این روزها حال عجیبی دارم.هر سال همین وقتها اتفاقات عجیبی واسم میفته.استخدام میشم،بیکار میشم،دادگاه میرم،مهاجرت میکنم،برمیگردم ایران،الان هم دوباره در شرف تغییراتی هستم.نمیدونم برای همه اینجوریه یا من اینجوری هستم که هیچ وقت زندگیم روال عادی و تکراری نداره،پر از ماجراهاست.
خورشید عشق همچنان گرم و پرشور بر من میتابه و عزیز دل اونقدر من رو دوست داره که موهای دستم هم براش زیباست.منم با اون آدم بهتری هستم.
من لیاقت خوشبختی رو بعد از این همه زحمت دارم،هیچ وقت هم سعی نکردم آدم بدی باشم.
الان که عزیز دلم رو گذاشتم دم خونشون و دارم میرم خونه،لوسیون بدنی رو که واسم خریده توی بغل فشار میدم و با خودم میگم همه این مشکلات ارزشش رو داره.مشکلات زیاد هست از قسط های بانک بگیر تا مهریه دادن و گرون شدن سکه ولی همه اینا به کنار من رو خوشبخت کرده عزیز دل.
ما نخوایم به مهمونی خدا دعوت بشیم کی رو باید ببینیم؟؟
دلم خون میشه وقتی پسربچه هایی رو میبینم که تو خیابون کار میکنن.خیلی ناراحت میشم.همیشه اینجوری نیستم،ولی بعضی هاشون رو که میبینم اشک توی چشمام جمع میشه.پسر بچه هایی که تحقیر میشن و سرکوب و تباه میشه زندگی هاشون.افسوس که هیچ غلطی هم نمیتونم بکنم که کمک حالشون باشم
فیلم "چه زندگی شگفت انگیزی" به کارگردانی فرانک کاپرا رو دیدم.چقدر فیلم خوب و امید بخشی بود.خیلی خوشم اومد از فیلمش.شخصیت زن فیلم که ماری نام داشت درست مثل عزیز دل من هست.هم اخلاقش و هم فیزیکش.قربونش برم که اینقدر واسم عزیزه.
من فکر نمیکردم وبلاگ غبار گرفته ام اینقدر پیام تبریک عید داشته باشه.دم همتون گرم،خاک تو سر بدخواهاتون.پرچمتون خیلی بالاست،یه دونه هستین همتون.
سال نو رو به خواننده های همیشگی این وبلاگ تبریک میگم و در نهایت هم خاک تو سر هر کسی که از من بدش میاد.
هر لحظه ای از زندگیم رو دلتنگ عزیز دلم هستم حتی وقتی که کنارش هستم و الان یک سال و اندی هست که چهره هیچ زنی حتی در نهایت زیبایی هم به چشمم نمیاد جز طرح رخ یارم.
عشق دوطرفه انسانها رو مهربون،باگذشت،وفادار،خویشتندار،با محبت و متین میکنه.
اگر کسی از من ناراحت هست،اگر حرفی زدم یا کامنتی توی وبلاگی گذاشتم که کسی رو ناراحت کردم،من رو ببخشید.
نوشته های من گاه اغراق آمیز و گاه مشمئز کننده و گاه ضد زن بود،واقف به این موضوع هستم و از همه کسانی که با خوندن نوشته های من رنجیده خاطر شدن پوزش میطلیم.
باز هم مینویسم و از زندگی و فلسفه اش میگم.
الیوم الثانی العشرون،شهر الجمادی الثانیه عام ۱۴۳۹
التراویس البیکل
هر باری که دیدن یار میرین و قرار دارین یه چیزی بخرین.نیازی نیست گرون باشه.یا میوه فصل رو بخرین یا چند شاخه گل نرگس یا یه لیوان یا یه خودکار،یا یه جفت جوراب،یا چند تا نسکافه یا یه بسته پاستیل یا یه کم آلوچه و لواشک.چیزای کوچیک خریدن عشق بزرگ،گشاده دستی و مهربانی شما رو میرسونه.
توی جایی که دختر جوون مجرد و پسر جوون هست.زنتون یا شوهرتون رو هی نبوسید و بغل نکنید.باور کنید خیلی از آدمها غصه دار میشن یا حسودی میکنن یا دلشون میشکنه یا دلشو ن میخواد وقتی این چیزا رو میبینن چون خودشون کسی رو ندارن یا اگر هم دارن باب دلشون نیست.لزومی نیست عشقبازی و ماچ و بوسه تون رو به نمایش بگذارید.کار قشنگی نیست. این نظر شخصی بنده حقیر هست.شاید هم اشتباه باشه.