همین الان که بنده دارم اینجا تایپ میکنم.تو نیویورک آقای ظریف و کری بعد از 35 سال قطع روابط دیپلماتیک دوباره سر یه میز و کنار هم نشستن و دارن گفتگو میکنن.چه شبی شد امشب.
عشق من.عزیز من.خواننده محبوبم یه ترانه جدید داده بیرون به اسم" سکوت اجباری".
من واقعا عاشق این دختر هستم.خیلی خاص و دوست داشتنی هست.عاشق این مادمازل هستم.
به نظر بنده حقیر فدوی،کس شعر ترین و مضحک ترین چیزی که میتونه یه آدمی بخونه و وقتش و پولش رو با خوندن و شنیدن اون تلف بکنه رموز خوشبختی و موفقیت هست.
یه مثال ساده خدمت مخاطب و خواننده عزیزتر از جانم عرض کنم که به طور مثال یه شخصی توی یه دهات دورافتاده از میناب از توابع بندر عباس در استان هرمزگان چطور میتونه پیشرفت بکنه؟مثلا لیسانس حسابداری یا مدیریت صنعتی یا جغرافیا هم داشته باشه.اما پول نداشته باشه.چطور میتونه بره سرکار؟اصلا امکان این وجود نداره که این فرد به اندازه یه نفر همسن و همجنس خودش تو مثلا زعفرانیه یا فرمانیه احساس خوشبختی بکنه.
بعضی چیزها متاسفانه دست خودِ آدم نیست و تغییر دادنشون بسیار سخته.یه چیزایی مثل دین،خانواده،کشور،شهر.اینا تاثیر مستقیم تو خوشبختی و موفقیت آدمها دارن.
رب اغفر لی خطایای مذنب
به طور نه چندان اتفاقی به فیض بوق یه نفر رفتم که به واسطه یکی دیگه میشناختمش و بگذریم که هر آدمی مثل دوستاشِ و نمیتونه بگه که نه من مثل فلانی نیستم.چون اگر مثل فلانی خراب نیستی اما دوست داری خراب باشی و خودِ گمشده ات رو تو اون پیدا میکنی.و این موضوع در مورد همه صدق میکنه.حتی خود من که همیشه دلم میخواسته همجنسگرا باشم اما هموفوبیا دارم و به همین خاطر همیشه دور و ور این جور آدما می پلکم.اما بهشون نزدیک نمیشم.
بگذریم دیدم عکس یه عنتری اومد رو صفحه و زیرش نه ببخشید بالاش هم فیضبوق لطف کرده به انگلیسی نوشته که اینا تو رابطه هستن و این جور کس شعرا.بعد گفتم خوبِ والا این خانم هر جنده بازی که میخواست در آورد و حالا هم یه خری تور کرد و بالاخره شوهر میکنه به هر طریقی.
از صمیم قلبم واسش آرزوی خوشبختی ندارم.چون ذاتا خراب بود.خرابیش به کنار بد ذات بود.
من همیشه معتقد بودم و هستم و خواهم بود که آدمیزاد هر کاری بکنه و هر جوری که باشه طبق معادلاتی که هیچ وقت نفهمیدم و نخواهم فهمید نتیجه اش رو میگیره.حالا خوب باشه یا بد.
بهتره برم سر اصل مطلب تا متوجه بشین.
ما تو سازمان یه اتاقی داریم به عنوان تقریبا انبار که یه آقا و یه دختر خانم جوون اونجا هستن و ما هم به خاطر این که چیزی از اونجا دزدیده نشه دوربین مداربسته کار گذاشتیم که البته مخفی نیست و عیان هست و گوشه دیوار زل زده به چشم های آدم.اما همه غافل از این هستن که این دوربین صدا رو هم منتقل میکنه حالا نمیدونم طبق چه مکانیزم کفرآلودی.
حالا این آقایی که اونجا کار میکنه من اسمش رو گذاشتم آقای پرفسور چون تو هر مسئله ای از رنگ شاش بگیرین تا اجرام آسمانی صاحب نظره.خوب کار من خوب نیست که واسش اسم آقای پرفسور رو انتخاب کردم.اما امروز وقتی که داشتم توی کامپیوتر رصدش میکردش و به حرفاش با اون دختره گوش میدادم متوجه شدم که اونم اسم" آقای خوش صدا" رو برای من انتخاب کرده و به دختره میگفت که آقای خوش صدا پسرِ خوبیه.
یه موسیقی فیلم دیگه هم که خیلی دوست دارم و الان دارم بهش گوش میدم و اتفاقا بارها و بارها تو برنامه شوک از شبکه 3 پخش شده و مطمئن هستم که همه شنیدنش و بی اختیار با شنیدنش یاد معتادها و دخترهای فراری و خواننده های شیطان پرست و این چیزا که تو اون برنامه نشون میده می افتن.موسیقی مورد نظر مربوط به فیلم "مرثیه ای بر یک رویا" میشه که حتی عنوانش هم بارها و بارها در جاهای مختلف تکرار شده.کارگردان فیلم هم یه شخصی هست به اسم" دارن آرنوفسکی" که من هر 4 یا 5 فیلمش رو دارم و فوق العاده کارهاش زیبا هستن این مرد.فیلم نمیسازه،معجزه میکنه این مرد.پی،چشمه،مرثیه ای بر یک رویا،قوی سیاه و کشتی گیر فیلمهاش هستن.
فیلم در مورد اثرات مخرب مواد مخدر بر زندگی سه جوون هست که هر سه بدبخت میشن در انتهای فیلم.فکر میکنم که اگر بعضی مسائل تو این فیلم نبود و امکان پخشش تو تلویزیون بود خیلی مفید بود.خیلی میتونست آموزنده باشه.هنرپیشه اصلی فیلم رو هم من خیلی دوست دارم.یه پسر خوشتیپه که الان خواننده هم شده و یه گروه راک داره به اسم "جارد لتو".
حرف از اعتیاد شد یاد یه دوستی افتادم که خیلی خوشگل بود.خیلی خیلی خوشگل بود و کلی دوست دختر داشت.منم اگه دختر بودم به زور باهاش رفیق میشدم.اما افسوس که یه روز شنیدم کراک کشیده و اُور دوز شده و مجونش رو از دست داده.خیلی ناراحت شدم.
یه پسر دیگه رو هم میشناختم که بار برادرش با برادرم تو پمپ بنزین دعوا کردن.اون پسر هم به خاطر کشیدن شیشه جونش رو از دست داد.کلا مواد مخدر صنعتی اصلا خوب نیست.من که فکر نکنم برم طرفش.نه به خاطر این که مواد کشیدن بده و این حرفا چون هیچ چیزی رو به اندازه جونم دوست ندارم.
من زیاد از موسیقی کلاسیک و اینا حالیم نمیشه،از ادبیات هم همین طور.به تاریخ هم هیچ علاقه ای ندارم.اما یه آهنگی هست،در واقع یه تکنوازی پیانو هست به اسم"سونات مهتاب" که واقعا زیبا و استادانه هست.با شنیدنش دلم میخواد فقط بشینم رو زمین و دستام رو بزارم رو سرم.و وقتی هم برای اولین بار شنیدمش یاد رمان برادران کارامازوف و فصل "پدر زوسیما" افتادم.جایی که پدر زوسیما واسه اون پسره ایوانوویچ از برادرش تعریف میکنه و این که چقدر زیبا و دوست داشتنی بوده و چه مرگی داشته و در نهایت هم در همون لحظات آخر به برادرش میگه که: زوسیما به جای من هم از زندگی لذت ببر.
آهان این رو هم باید اضافه کنم که برخی معتقد هستن که این قطعه رو بتهوون برای یکی از شاگردای پسرش ساخته که ظاهرا عاشقش بوده و خیلی دوستش داشته.واسه من عشق دو پسر کاملا قابل درک هست.چون هم تجربه اش رو داشتم و هم این که واقعا بعضی وقتها احساس میکنم که یه قسمت عمده وجودم همجنسگراست.باید بیشتر خودم رو بشناسم.نمیدونم شاید هم نباشم.فقط حدس میزنم.
باز هم من تو اتوبوس نشستم و فکر و خیالهای آدمهای گذشته و گذشته به مغزم هجوم آوردن.خاطره باز نیستم اما انگار
خاطره ها دست از سر من بر نمیدارن.
یاد جنوب و بچگیهام و اون دوچرخه های قدیمی افتادم که داشتیم و یاد پدرم.یادش بخیر.البته زیاد هم خوب نبود بچگی من.خیلی اون روزها مردم محروم بودن.باز ما تا حدودی متوسط بودیم.من ناراحت میشم مردم و جوونا گله میکنن و میگن اوضاع خوب نیست،قدیم ها از یاد مردم رفته انگار.من دقیقا یادم میاد که موز اصلا یه چیز تجملاتی بود،دیگه چه برسه به آناناس و کیوی و نارگیل.اصلا هیچی نبود تو مغازه ها.تنقلات و خوردنی فقط یه نوع پفک بود و چند نوع ویفر و بیسکوییت مادر و والسلام.اصلا گذشته خوب نبود.من که به شخصه هیچ وقت دلم واسه گذشته تنگ نمیشه.مردم تفریح نداشتن.همه زود میخوابیدن.تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت.نه فیلم بود نه ماهواره و نه اینترنت.من دقیقا یادم میاد که پدر خدابیامرزم نوار ویدیوها رو میزاشت تو پلاستیک مشکی و میداد دست من که بچه بودم و کسی بهم شک نمیکرد و میبردیم خونه فامیلامون که ببینیم.خیلی بد بود گذشته.یادم میاد اون روزها بهترین فیلمی که تلویزیون پخش کرد یه فیلم ژاپنی تخمی بود به اسم گودزیلا که اوج هیجان بود.البته ناگفته هم نماند که بعضی وقتها هم فیلمهای خوبی پخش میشد از شبکه یک.یادم میاد بچه بودم که یه فیلم ژاپنی خیلی خیلی ترسناک پخش شد که یه سه اپیزود داشت و تو یکیشون یه راهبی میره تو معبد و تمام بدنش رو دعا مینوسه و تو یکی دیگه داستان یه زنی بود که پیر نمیشد و ... .
اصلا گذشته رو دوست ندارم.از مدرسه ها بگم که معلم های عقده ای اون قدر ما طفلای معصوم رو کتک میزدن که جاش رو بدنمون میموند تا مدتها.اصلا عادلانه نبود اون کارشون.امیدوارم تمام معلمهایی که اون دوران ما رو بی گناه کتک میزدن به سزای کارشون برسن و مرگ سختی داشته بشن.
الان من هر وقت میرم حموم آب اون قدر فشار داره گرمِ که خودم هم کیف میکنم و مرتب خدا رو شکر میکنم.اون موقع حتی حموم رفتن هم داستان داشت.باید بشکه بیست لیتری نفت رو میبردیم تو حموم و میریختیم تو آبگرمکن و روشنش میکردیم و اونم چقدر داستان داشت که مواظب باشیم حموم سر نره و بلا استثنا همیشه کلی نفت میریخت رو شلوارمون و کف حموم
بهتره غر زدن رو تموم کنم.اینا رو گفتم تا هر کسی که احیانا اینا رو خوند و مخصوصا خودِ خودم همیشه یادم بمونه که زندگی چقدر سخت بوده،چقدر محروم بودم و الان کجام تا وقتی که تو قلهک یا ولی عصر دارم قدم میزنم و احیانا یه دختری باهام هست و جیبهام و حساب بانکیم هم توش پول بود به خودم مغرور نشم.بدونم کجا بودم و الان کجا هستم و شکر گزار و راضی باشم و واسه بهتر شدن بیشتر تلاش کنم و اگر جایی رسیدم آدم عقده ای نباشم.
والسلام.
پنج شنبه شد و اومدم خونه.در واقع تازه رسیدم.تمام مسیر تو یه دوراهی پیر کرده بودم که روز جمعه رو بمونم خونه و با خانوادم برم بیرون یا این که برم سرکار و اضافه کاری جمعه رو بگیرم که مامانم بهم گفت بمون خونه.منم هر چی فکر کردم دیدم بمونم خونه و حال کنم خیلی بهتره.کار دیگه تعطیل.بسته دیگه.نیم کیلو زیتون پرورده خریدم و الان دارم به موسیقی یه آهنگساز به نام ریچارد اشتراوس یا یه همچین چیزی گوش میدم.اسمش سخته ولی آهنگهای کلاسیک خوبی داره.تو چند تا فیلم هم آهنگهاش رو شنیدم.مثلا ادیسه فضایی استنلی کوبریک.