تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

عزیزم جشن تولدت یه دنیا نوره

هر وقت تولدم میشه،خیلی اخلاقم گی طوری میشه و دلم‌ میخواد تاج بزارم سرم و ملکه بشم و همه بهم کادم بدن.خلاصه که فردا تولدم هست و تولدم مبارک

در روی زمین سعادتی بالاتر از یک عشق پاک و با دوام متصور نیست

با سلام

قسط های مهریه و وام ها و قرض هایی که کونم رو پاره کردن به هیچ جام نیست،دیشب با خانواده ام رفتیم خونه عزیز دل و انگشتر دستش کردیم و رسما نامزد شدیم.

هر کس این پست رو بخونه و بهم تبریک نگه خره.

فکر می‌کردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد، با این حال، خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطره اش زندگی کنم

نمیدونم گفتم یا نه،ولی چند سال پیش با یه نفر دوست شدم و بهم گفت که بیا منو حامله بکن چون از تو بیشتر از شوهر بی غیرت و معتادم خوشم میاد،من گفتم نه و وقتی فهمیدم متاهله و اینقدر وقیحه به هم زدم.نمیدونم اون خانم کجاست و بچه دار شده یا نه،ولی چند درس میگیریم از این ماجرا،اول این که معتاد نشیم،دوم این که یاد بگیریم خوب کس بکنیم و سوم این که زنهامون رو دوست داشته باشیم وگرنه کونمون پارست.

پانوشت:الان بچه من نزدیک چهار سالش میشد اگر اون موقع تخمم رو توی مزرعه اش میکاشتم.

پانوشت دوم:الان دیگه آدم اونجوری نیستم.

تنها سعادتمند، کسی است که چشم به جهان نگشوده به خواب مرگ فرو رود

چند سال پیش،کمتر از ده سال پیش،یه روز صبح خیلی زود ما رو سوار اتوبوس کردن و بردن اهواز و رژه رفتیم و برگشتیم پادگان،دقیقا جایی که چند روز پیش سربازها به خاک و خو ن کشیده شدن،دقیقا همون جا.

چند سال پیش،کمتر از ده سال پیش،جایی دور دست و سردسیر،توی خدمت سربازی من مردن یه جوون رو دیدم که به زحمت بیست سالش میشد و برای اولین بار اسم "مننژیت" رو شنیدم.

چند سال پیش،کمتر از ده سال پیش یکی از کسایی که خیلی دوستش داشتم نیمه های شب توی برجک لوله کلاشینکف رو میزاره زیر گلوش و خودش رو میکشه و هیچ وقت هیچ کس نفهمید که چرا؟

میلیاردها سال وقت لازم است تا انسانی خلق شود، اما مرگ را ثانیه‌ای بس است

بعضی وبلاگ نویس ها فکر میکنن اگر مدت طولانی ننویسن یا رمز بزارن روی پست هاشون یا آدرس وبلاگشون رو عوض کنن تعداد کثیری از مردم رو توی خماری میزارن و حالا چی میشه ولی با کمال احترام عرض کنم که کیر و تخمدان هیچ کس هم نیست که اون آدم تخمی چه گهی میخوره.

عدالت بهتر از شجاعت است زیرا اگر مردم همگى عدالت را درباره همه بکار گیرند از شجاعت بى نیاز مى شوند.

سخن اول:طرفداری روحانی دم انتخابات ما رو حامله کردن از بس که میگفتن "به عقب برنمیگردیم"،حالا که مثل عهد بوق کهنه بستن در کون بچشون میبینم به عقب برگشتن یا نه؟

سخن دوم:کور بشم اگه دروغ بگم،یکی از همین روزها سرکار بودم و رفتم توی سایت دوقرون دیدم نوشته سکه سه میلیون و پونصد،بلند شدم رفتم دستشوری و پی پی کردم و دستام رو شستم و بعدش کرم زدم و دوباره رفتم توی سایت دیدم سکه شده چهار تومن،به اندازه یه ریدن من توی مستراح طول کشید تا سکه پونصد هزار تومن گرون شد.

سخن سوم:چند روز پیش خودشیرینی کردم و به عزیز دل گف تم خودم میرم فردوسی واست ارز میخرم.هر صرافی میرفتم‌میگفتن قانون شده فرد مسافر و پاسپورت و بلیطش باید حضور داشته باشن تا ارز بفروشیم،منم اومدم دم در صرافی یه یارویی اونجا بود که رفت واسم از داخل خود صرافی ارز آورد و فقط ۲۵ تومن ازم شیرینی گرفت.گفت هر چی میخوای و هر چقدر ارز میخوای بهت میدم.

سخن چهارم:مملکت رو هواست و هممون رو داره سیل میبره و روزهای بدبختی مملکت هنکز نرسیده.اون قدر پرونده های قتل و دزدی زیاد بشه،اون قدر زندانی ها زیاد بشن که توی تاریخ بی سابقه باشه.

سخن پنجم: مگه نگفتم mimech بیاد خودش رو معرفی بکنه؟چرا نیومد؟؟

تویی که به اسم Mimech بهم پیام دادی،کی هستی ناقلای شیطون؟؟

دیروز که گذشت و به فردا هم اطمینان نیست، امروزت را با اعمال صالحه غنیمت شمار

صبح ساعت ۶ از خونه زدم بیرون،هوا گرگ و میش بود،هنوز هم توی راه برگشتم،کار پدرم رو در آورده.عزیز دل رفته اتریش،چند وقتی نیست،زودتر بگذره و بیاد،هنوز یک روز نشده که شیاطین درونم زنده شدن و صد البته دلتنگش هم شدم.شانس بزرگ زندگی من همین عزیز دل هست،خیلی دوستش دارم.

حوصله آشپزی ندارم،یه زرشک پلو با مرغ میخرم و با دو تا لامپ کم مصرف،یکی رو میزنم توی پاگرد اول،یه دختری اومده طبقه اول و خودش تنها زندگی میکنه.نمیخوام راه پله تاریک باشه و بترسه شب که میاد خونه.هر چند گه خوریش به من نیومده ولی نمیدونم چرا میخوام این کار رو بکنم.یه لامپ رو هم میزنم توی پاگرد طبقه خودم.بعد تی رو بر میدارم و راه پله ها رو تی میکشم تا بشن مثل دسته گل.


شیطان، همانند گردش خون در تن آدمی جریان دارد

وقتی به خشتک و داخل شرتم نگاه میکنم شیطان رو میبینم،از زمانی که تعهد در رابطه برام‌ معنی پیدا کرد در حال نبرد با شیطان درون شرتم هستم.شاید باورش سخت باشه،ولی واقعا واسم سخته.واقعا واسم سخته و عذاب میکشم اما مثل مسیحی های تندرو و شیعیان قمه زن که به یاد عیسی بن مریم و حسین بن علی خودشون رو زخمی میکنن تا با خون التیام پیدا بکنن و گناهانشون پاک بشه،منم به خودم عذاب میدم و با خود درونیم میجنگم تا خیانت نکنم و پاک بمونم.به خودم از خودم پناه میبرم.نمیخوام به عزیز دلم خیانت بکنم،نمیخوام،نمیخوام....

خلایق هر چه لایق

روزی رو میبینم که واسه یه تیکه نون خالی آدم کشته بشه.