تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد.

خوب،دارم از تو فاز دلتنگی بیرون میام و شروع به برنامه ریزی میکنم.به احتمال زیاد یه گوشی جدید بخرم چون این گوشی که دارم به شدت آبرو بر هست.یه مدل دیدم تو اینترنت به اسم xperia z ultra که خیلی قشنگ بود منتها یه کم بزرگ بود.شاید بگیرمش.


به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاهشان لبخند بزن.

زمانی که نووجون بودن یعنی وقتی که 16 سالم بود واسه یه دختری گریه کردم،امشب تو اواخر 28 سالگی دوباره به یاد یه دختر گریه کردم.

اگر به راستی عاشق باشی، چاره‌ای نداری جز این‌که به راستی مومن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تورا پاسخی هست.

همه چیز خوب داره پیش میره جز این که امروز شنیدم واسه یه دوست عزیز حادثه بدی اتفاق افتاده،میدونم این که بهش مسیج بدم یا تماس بگیرم هیچ فایده ای نداره جز این که دوباره خودم رو کوچیک کنم چون طبق معمول بهم بی محلی میکنه.البته شماره اش رو هم طی حماقت و کنجکاوی احمقانه ای که با موبایلم انجام دادم از دست دادم.خیلی ناراحت شدم و یاد اون روزی افتادم که واسه اولین بار دیدمش،موقع خداحافظی دم مترو انقلاب بودیم و من بیرون تو کوچه بودم،موقعی که وارد ایستگاه شد و در حال پایین رفتن بود یه نگاهی به من کرد که مطمئن هستم تا آخر عمرم این نگاه رو فراموش نمیکنم.وقتی در حال برگشتن به خونه بودم با خودم گفتم این همون دختریه که میخوام دستاش رو بگیرم،باهاش بیرون برم،دم اتاق پرو وایسم و وقتی در رو باز بکنه بهش بگم که نه این مانتو رنگش بهت نمیاد و خیلی تنگه،با هم بستنی بخوریم و بریم سینما پردیس قلهک فیلم ببینیم.این همون دختریه که همیشه دنبالش بودم،این همونیه که میخوام برم خواستگاریش،همونیه که میخوام جلوش زانو بزنم و بهش بگم دوستش دارم،جشن نامزدی بگیریم و بریم حلقه بخریم،رو سفره عقد کنارم بشینه و ازدواج کنیم و بچه دار بشیم.همونی که میخوام تمام عمرم کنارش باشم و دوستش داشته باشم و دستشو موقع رد شدن از خیابون بگیرم و کنار هم پیر بشیم تا وقتی که سر منو تو بغلش بگیره و من بمیرم.

واقعا دوستش داشتم،واقعا،اما افسوس من از اینه که تمام اینا رو گفتم و هیچ وقت به هیچ کجاش حرفهای منو ندونست.میدونم که اذیتش کردم،اما واقعا این اواخر دیگه حسن نیت و اخلاق داشتم،یه آدم چقدر مگه میتونه یک طرفه عاشق باشه،کاش یک بار فقط یک بار به من میگفت که واسم مهمی.

دستهای مهربونش و پاهای زیباش رو میبوسم.کاش من داغون میشدم اما هیچ بلایی سر اون نمیومد.کاش میفهمید که چقدر دوستش دارم،کاش زندگی اون جوری بود که ما میخواستیم.

نمیدونم الان کجاست و چه حسی داره،نمیدونم چی کار میکنه،اما فقط دلم میخواد یه روزی بهم مسیج بده.چند هفته میشه که من شماره اش رو ندارم.اما اون چرا؟اون که شماره منو داره،حداقل یه میس کال،یه مسیج بده و بگه فلانی مرده ای؟زنده ای؟

خوبی و صداقت هیچ وقت خوب نیست.تو تمام مدتی که با هم دوست بودیم حتی یک بار من بهش دروغ نگفتم،حتی یک بار به دوست شدن با دخترای دیگه فکر نکردم.وقتی اون با من دوست بود تمام دخترای دنیا انگار واسم بی اهمیت بودن.هر جایی که میرفتم،هر کاری که میکردم به یادش بودم.مگه معنی عشق جز اینه؟چرا اینا رو نفهمید.امروز وقتی شنیدم که واسش اون اتفاق بد افتاده داغون شدم.

خدایا ما را به راه راست هدایت بفرما

امروز توی سلف سازمان یکی از همکارهای قدیمی رو دیدم و وقتی منو دید بهم گفت فلانی عاقبت بخیر شدی و منم لبخندی به پهنای صورتم تحویلش دادم و گفتم آره و با خودم گفتم که واقعا درست میگه و من چقدر خوش شانس بودم و خوشحالم که آدمای خوبی تو مسیر زندگیم قرار گرفتن.

از این کوچه بی تو میرم،چون تویی مسیرم

اینقدر بدم میاد از این اشخاص ناشناس که مسیج میدن یا میس کال میزنن.من نمیدونم فلسفه این مشکوک بازی ها چیه؟آدم اگه حرفی داره باید خودش رو معرفی بکنه و بگه،اگه هم نمیتونی بگی حرفت رو پس حتما حرفیه که نباید بگی.

از دست‌ دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگیست.

اکثر قریب به اتفاق وبلاگ هایی که تو صفحه اول بلاگ اسکای می بیبنم پوچ و کس شعر هستن.

آنگاه که انسانی دروغ می گوید بخشی از جهان را به قتل می رساند اینها مرگهای کمرنگی هستند که انسانها به اشتباه زندگی می خوانند.

همین الان یکی از پرسنل اومد و گفت کامپیوترت اینترنت داره و در کمال وقاحت بهش گفتن که نه.اینترنت ما نداریم اینجا اصلا.

عشاق سینما رو

امروز پیش یکی از همکارهای خانم نشسته بودم و بهش گفتم دیروز رفتم سینما و اونم گفت فلانی راستش رو بگو با دوست دخترت رفتی و ول کن نبود و میگفت کیه و چند سالشه؟حالا هی قسم بخور که بابا تنها رفته بودم و دوست دخترم کجا بود و این حرفا،مگه باور میکرد.

من نمیدونم چرا واسه خانمها این چیزا اینقدر جالبِ.


اخلاقیات

دیشب حدودا ساعت 3 بامداد پِ چشم آبی مسیج داده بود و یک کلمه نوشته بود:"بداخلاق" که تا الان که دارم فکر میکنم نمیدونم منظورش چیه.

در حال و هوای عشق

رفتم سینما پردیس قلهک و فیلم در حال و هوای عشق رو دیدم.فیلم خیلی خوبی بود،فقط بر عکس سری های قبل یه سری آدم نخاله که خودشون رو روشنفکر میدونستن اومده بودن و هی میخندیدن.

فیلمی بود که آدم رو تو فکر میبرد.