تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

دنیای این روزهای من

روزها از پی هم میان و میرن و من کم کم دارم فراموش میشم و فراموش میکنم آدمهایی رو که در گذشته میشناختم.به شدت غرق کار شدم و هیچ فرصتی برای تفریح نیست.وقتی هم که به خونه میرسم.ساعت به 11 شب نرسیده من خوابِ خواب هستم.صبح هم که ساعت 6 بیدار میشم و دوباره بیا سر کار.

وانگهی از وضع موجود راضی هستم و همیشه تو زندگیم یه همچین چیزی رو میخواستم.

تا حالا که همه چیز راضی کننده بوده.امیدوارم برنامه جدیدی رو که در پیش گرفتم به خوبی پیش بره و موفق بشم.

خون جوانان ما دیگر نمی چکد از چنگ تو!!! 

امت من همیشه در خیر و سلامت است تا زمانی که به یکدیگر خیانت نورزند و ادای امانت کنند.» حضرت محمد

امروز متوجه خبر بدی شدم.یکی از افراد مهم سازمان رو اخراج کردن.این خانم همون کسی بود که با من مصاحبه کرد و من رو از بین ده ها نفر انتخاب کرد و به من فرصت پیشرفت داد و همیشه با من شوخی میکرد،من خیلی دوستش دارم.عوض شدن مسیر سرنوشتم تا حدود بسیار زیادی به خاطر این زن بود.یه سری کس کشِ بی ناموسِ عوضی حروم زاده مادر جنده واسش یه پاپوش کثیف درست کردن و باعث شدن که دیگه تو سازمان نباشه.آدمهای زیرآب زن رو باید گرفت و نابود کرد.

من نمیدونم الان کجاست اما مسلما میره جای دیگه و باز هم کار خوب پیدا میکنه.چون آدمهایی مثل اون بیکار نمیمونن.

من هیچ وقت لطف اون زن رو فراموش نمیکنم و هر جا هم که دیدمش بهش ادای احترام میکنم و تا همیشه زندگیم مدیونش هستم.

کاش اینجا بودی.گل من،جان من،جوهر من،جای تو خالیست

خوب،کلی حرف نوشتم و کلی پست دادم بیرون و کلی باخودم حال کردم که چه نویسنده خوبی هستم.دیگه بهتره برم خفه خون بگیرم و برم بتمرگم.فردا یه روز جدید در پیش دارم.روز اول پاییز.روزایی که به امید بارون میشینم و منتظر چیزای خوب هستم.

دلم میخواد هوا سرد بشه،برم یه پالتو بخرم و تو خیابون ولی عصر قدم بزنم و نم نم بارون بیاد و به برگها و درختها نگاه کنم.


پینک فلوید

یه ترانه ای گروه پینک فلوید داره به اسم"Divisio Bell" یا یه همچین چیزی که آخرای ترانه یه سولوی دیوانه کننده داره و یه موزیک ویدئوی سورئال هم واسش ساختن.

البته این ترانه متعلق به زمانِ جدایی راجر واتزر از پینک فلوید هست و بعضی از طرفدارای دوآتیشه پینک فلوید این ترانه رو از آن پینک فلوید نمیدونن.اما کی اهمیت میده؟دادگاه فدرال رای رو به نفع دیوید گیلمور داد.

میشه بس کنید دیگه این کار رو

صبح قربانی این تغییر و تحولات ساعتی شدم و یک ساعت و پونزده دقیقه زود به سر کار رسیدم.

خداحافظ تابستان

تو آخرین دقایق تابستون سال 92 هستم.وقتش رسیده تا به طور  صادقانه ای آنالیزی داشته باشم از این تابستون که چه کارای مثبتی انجام دادم و چطور بود.یه چیزی تو مایه های "تابستان خود را چطور سپری کردید".

تیر ماه بیکار بودم.یعنی بیکار نبودم.واسه خودم آزاد کار میکردم که البته درآمدش هم خوب بود.اما بیمه نبودم.کلاسم رو تموم کردم.پول رهن خونه رو دادم به مستاجر و یه مستاجر جدید پیدا کردم و از رفتن به سرزمین مادری نجات پیدا کردم.پون تحمل گرما رو ندارم.با مدرکی که گرفته بودم.به لطف تلفن فندق رفتم به سازمان و استخدام شدم و یه جهش غیر منتطره و ارتقای حسابی پیدا کردم اونجا.در زمینه مالی بسیار موفق بودم.

هر چی تو کار پیدا کردن و پول درآوردن و خرحمالی وجون کندن موفق عمل کردم تو این تابستون،در زمینه روابطم ضعیف بودم.با فندق دوست شدم که همش به من فحش میداد و منو اذیت میکرد و به من میگفت عقده ای بیشعور،فقط به خاطر این که واسش ساعت 500 تومنی نخریدم و جواب مسیجهاش رو دیر میدادم.با یه دختری آشنا شدم که درنهایت متوجه شدم پسره!!!! و از همه بدتر رابطه ایم با گلی به هم خورد.دوستیمون تو بهار شروع شده بود اگه اشتباه نکنم اوایل اردیبهشت بود.

من حیث المجموع تابستون خوبی بود.امیدوارم پاییز واسم خوش یمن باشه.


آن که میگوید دوستت میدارم،دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید.

تو سازمان یه خانمی هست که از شوهرش طلاق گرفته که البته احتمالا شوهره ازش طلاق گرفته و به دورترین نقطه کره زمین از دست این زنِ فرار کرده.این خانم لاک میزنه به ناخناش و هر انگشتیش هم یه رنگ،اونم رنگهای جیغ،فسفری،نارنجی،قرمز،آبی و .... .رنگهاشون یه حالت واقعا تابلویی دارن.انگار شب نما هستن.تا حالا ندیدم یه رنگ سبز ای قدر پر رنگ باشه و تو چشم بزنه.اصلا مدل جالبی نیست.اونم واسه محیط کار.شرم آوره.جدای تمام این مسائل ساپورت میپوشه و زیر روپوش نازک سفیدش هم هیچی نمیپوشه.واقعا خجالت آوره اون وضعیتش.شرمسارم.شرمسار.


















پانوشت:پانوشت رو چندین و چند خط پایین آوردم تا قداست این کلمات آلوده به زشتی و پلیدی کلماتی که در توصیف اون عفریته گفتم نشه.

در حین نوشتن در مورد لاک که بودم ناخودآگاه یاد گلی افتادم که آخرین بار با هم بیرون رفتیم و اون لاک خرید.کاش هیچ وقت اثر اون لاک ها از رو انگشتام پاک نمیشد.هر چند اثر خیلی چیزا که ازش به یاد دارم هیچ وقت از قلبم پاک نمیشه.و تمام این مسائل در حالی تو ذهنم نقش بستن که هم زمان ترانه Hay Amores از شکیرا داره تو گوشهام میخونه و اتفاقا همون ترانه ای هست که گلی به من داده بود.

بگذریم.زندگی همینِ همیشه واسه آدمهایی مثل من.جدایی،جدایی،جدایی.

Time.Time,Time

حالا که چشمه تراوشاتم در حال جوشیدنِ و تا خشک نشده اینو هم باید اضافه کنم که  از Tom Waits خیلی خوشم میاد.دوست دارم برم از این فروشگاه توی سینما تک قلهک کنسرت تصویریش رو بخرم.اما فرصت نیست.شاید وقتی دیگه و این که دقیقا تو همین لحظه دوباره این یادم اومد که تا حالا هیچ دختری به من هیچ کادو و هدیه ای نداده تو این 29 سال زندگی.عجب آدم تخمی و بی مصرف و دوست نداشتنی هستم حتما و خودم خبر ندارم.

و این که نمیدونم چرا زبان صفحه کلیدم با آلت و شیفت راست انگلیسی میشه و با چپ فارسی میشه و بلد نیستم درستش کنم

داستان من

زندگی خیلی پیچیده هست و هیچ کس نمیدونه چی میشه.

من اصلا دلم نمیخواست تو سازمان جام رو عوض بکنن،اما خوب بالاخره شد و من رفتم جای جدید و الان حدود دو ماهی هست که اونجام و خیلی راضی هستم.توی این قسمت جدید مهندسی داریم که انگار منتظر یه نفر مثل من بود تا با هم یه پروژه جدید رو شروع کنیم.الان که استارت این کار رو زدیم اونقدر هر دو خوشحال و پر از انرژی شدیم که انگار هفده ساله شدیم.خیلی دلم روشنه که این کار به ثمر برسه.احساس خیلی خوبی دارم.