الان که فصل بازگشایی مدارس رو پشت سر گذاشتیم یاد عهد بوق افتادم که ما هم میرفتیم مدرسه.منتهای مراتب ما اون موقع تِحران نبودیم و جنوب بودیم.
یه هفته قبل از مدرسه بابام منو میبرد به یه آرایشگاهی که اسمش حسن سلمانی بود و موهای من رو از ته میتراشید.این کار همیشه و هر سال بود.این حسن سلمانی هم خیلی حرف میزد اونقدر حرف میزد که من خسته میشدم.بعضی وقتها هم که مثلا یه چیزی میخواست بگه که من نفهمم و مربوط به بزرگترها بود یه کم آرومتر میگفت و البته من میفهمیدم صداش رو.اما نمیفهمیدم منظورش از گفتن اون حرف چی بوده.این سلمانی هم هیچ وقت موها رو مدل نمیزد و مخصوص مردهای پیر یا میانسال بود.من اون موقع دوست داشتم برم یه آرایشگاهی که توش عکس رامبو و راکی و آرنولد و خداداد عزیزی و جواد زرینچه و پوستر داریوش باشه.اما تو این آراشگاه هیچ خبری از این حرفا نبود.
الان دیگه نه حسن سلمانی زنده هست نه بابای من.اون آرایشگاه رو هم کوبیدن و یه آپارتمان هفت،هشت طبقه ساختن.دیگه هم نیازی نیست هیچ آرایشگری وقتی میخواد حرفای مربوط به بزرگسالها بزنه صداش رو بیاره پایین و دیگه هیچ کودکی هم نیست که نفهمه اون حرفها یعنی چی.
از دیشب دارم به ترانه ها و موسیقی های جدید گوش میدم و به خودم اجازه دادم تا تجربه های جدیدی توی شنیدن موسیقی داشته باشم و چه کار خوبی کردم.دیشب که هومن اژدری رو کشف کردم،بعد ریچارد اشتراوس،الان هم روحم به ملکوت اعلی داره میره با ترانه AVE MARIA از پاواراتی.چقدر این رو قشنگ خونده.من هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمیکردم یه روزی از اپرا خوشم بیاد.الان مثل یه پسربچه هستم که توی یه شیرینی فروشی تنها گذاشته شده باشه.خدای من،این همه اپرای خوب این مرد داره و من تا حالا نشنیدم،هیچ کس هم بهم نگفته.من برم به شنیدن گوش بدم.که دو صد گفته چون نیم کردار نیست.
در عجبم که چطور بعضی ها میتونن ساعتهای زیادی بخوابن.واقعا از توان من خارجِ این کار.من دیشب تا ساعت تقریبا 3 بامداد بیدار بودم.اما دقیقا راس 7 بیدارِ بیدار بودم و اصلا خوابم نمیومد.
اگرفکر میکنید از موسیقی سنتی خوشتون نمیاد فقط به این آواز گوش بدین تا عاشق موسیقی سنتی بشین.دو دقیقه بیشتر نیست.
یه روز هم که گفتیم سر کار نریم و تا لنگ ظهر بخوابیم.دقیقا از ساعت7 صبح بیدارشدم