تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

خرید جدید

یه هدفون خریدم.این دفعه سیم دار.نمیدونم بهم انداختن یا واقعا قیمتش همینه.مارکش فیلیپس هیت و 53 تومن زبون بسته پولش شد.اما راضیم ازش و مدتهای مدید بود این قدر با موزیک حال نکرده بودم.صدای بلند تو مغزت و کاوه آفاق تو گوشهات فریاد بکشه که:" شهره آفاق میشه باز شیوه عشقبازی تو،مکیدن شهد تویه که میکنه هر شب رو ناز". و چی از این بهتر.راضیم ازش.

در کناری از خانه ما اتاقی است سرد و تاریک

خیلی دوست دارم بدونم الان کاوه آفاق چی کار میکنه بعد از جدایی از The Ways.

حقیقت محض

خوب من همه جا گفتم که از ازدواج متنفر هستم و هر جا هم میرسم اینو میگم و کلا به عنوان یه آدم از ازدواج بیزار همه جا شناخته شدم.ولی لعنت به من که دارم به خودم هم دروغ میگم.من دوست دارم وقتی میرم خونه زنم رو بغل کنم و ببوسمش.واقعا دلم میخواد ازدواج کنم.دوست دارم یه نفر داشته باشم که فقط مال خودم باشه.کسی که سرش تو ابرها نباشه و حواسش به تقی و نقی و ممقلی نباشه و در غیاب من بهشون مسیج نده.خوشگل هم نبود نباشه،فیلمباز هم نبود نباشه،یه آدم خیلی خیلی معمولی باشه.فقط منو دوست داشته باشه. 

If You Leave Me Baby یا یه همچین چیزی

صبح ساعت 6:30 دقیقه از خواب بیدار شو و برو سرکار و شب ساعت 8 بیا خونه.ساعت 11:30 شب هم بخواب و این برنامه هر روزت باشه حتی جمعه ها و تعطیلات.پس کی جوونی؟راضیم البته.همین که جیب ها پر از پول میشه کافیه.

همین دیشب به رویایی رسیدم.

تازگی ها اصلا نمیتونم فیلم ببینم،کلی هم فیلم ندیده دارم.اما هی دوست دارم فیلمهای قبلی رو ببینم.نمیدونم چرا اینجوری شدم.شاید چون فیلم خوبی ندارم.و فقط آشغالهای هانکه و گدار و آنتیونوتی و پازولی تو فیلم دونیم زیاد شده.

صدات آروم و غمگین بود،میخندید قرمزِ لبهات

تازگی به خواننده ای به نام هومن اژدری علاقه مند شدم.صداش خوبه و آهنگاش قشنگه.خوش آتیه هست.یکی از ترانه هاش هست love song که از همه انگار بهتره.

خداحافظ آخرین جمعه تابستان 1392

امروز آخرین جمعه سال 1392 بود و من سر کار بودم.انتظار خبر خاصی نداشتم و منتظر هیچ اتفاقی نبودم.سر کار رفتم و یه سری کارها انجام دادم و یه سری برنامه ریزی انجام دادم و به چند سایت سر زدم و چند جا هم زنگ زدم و بعد از کار هم با مهندس رفتیم دنبال کارای پروژه جدید که خیلی دارم بهش امیدوار میشم.این چند روزه که دنبال کارای پروژه هستیم،من خیلی راضی تر و خوشحال تر هستم.منتهای مراتب چیزی حدود پنج سال زمان میبره به احتمال زیاد.

عصر که به خونه برگشتم مامانم بهم گفت که هیچ عجله ای نیست،اما از تو همکارهات اگر دختر خوبی دیدی،باهاش آشنا شو و دیگه کم کم ازدواج بکن.منم بهش گفتم تا پنج سال دیگه خبری از ازدواج نیست،دارم رو یه کار جدید تمرکز میکنم،بعد از پنج سال هم تازه پروژه جواب میده و باید برم سراغ یه کار دیگه.بعد بهم گفت پس تو واسه کی میخوای پول دربیاری.واسه این میخوای پول دربیاری که تا آخر عمرت رو یه تخت یک نفره با لپ تاپت بخوابی؟من هیچ جوابی نداشتم بهش بدم،جز سکوت.

مسیح در سمت چپ من است.

فیلم "به سوی شگفتی" از ترنس مالیک رو دیدم.واقعا ناامید شدم.دنباله ای ناامید کننده بود بر "درخت زندگی".توی فیلم جدید خبری از موسیقی زیبا و تصاویر خیره کننده و بازی های زیبای همه بازیگران نبود.شان پن خیلی نقش کوتاهی تو درخت زندگی داشت اما اونقدر زیبا بازی کرد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.

توی این فیلم فقط لاس زدن ها و بوسیدن ها و دستمالی کردن های بی انتهای بن افلک بود و یه سری هنرپیشه گیج و منگ.تنها نکته خوب فیلم بازی زیبای خاویر باردم بود.تو یه سایتی که اسمش یادم نیست یه نفر که اسمش هم یادم نیست یه مقاله نوشته بود و نقد کرده بود این فیلم و رو گفته بود که جناب ترنس مالیک لطفا دیگر فیلم نسازید.حالا میفهمم که حق داشتِ.

اهداف جدید

تو یه فاز جدیدی دارم وارد میشم که خیلی تخصصی و زمان بر هست.چیزی حدود 5 سال زمان میبره تا کاملا تو این حیطه جدید مهارت کسب کنم.اما اگر تمام برنامه ها به خوبی پیش بره،خیلی خوب میشه و یه یه موفقیت خیلی خوب میرسم.هر چند که تا حدود 6 ماه دیگه هم این کار به ثمر میشینه.البته نباید دلسرد بشم و تا آخرش هم برم.

من یه اخلاق گه داشتم که دیگه الان ظاهرا اون اخلاقم از بین رفته.اونم این بود که هی از آدمها و کارها دلزده میشدم.الان دیگه اینجوری نیستم.یا کسی رو دوست ندارم.یا واقعا و از ته دل دوستش دارم و به هیچ وجهی هم ازش دلزده نمیشم.و در مورد کارهام هم همین طوری هستم.یا کاری رو شروع نمیکنم یا باید به نحو احسنت و تا آخرش پیش برم و انجامش بدم.الان این پروژه جدید رو به هیچ وجه من الوجود کنارش نمیزارم.

میدونم که یه روزی ازش یه نتیجه خوب میگیرم

28 شهریور92

یاد آوری خاطرات خیلی خوب گذشته

امروز با مهندس رفتیم انقلاب واسه پروژه جدیدمون یه چیزایی بخریم.از پله برقی های مترو که بالا میومدیم،دقیقا مثل این فیلم های سینمایی که یهو فلاش بک میزنه به گذشته،یهویی روزی به خاطرم اومد که با گلی اونجا خداحافظی کردم.همون پله ها،همون کوچه،همون عینک فروشی که واسه اولین بار اونجا دیدمش،همون لبخندش،همون عینکش،اضطرابش،اون کیفش که از جنس جین بود انگار،اون شالش که از رو سرش هی لیز میخورد و میرفت عقب،اون کفشهای خارجیش که یکیشون هم سوراخ بود،اون داستانهای باحالش،اون تعریف کردناش از خونه قبلیشون و همه و همه بدون هیچ کم و کاستی یهو همگی به ذهنم اومدن و چقدر دلم واسه خودم سوخت که هیچ وقت نتونستم کاری کنم که دوستم داشته باشه.و از دست دادمش و از یه حضور گرم و دوست داشتنی تبدیل شد به یه خاطره.

چقدر سخته که هنوز نتونستم فراموشش کنم.