این پسر بچه،محمد طاها بالاخره بعد از دو ماه پیدا شد و من چقدر خوشحال شدم.خواهرم وقتی عکسش رو دید گفت که چقدر هم زشتِ.مادرم هم بلافاصله بهش گفت بچه آدم هر چی که باشه از جون آدم عزیزتره.اما من دوست داشتم اگه این بچه کمی بزرگتر بود.برم جلوش بشینم و تو چشمهاش زل بزنم و بهش بگم:
یادت باشه همیشه طوری زندگی کنی که ارزش کاری که برات انجام شد را داشته باشی!
دو روز پیش رفتم سینما پردیس قلهک فیلم" به درون ورطه" رو از یه فیلمساز آلمانی به نام ورنر هرزوگ دیدم.فیلم مستند خیلی خوش ساخت و زیبایی با یه موضوع عجیب بود.
فیلمساز به سراغ موضوعی جنایی رفته بود.ده سال پیش دو پسر 18 ساله به قصد دزدیدن یه ماشین کاماروی قرمز رنگ میرن خونه یکی از دوستاشون و مادردوستشون رو میکشن و بعدش پسرش و دوست پسره رو میکشن و ماشین رو میبرن.و بعد از چند روز پلیس اونا رو دستگیر میکنه و یکی از پسرها به حبس ابد متهم میشه و یکی دیگه هم بعد از ده سال محکوم به اعدام به وسیله تزریق میشه.حالا فیلمساز حدود 8 روز قبل از اجرای حکم اعدام به سراغ پسره رفته بود و باهاش حرف میزد و این موضوع رو از جهات مختلف بررسی میکرد.فیلم خوبی بود.اما این که کارگردان داشت زور میزد که بگه مجازات اعدام باید لغو بشه واسه من غیر قابل تحمل بود.به نظر من هر کس یه آدم رو بکشه باید به جاش کشته بشه و لیاقت زندگی رو نداره.اما انتقاد دیگه ای که به این فیلم دارم این بود که در اواخر فیلم به سراغ یه نظامی میره که 20 سال مامور اجرای حکم اعدام بوده و به گفته خودش هفته ای حداقل دو نفر رو اعدام میکرده و وقتی در مورد این موضوعات حرف میزد اشک تو چشمهاش جمع شده بود و در نهایت هم زیرنویس کرد اواخر فیلم که این آقا از کارش استعفا کرده به قیمت از دست دادن حقوق بازنشستگیش.خوب حرف من اینه که حس انسان دوستانه این مرد واسه من قابل احترامه اما واسم پذیرفته نیست که از کارش ناراحت بوده.آدم هر کاری رو تکرار بکنه واسش عادی میشه.من خودم سابقا توی یه کاری بودم که آدمهای زیادی جلو چشمم میمردن.بار اول شوکه شدم،اما بعد از اون دیگه واسم عادی شده بود.نه این که سنگ دل بشم و قسی القلب،ابدا.ولی زندگی همینه.بعضی ها جلو چشمت میمیرن و تو نمیتونی کمکشون بکنی.یا تلاشت رو کردی،اما بی فایده بوده.ناراحت هم میشدم اما دلیلی نداشت که به خاطرش کارم رو عوض کنم.
اما نکات قابل توجه فیلم،طنز تلخ فیلم بود و رک بودنش.و این که تو ارزش زندگیت رو بهتر بدونی.
چند شب پیش که داشتم میومدم خونه سر کوچمون یه پراید پارک بود که توش یه پسر صندلی عقب نشسته بود یه دختر هم صندلی جلو بود و پسره مثل ابر بهار داشت گریه میکرد و دختره هم همین جور بهش زل زده بود.
هر آدمی که تو خیابون از بغل ما میگذره یه داستان داره،یه آرزوهایی داشته،یه خانواده داره،ادمها خیلی پیچیده هستن.ممکنه سالها با یه نفر دوست باشی و ندونی تو سرش چی میگذره.
دیشب زن برادرم تعریف میکرد که یه دوستش واسش از دوستش تعریف کرده در مورد زنی به اسم نسترن که ما هم تقریبا میشناختیمش.میگفت که نسترن یه بار از ناهار تا وقت شام با شوهرش قهر بوده که چرا شوهره موقع ناهار رون مرغ رو برداشته.بعد گفت این هر وقت سفره صبحونه رو پهن میکنه جمع کردنش تا موقع ناهار طول میکشه و یه بار شوهرش سعید بهش میگه عزیزم موقع ناهار شد و هنوز سفر صبحانه پهنِ،نسترن هم در جوابش بهش میگه تو حرف نزنی میگن لالی؟اون اوایل ازدواجشون هم نسترن هر وقت کوچکترین مشکل یا ناراحتی پیدا میکرده،اون قدر لب به غذا نمیزده تا از هوش میرفته و میبردنش بیمارستان. و نکته آخر هم این که نسترن خانم اون قدر حموم نمیره تا خود آقا سعید به زور اینو مثل بچه کوچولوها ببره حموم و بشوردش.
میخواستم بیام و بگم امروز سالروز تولد یه اسطوره بزرگه به اسم رابرت دنیرو هست،اما دیدم اسطوره های واقعی کسایی بودن که تو همین روز و تو سال 65 به وطن برگشتن.اسرای عزیز جنگ تحمیلی،همون مردان پاکی که سالها تو اسارت بودن و سرافرازانه به خونه برگشتن.هیچ کس نمیتونه درک بکنه که اسارت چقدر بد و تلخ و ناگواره.
من دست و پای همه کسایی که به خاطر این کشور به جنگ رفتن و کشته و اسیر و مجروح شدن میبوسم.مردای واقعی بودن اونا،مردای واقعی.من همیشه تحسینشون میکنم.
چرا این کشتار مصر تموم نمیشه؟
صدها نفر دارن بیخود و بی جهت کشته میشن،من نمیتونم تحمل کنم این همه حماقت رو.
چند روز پیش با یه دوستی رفته بودیم بیرون و من بهش گفتم که هیچ چیز واسه یه مرد مثل برادر نمیشه و اونم گفت که واسه یه زن هم هیچی مثل خواهر نمیشه،نمیدونم چرا اما حس کردم خیلی تنهاست تو زندگیش،مثل خودم.اون لحظه تو کسری از زمان این به ذهنم رسید که کاش دختر بودم و دوستش بودم،کاش دختر بودم و خواهرش بودم،کاش یه جوری بود زندگی من که میتونستم کاری بکنم هیچ وقت احساس تنهایی نکنه.
عصری بین خواب و بیداری بودم بودم که برادرم تلفن کرد و آدرس یه جایی رو ازم گرفت.منم واسش توضیح دادم که کجاست اما نمیفهمید دقیقا منظور من رو تا آخر صدام رو بردم بالا گفتم با هم فلان جا رفتیم.بعد گفت که الان یادم نیست و کار زیاد تمرکزم رو از بین برده و از این حرفها.الان که به عصری فکری میکنم میبینم که خیلی بد حرف زدم.دلم میخواد با یه پیچ گوشتی مغزم رو در بیارم و برم پیش برادرم و بیدارش کنم و دستاش رو ببوسم و بهش بگم ببخشید