یادم میاد نزدیک به شش سال پیش مادرم بهم گفت وقتی تو پیشم هستی من آرامش دارم.زمان گذشت و چند دختر دیگه هم این رو بهم گفتن.و همینطور هم حدود یک ماه پیش تو همین سازمان که هستم تو بخش قبلیم یه بار با دوتا از همکارهای خانم نشسته بودیم و تایم استراحت بود و اونا حرف میزدن و من تو نقشه های اقتصادی غرق بودم تا یکیشون پا شد رفت دنبال کاری و اون یکی برگشت بهم گفت فلانی من وقتی شیفتم با تو هست و تو کنارم هستی خیلی احساس آرامش دارم و ازت موج مثبت میگیرم.منو میگی هم کمی غافلگیر شدم و هم قند تو دلم آب شد چون خانم همکارم خوشگل و دوست داشتنی هست.خلاصه تا این که زمان گذشت و امروز شد و یکی دیگه از همکارهای بخش قبلی رو دیدم،من این خانم رو هر وقت میرسیدم شیفتش تموم میشد و هر وقت اون میرسید شیفت من تموم شده بود بنابراین چندان حرفی بین ما رد وبدل نشده بود.اما امروز بهم گفت تو تو زندگیت یه کار خوبی کردی که الان سیستم کاریت اینقدر تغییر کرده.بعد هم که داشت میرفت به من گفت تو پیش خدا نزدیک هستی.واسه من یه دعایی بکن.من خیلی تعجب کردم و شرمنده و خجالت زده شدم.
من نمیدونم واقعا،اگه همچین شخصیت سورئال و شاعرانه ای دارم که خیلی ها از بودن کنار من احساس آرامش دارن پس باید خیلی خوشحال باشم.
یادمه هفته پیش که "پ چشم آبی" رو دیدم و با هم آشنا شدیم ساپورت پوشیده بود و من بهش گفتم که اصلا به من مربوط نیست و من نمیخوام تغییرت بدم و این حرفا،اما تو که ساپورت میپوشی میدونی ما مردها در موردت چی فکر میکنیم؟گفت چی؟منم خیلی رُک و پوست کنده و مودبانه بهش گفتم هر مردی که تو رو ببینه پیش خودش میگه که تو جنده هستی که ساپورت پوشیدی.اونم گفت یعنی هر کس ساپورت بپوشه شما مردها به چشم خراب بهش نگاه میکنید منم بهش گفتم بله.عصرش بهم زنگ زد و گفت داریم با مادرم میریم هفت حوض،مرسی که اون مطلب رو در مورد ساپورت بهم گفتی.فرداش هم که اومد سازمان دیگه ساپورت نپوشیده بود.و بعدش هم یه جروبحث مختصر سر یه موضوع بی ارزش انجام دادیم و رابطه مون قطع شد.اما من خوشحالم که تو 48 ساعت دوستیمون تونستم تاثیر گذار باشم.
خدایا ما را با آبرو بمیران.
از گلی ممنون هستم که عقلش بیشتر از من رسید و تصمیم درستی گرفت.
یه برادرفیلسوفم گفت که من اگه دختر بودم از سنین نوجوونی فرار میکردم و میرفتم دبی خراب میشدم و تا حالا هم خودم رو به اروپا رسونده بودم و واسه خودم یه خانم رئیس میشدم.مادرم هم گفت پس خدا منو خیلی دوست داشته که تو پسر شدی.
خوب،خوشبختانه تمام غصه ها و دلتنگی ها و دلشکستن ها تموم شد و امروز با مامانم رفتیم بیرون کلی لباس خریدم و خیلی خوشحالم.تا حالا این خصلت خودم رو متوجه نشده بودم که با خرید لباس حال خوبی بهم دست میده.از این به بعد اگه کمی ناراحت بودم از لحاظ روحی میرم لباس میخرم.
کی بشه تابستون تموم بشه و هوا کمی سرد بشه.
دوست دارم برم یه پالتو بخرم،از هموناییکه تنگ هستن و کمربند دارن.اون وقتها که تو کار قبلیم بودم همیشه سیما بهم میگفت ازاینا بخر و بپوش.ولی من اون روزها حقوقم زیاد نبود که بخرم.الان حدود یک سال از اون روزها میگذره.نه من اونجام و نه سیما.نمیدونم اوضاع اونجا چطوره و الان از بچه های قدیم کی اونجا هستن.خیلی دلم میخواد یه بار برم اونجا و بچه ها رو ببینم.اما خیلی بد از اون سازمان جدا شدم و کمی خجالت میکشم که برگردم.هر چند اونجا دیگه مثل قبل نیست.سعید که مُرد،منیژه هم که هیچ کس ازش خبر نداره.سیما هم که دیگه اونجا نیست.فقط مدیر داخلی خوشگل24 ساله اونجاست که معلوم نیست طبق معمول سرش با کی گرمِ و تا منو میدید بهم میگفت آقای فلانی عزیز و منم بهش میگفت خانمِ فلانی عزیز و همش بهم چشم غره میرفت.
احتمالا فردا برم بهشون یه سر بزنم.
با برادرم نشستیم و فیلم تقدیم به رم با عشق از وودی آلن رو دیدیم.فیلم خوبی بودو من بار دوم بود که میدیدمش.
عصر فرصتی به دست اومد که با گلی تقریبا حدود نیم ساعت یا همین حدودا تلفنی صحبت بکنیم.از خودش گفت و اتفاقی که واسش افتاده و چقدر تو صداش شور و شادی بود و چند باری هم احساس کردم که تونستم بخندونمش که خوشحالم از این قضیه.بعد اون چیزی رو که همیشه تو دلم بوده بهش گفتم.
بهش گفتم که دوستت دارم از صمیم قلب و جز تو نمیخوام با هیچ دختر دیگه ای باشم و هدفم از دوستی با تو این نیست که چند روزی دوست باشیم و بعد همه چیز تموم باشه،من میخوام تا آخر عمرم باهات باشم و باهات ازدواج بکنم.زندگیم هم رو به بهیود شدن هست و دارم کم کم تو موقعیت ازدواج قرار می گیرم.نزدیک به 29 سالگی هستم و شرایطم خوبه و میخوام که تا همیشه باهات باشم و هیچ هدفی هم جز ازدواج ندارم و حاضرم هر جوری که تو بگی دوست داشتنم رو بهت ثابت کنم.
بعد بهش گفتم یک بار تصمیم بگیر و بهم بگو،یا الان یا فردا یا هر وقت دیگه ای که میخوای.من نمیتونم یه دوستی ساده داشته باشیم.من یه رابطه عاشقانه میخوام که منجر به ازدواج بشه.دوستی ساده و سطحی نمیخوام.
اما بهم گفت که من عوض بشو نیستم و این جوری بزرگ شدم و اگر نمیخوای بهتره همین جا تمومش کنیم.بعد که اینو بهم گفت دیگه من نبودم که باهاش حرف میزدم.چون من مُردم همون لحظه.قسمتی از وجودم وقتی مُرد که پسر دائیم خودکشی کرد و قسمتی دیگه از وجودم هم وقتی که پدرم به خاطر سرطان مُرد و امروز هم تمام اون چیزی که از احساسم مونده بود از دست رفت.و دوباره همون حس گم شدن رو پیدا کردم.دلم میخواست بشینم رو زمین و با تمام وجودم گریه کنم.اون قدر گریه کنم که تمام غصه ها از دلم بیرون بریزه،ولی نمیشد.هر طوری که بود خودم رو جمع و جور کردم و واسش آرزوی موفقیت کردم و خداحافظی کردم.خیلی خوش شانس بودم که تو یه خیابون اصلی بودم و گرنه بدجوری گریه میکردم.
یه چیزایی بهم گفت که دقیقا یادم نیست و مثلا واسه دلخوشی من بود که دقیقا یادم نیست اما حالم رو بدتر کردن.
خلاصه برخلاف میل من همه چیز تموم شد.دیگه هیچ وقت اون صورت زیبا و اون لبخند ملیح رو نمیبینم.هیچ وقت دوباره بوی بدنش رو که مثل بوی گلهای بهاری بود رو نمیتونم حس کنم.هیچ وقت دیگه نرمی دستاش رو وقتی که به زور دستش رو میگرفتم نمیتونم حس کنم و هیچ وقت صدای زیباش رو نمیتونم بشنوم.هیچ وقت دیگه نمیتونم داستان هاش و تعریف هاش رو بشنوم و اون تعریف کنه و منم غرق دیدنش بشم،و چی از این بدتر.
آه و ناله دیگه فایده ای نداره.باید واقعیت تلخ زندگی رو قبول کنم.
اینا رو نوشتم که تا همیشه یادم بمونه عصر پنج شنبه روز 7 شهریور 1392 یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بوده و خواهد بود تا همیشه.