مگه نلسون ماندلا نمرده بود؟پس چرا الان یورونیوز گفت به خانه برگشته و تحت مداوا هست؟
یادم میاد سال 87 که دانشجو بودم.دوستی داشتم که با یه دختر دوست شده بود.و ظاهرا قول و قرار ازدواج و این داستانها بینشون بود.اتفاقا منم برد یه دفعه دختر رو دیدم.بعد تعریف کرد واسه من که یه بار با دختره و خواهرِش رفتن بیرون،دوست دختر(نامزد) دوست من رفته دستشویی و این با خواهر دختره تنها مونده.خواهره واسه دوستم تعریف میکنه که آره خواهر من که تو باهاش دوست شدی خیلی دختر خوب و نجیبی هست.هر باری که خواهر ما میره بیرون و میاد کلی شماره تلفن میاره و جلو ما میریزه زمین و میخندیم و به هیچ کدومشون زنگ نمیزنه.
بعد دوست من این ماجرا رو واسه من تعریف کرد که بگه این دوست دختر یا همون نامزد من چقدر دختر نجیب و سربه زیری هست.من اون روز خجالت کشیدم و روم نشد بهش بگم که آخه اگه نامزد تو سربه زیر و نجیب باشه چرا پسرها بیفتن دنبالش بهش شماره تلفن بدن؟
نمیدونم الان اون دوستان کجا هستن و آیا ازدواج کردن یا نه؟اما واسشون آرزوی موفقیت میکنم.
حیف که میدونم اون قدر توانایی ندارم و گرنه شیفت شب هم کار میکردم.
نمیدونم از زندگیم چی میخوام هنوز.فقط میدونم که دوست دارم کار بکنم.
پارسال میدونستم که یه روزی کار پیدا می کنم و میرم سر کار و خوشبخت میشم اما نمیدونستم این قدر زندگیم قراره عوض بشه و به چیزهای خیلی خوب برسم.
اون قدر حال امسالم با پارسالم فرق میکنه که حتی تحمل خوندن پست های پارسال رو هم ندارم.کسی چه میدونه شاید سال دیگه این موقع هم تحمل خوندن پست های الان رو نداشته باشم.
به احتمال خیلی خیلی قوی اگر جنگ شد و جنگ به ایران کشید من برم منطقه البته نه به عنوان کسی که اسلحه دست بگیره من ترجیح میدم تو قسمتهایی خدمت بکنم که آدمها رو از مرگ نجات بدم.
الان یه آشنایی اومده پیشمون که با هواپیما رسیده و داره تعریف میکنه که تو مسیر هواپیما هی بالا پایین شده و همه زن ها گریه کردن و مردها سرشون رو گرفتن پایین و ترسیدن.یاد خودم افتادم که تو خدمت سربازی اکثر بچه ها شب ها و تو اردوگاه گریه میکردن.منم به خاطر یه مریضی تخمی و حساسیت و فشار هوا و اکسیژن تخمی هی از دماغ و دهنم خون میومد.یه شب که تو چادر بودیم اون یارو همچادریم گریه کرد و منم با لگد زدم تو سرش و در حالی که تو دهن و دماغم پر خون بود بهش گفتم خار کسته عوضی خفه شو میخوام بخوابم.اگه قرار باشه بمیریم هیچ نیروی نمیتونه جلوش رو بگیره پس نباید تا زنده هستیم از مرگ بترسیم.
زندگی رو ببینید چقدر عجیبه،پارسال تقریبا همین وقتها بود که بیکار و بی پول بودم.با یکی از بچه ها قرار شده بود بریم تو لنچ کار کنیم و بریم دریا و تو کشتی حمالی بکنیم و یه پولی بگیریم.
از یه زمانی به بعد دیگه از به یاد آوردن بعضی آدمها ناراحت نمیشی،از ندیدنشون غصه دار نمیشی.دلت پر نمیکشه واسه دیدنشون،ناخواسته دستت نمیره واسه گوشی که بهشون مسیج بدی.اما اینا به این معنی نیست که دیگه اون طرف رو دوست نداری یا این که فراموشش کردی.مثل یه حالت آرامش میمونه.مثل وقتی میمونه که دیگه به طور افراطی عطش شنیدن یه ترانه یا دیدن یه فیلم رو نداری اما هنوز هم وقتی اون ترانه رو میشنوی نمیتونی عاشقش نباشی نمیدونم چطور بگم یه حس خاصی هست.دیگه فقط خوشحالی که بین تو و اون طرف کدورتی وجود نداره،میدونی اگر به هر دلیلی تو رو به یاد میاره ازت به خوبی یاد میکنه.میدونی تو قلبت همیشه یه جا واسش داری.
اگر روزی کسی رو عاشقانه دوست داشتین.سعی نکنید تغییرش بدین.اون رو همون طور که هست دوست داشته باشین.و اگر مجبور شدین از هم جدا بشین دعوا نکنید.اگر کسی اون جوری که شما دوستش دارین دوستتون نداشت دلیل نمیشه که دوستتون نداره.و اگر کسی رو دوست داشتین بهش بگین شاید با شنیدن این حرف خیلی خوشحال بشه.
کلا دوست داشتن آدمها و روابط عاشقانه دنیای شیرینی داره.و اگر قهر و کدورت و روابط موذیانه و خیانت و سوءاستفاده جنسی توش نباشه خیلی خوب و پرخاطره هستن.
یادم میاد نزدیک به شش سال پیش مادرم بهم گفت وقتی تو پیشم هستی من آرامش دارم.زمان گذشت و چند دختر دیگه هم این رو بهم گفتن.و همینطور هم حدود یک ماه پیش تو همین سازمان که هستم تو بخش قبلیم یه بار با دوتا از همکارهای خانم نشسته بودیم و تایم استراحت بود و اونا حرف میزدن و من تو نقشه های اقتصادی غرق بودم تا یکیشون پا شد رفت دنبال کاری و اون یکی برگشت بهم گفت فلانی من وقتی شیفتم با تو هست و تو کنارم هستی خیلی احساس آرامش دارم و ازت موج مثبت میگیرم.منو میگی هم کمی غافلگیر شدم و هم قند تو دلم آب شد چون خانم همکارم خوشگل و دوست داشتنی هست.خلاصه تا این که زمان گذشت و امروز شد و یکی دیگه از همکارهای بخش قبلی رو دیدم،من این خانم رو هر وقت میرسیدم شیفتش تموم میشد و هر وقت اون میرسید شیفت من تموم شده بود بنابراین چندان حرفی بین ما رد وبدل نشده بود.اما امروز بهم گفت تو تو زندگیت یه کار خوبی کردی که الان سیستم کاریت اینقدر تغییر کرده.بعد هم که داشت میرفت به من گفت تو پیش خدا نزدیک هستی.واسه من یه دعایی بکن.من خیلی تعجب کردم و شرمنده و خجالت زده شدم.
من نمیدونم واقعا،اگه همچین شخصیت سورئال و شاعرانه ای دارم که خیلی ها از بودن کنار من احساس آرامش دارن پس باید خیلی خوشحال باشم.