من تعجب میکنم چطور بعضی ها به فیسبوک علاقه ندارن؟اون قدر این فیسبوک جذابیت داره و اون قدر پیج باحال داره که هیچ وقت آدم ازش سیر نمیشه.
امروز متوجه شدم که تو چند هفته اخیر چهار مورد رابطه جنسی تو سازمان داشتیم که برملا شدن.یه نفرشون هم اخراج شد.یک نفر از خانمها رو هم میشناختم.یه دختر خوشگل قد کوتاه بود که شیفت شب کار میکرد و من هر روز صبح تو مسیر میدیدمش.اون شیفت شب هست و من شیفت روز.همیشه هم نزدیک مترو میدیدمش.میموندیم و یه 5 دقیقه ای وراجی میکردیم و میرفتیم.یه بار که دیگه هیچ حرفی نداشتیم بهم خیره شد و یه جور خاص بهم نگاه کرد و لبخند عجیبی زد که من همیشه تو این مواقع دستپاچه میشم.بهش گفتم خوشحال شدم دیدمت و سریع رفتم.اون روزها دلم رو خوش کرده بودم به یه رابطه یک طرفه مسخره.خلاصه گذشت و مدتی ندیدمش تا این که فهمیدم تو شیفت شب دسته گل به آب داده.البته من هیچ وقت هیچ کس رو بابت کارهایی که انجام میده سرزنش نمیکنم.اما با خودم فکر میکنم که اگه اون روز من مثل پخمه ها رفتار نمیکردم و بهش شماره ام رو میدادم،اگر بهش میگفتم که دوست دارم وقتای یبکاری همدیگه رو ببینیم شاید زندگی اون و من یه جوری دیگه میشد.
یادم میاد زمانی که خیلی بچه بودم و خیلی کم سن بودم.عموم بغلم کرد و بردم بالا و من داخل یه سیفون توالت رو دیدم.اونم سیفون رو کشید و آب با شدت خارج شد و خیلی صدا داد و منِ کودک چنان هیجان زده شدم از خروش آب داخل سیفون که هنوز که هنوزه بعد از بیشتر از 24 سال فراموش نکردم و فکر نکنم تا آخر عمرم اون خاطره زیبای دیدن داخل سیفون رو فراموش کنم.حالا هم میخوام یه روز برادرزاده ام رو بغل کنم و در سیفون رو بردارم تا داخل سیفون رو ببینه،شاید منم تا همیشه عمرش تو خاطرش بمونم.شاید هم یه روزی وقتی بزرگ شد و بیست و خرده ای سال داشت بهش این وبلاگ رو نشون بدم.
سازمان یه مقداری بن بهم داده بود و یه مقداری هم از همکارام به قیمت کمتر خریدم و امروز با مادرو و عروسمون رفتیم فروشگاه شهروند بیهقی.خیلی خرید کردیم و خیلی خوش گذشت و انرژی مثبت زیادی گرفتم.هیچ وقت فکر نمیکردم خرید این قدر حالم رو خوب بکنه.
من به واسطه زندگی جالب و پرفراز نشیبی که داشتم توی حدود 10 شهر از ایران زندگی کردم و تا الان که رسیدم به تهران.اما یه تفاوت خیلی عمده تهران با بقیه شهرها داره.و اونم اینه که اگه تو تو یه شهرستان بخوری زمین یا لیز بخوری یا موقع پیاده شدن از اتوبوس بیفتی زمین یا هر اتفاق دیگه ای که باعث سکندری خوردنت یا افتادنت رو زمین بشه هستن کسایی که بهت بخندن.اما تو تهران اصلا اینطور نیست.تفاوت دیگه اینه که مردم و به خصوص اونایی که سرکار میرن و شاغل هستن همیشه خسته هستن.همیشه بی رمق و بی حوصله هستن.اونم به خاطر مسیرهای دور و فاصله زیاد محل کار تا زندگی هست.تفاوت بعدی اینه که تو اگه تو یه شهرستان بشینی تو اتوبوس شرکت واحد و همون لحظه خوابت ببره مردم پیش خودشون میگن این یارو معتاده.اما تو تهران اینجوری نیست.
من نمیدونم که تهران با بقیه شهرهای دنیا تو رفتار آدمها چه تفاوتهایی داره.چون خارج نرفتم و زندگی نکردم.اما اگه یه روزی رفتم حتما اینجا می نویسم.
چند روز پیش توی سازمان یه اتفاقی افتاد که ناگهان یاد پدرم افتادم.داشتم با یه خانمی در مورد یه موضوع کاری صحبت میکردم.و اون خانم فاصله معمولی که باید بین دو همکار باشه رو در نظر نمیگرفت و خیلی به من نزدیک شده بود.خیلی آرایش تمیزی داشت و مرتب بود.اما واقعا بدنش بو میداد،به شکل آزار دهنده و غیرقالب تحملی بدنش بوی عرق میداد.به طوری که داشتم بیهوش میشدم.اون موقع بود که یاد حرف پدرم افتادم که سالها پیش زمانی که من بچه بودم یه بار به مادرم گفت اگه میخوای بدونی زنی تمیزه به صورتش نگاه نکن به قوزک پاش نگاه کن و اگه میخوای بدونی توی یه خونه یه خانم کدبانو و مرتب هست.به خونه نگاه نکن به زیر فرش ها نگاه کن.
فیلم جنگ جهانی زد رودیدم.دوستش نداشتم.
بعضی وقتها دانلود و گوش دادن به آهنگهای شاد خیلی خوبه.
چند تا ترانه کردی گرفتم وگوش دادم و عجیب شاد بودن و ناخودآگاه باعث تکون دادن شونه هام شد.
من اون زمان که نوجوون بودم،هیچ تعریفی از ترس نداشتم.یعنی خیلی جسور و نترس بودم.یادمه تو شهرمون یه رودخونه بزرگ بود.و من از ارتفاع چهار متری میپریدم تو آب و اصلا به فکر این نبودم که به بیضه هام یا شکمم و روده هام آسیب برسه.یا این که جاهایی شنا میکردم که عمیق بود.یا با موتور سرسام آور رانندگی میکردم یا این که دعوا میکردم.یه بار هم رفتم پارک و سوار یه تابی شدم که بهش میگفتن تاب جوانان و به سرعت میچرخید و آدم سرجاش میخکوب میشد و آدم نمیتونست در حال حرکت بدنش رو تکون بده.توی لحظه ای که داشت متوقف میشد اما هنوز سرعت داشت من از رو تاب پریدم پایین.به خیال این که همون جا میام زمین پریدم،اما به خاطر نیروی گریز از مرکز چنان پرت شدم که به شدت خوردم به دیواره.خدا به من رحم کرد.
من تو زندگیم خیلی آدم خوش شانسی هستم.البته خودم هم همیشه مثل خر کار کردم و جون کندم.بگذریم.منظور من کار نیست.میخوام به دوره نوجوونیم اشاره کنم.
من خیلی خوش شانس بودم که تو اون دوره به گا نرفتم.خیلی از کسایی که میشناختم تو اون دوره از بس که با بزرگترهای خودشون رفاقت میکردن.ازشون سوءاستفاده جنسی میشد.خیلی ها رو مشناختم که تو همون دوره معتاد شدن.بعضی ها ترک تحصیل کردن و شاگرد مکانیک و بنا شدن،چند نفری هم اُور دوز کردن و مُردن.بعضی ها زود بهشون زن دادن و صاحب بچه شدن و غرق زندگی و مشکلاتش شدن و از زندگیشون هیچی نفهمیدن.منم هیچ پُخی نشدم.اما خوب جای شُکرش باقیه که هیچ کدوم از این بلاها سرم نیومد.