دنیا خیلی کوچیکه،با دختری خیلی قبل ها دوست بودم که قهر کردیم و بعد چند سال و بعد طلاق دوباره دوست شدیم و جالب این که هر دو بار هر دوی ما همزمان با آدمهای دیگه هم بودیم ولی کششی عجیبی نسبت به هم داشتیم و همین کشش زیاد و لجبازی باعث کدورت و بحث های بی انتها و دعواهای پوچ و بی معنی میشد،حالا از این میگم دنیا کوچیکه چون توی BRT نشستم و پدرش روبروی من هست و سرطان گرفته و شیمی درمانی کرده و تمام موهاش ریخته و چهره غم زده ای داره.
زمانی که جنوب بودم از این موقع سال تا شب عید هوا بوی خوب داشت،بوی اکالیپتوس،بوی شکوفه های مرکبات،بوی کاهو،بوی پشگل،بوی زمین های کشاورزی که آتیش میزدن،بوی هویج،خنک بود و دلچسب.کنار خیابون ها مرکبات ارزون و باکیفیت میفروختن.یه جعبه بزرگ پرتقال شیرین و درشت میخریدی چهار تومن.من موتور داشتم اون موقع،با مادرم میرفتیم از سر زمین های کشاورزی و از خود کشاورزها سبزی خوردن و کاهو و گوجه و کلم میخریدیم و میزاشتم توی سبد موتور.خیلی بچه ساده و خوبی بودم،هیچ دوست دختری نداشتم،هیچ کار بدی نمیکردم.هیچ خرده شیشه ای نداشتم.
بعضی وقتها یه نم بارون میزد و بوی خاک بلند میشد و عاشقش میشدی و شب ها هم بارون های تند و رعدوبرق های بلندی میزد.خونه ها همه آجری بود و هوا خیلی خوب بود.یادش بخیر
دیگه هیچ کس رو قضاوت نمیکنم.اون قدر وضعیت مالی بد شده که اگر همین الان مشتری واسه کونم پیدا بشه،دو دستی تقدیمش میکنم.آکبنده،دست یه آقای مهندس بوده فقط باهاش رفته سرکار و نشسته روی صندلی باهاش.کسی نمیخواد؟؟؟؟
سخن اول: ترانه ای هست به اسم "مردخاکستری" از گروه "او و دوستانش" یا The gray man از he and his friends.ترانه ایرانی هست.و فارسی میخونه.خیلی ترانه قشنگی هست،خیلی زیاد،مستعد این هست که یه سی چهل بار پشت سر هم گوش بشه.
سخن دوم:اینقدر این روزها بی پول هستم که اگر کمی دیگه اینجوری بخواد پیش بره مجبورم تن فروشی کنم و تن برهنه پر از پشمم رو دو دستی به شهوترانان تقدیم بکنم تا بتونم لقمه ای نون در بیارم.
سخن سوم:بزرگترین ظلم به ما شد که ایران به دنیا اومدیم.هر کس پاش رو از این خراب شده بزار بیرون میفهمه که چقدر توی کشورهای دیگه همه چی فرق میکنه و آدمها عزت و احترام دارن.مهاجرت هم فایده ای نداره.زندگیمون رفت و تباه شد توی این کشور خراب شده.
سخن چهارم:عزیز دل خیلی باهام حرف میزنه و بهم دلداری میده ولی منمثل اون فکر نمیکنم،من ناراحتم از این اوضاع،حق من نبود این زندگی که الان دارم،ولی خوب میتونست از این بدتر هم بشه.چاره ای نیست سنگدلانه و رذیلانه به نظر میاد ولی مجبوریم هی نگاه کنیم بدتر از خودمون رو ببینیم و بگیم خداروشکر ما مثل اون نیستیم.
سخن پنجم:بازی The shadow fight رو روی موبایلم دارم و خیلی دوستش دارم.
دیروز تولد کوروش بوده،فردا اربعینِ،پس فردا هم هالووینِ،سرسیلندر نسوزونین یه وقت شما ازگل هایی که تو همه چی گه خورین.
طرح سوال اول:اونایی که توی اروپا و امریکا و کشورهای آزاد مثل همین ترکیه بیخ گوشمون به دنیا میان میدونن چه موهبتی دارن؟راحت میرن آبجو میخرن و میخورن و صبح هم اگر زن باشن با شرت کوتاه و مینی ناف یه هدفون میزارن توی گوششون و میزنن به کوچه و ورزش میکنن و میدون و احدالناسی هم حتی نگاهشون نمیکنه.
طرح سوال دوم:اگر روزی دانش ژنتیک به نقطه ای برسه که توانایی اصلاح نژاد و از بین بردن بیماری ها وجود داشته باشه،انجام این کار مجاز هست؟؟
طرح سوال سوم:نمیدونم من اینجوری هستم یا همه اینجوری شدن.دستم خیلی خالیه،هیچ وقت اینقدر بی پول نبودم.
طرح سوال چهارم:چه راحت و بدون زحمت دغدغه مردم شده پخش نشدن برنامه نود و راه ندادن زنان به ورزشگاه و هیچ کس فکر نمیکنه که میلیون ها نفر زیر خط فقر هستن و هزاران هزار کارتن خواب وجود داره و دلار رو راحت پنج برابر کردن.
توی یک رابطه از هر نوع و مدلش هولناک ترین مسئله چرخش به یک باره اخلاق آدمهاست.کسی که تا دیروز بهت میگفت دوستت دارم امروز به خونت تشنه هست و حتی اگر جلوی چشماش جون بدی خم به تخمش نیست.اینجوری نباشیم
سلامتی اندی که ترانه تولدش مبارک از نیاوران تا نازی آباد،از سرخس تا میناب،از اهر تا پسابندر توی همه تولدها پخش میشه و هر کس توی تولدش واسه لحظاتی کوتاه حس میکنه دنیا حول محور اون میچرخه و همه بهش افتخار میکنن.
سلامتی اندی و همه اونایی که بهم تبریک گفتن نامزدیم رو امشب میخوام بعد مدتها مست بکنم.
-------
پانوشت:دیگه گه بخورم مست بکنم.
نمیدونم چمه،فقط میدونم باید امشب برم به آغوشی که منو میخواد.آروم ندارم و قرار.دلواپس و بی تابم.