یه مدتی میشه خیلی جدی دارم به این فکر میکنم که خوردن گوشت رو بزارم کنار و گیاه خوار بشم.فکر میکنم تصمیم عاقلانه ای باشه.
من هر عنی که هستم بیشتر از ده ماه میشه که اخلاقا و عرفا و شرعا مجرد هستم و فقط اسمش توی شناسنامه ام هست و هر کاری هم کردم و هر تلاشی هم کردم که طلاقش بدم و مهریه اش رو هم کامل ولی قسطی میخواستم بدم که خودش نیومد دادگاه و معلوم نیست کجا داره زندگی میکنه.و هیچ وقت هم هیچ کسی رو اذیت نکردم.و در طول زندگی متاهلی هم دو بار به همسرم خیانت کردم که از بابتش ناراحت نیستم چون هیچ وقت کنارم نبود.ولی هیچ وقت نه دست روش بلند کردم و نه بهش حرف بد زدم و نه بهش تهمت زدم.
الان هم که مجردم اگر با هر کس وارد رابطه ای شدم بهش دروغ نگفتم.و قصدم هم بیشتر وقتها از رابطه آشنایی به قصد ازدواج بوده چون اصلا اعتقادی به رابطه دوستی و اینا ندارم.
صبح تا شب هم شرافتمندانه کار میکنم و درسته که به هیچ وجهی مذهبی نیستم ولی افتخار میکنم که هیچ وقت از راه نامشروع پولی به دست نیاوردم و الان هم نفقه اون خانم رو بنا به مبلغی که دادگاه مشخص کرده واریز میکنم به حسابش هرماه و قسطهاش رو هم میدم.
لطفا اینقدر نسبت به من بدبین نباشید و از من هیولا نسازید که اگر از همه دنیا بدتر نیستم ولی از خیلی از شمایی که کامنت میزارین و به من توهین میکنید بهترم.
و امیدوارم روزی برسه که مشکلاتم تموم بشه و بتونم دوباره ازدواج بکنم با دختری که بامحبت و با احساس باشه و کنار هم زندگیمون رو بسازیم و خوشبخت باشیم.
نمیدونم چرا حال دلم خوب نمیشه.خیلی عجیبه واسم،پس کدوم فصل قراره حال منو خوب بکنه؟؟چی کار کنم که حال دلم خوب بشه؟؟
سلام
صبح بارونی همه شما به خیر و شادی
همه کسایی که همیشه به من لطف داشتن و برام نظر گذاشتن رو لینک کردم.اگر کسی دوست داره آدرس وبلاگش اضافه بشه به لیست بهم بگه.
قربون همتون
چقدر دلم میخواد برم رشت رو ببینم.من هیچ وقت توی زندگیم رشت نبودم،ولی اصالت من و چند نسل قبل من رشتی بودن.چه سرنوشت عجیبی.
دلم میخواد یه روز بارونی توی رشت راه برم و خیس بشم.
نمیدونم تا حالا بهتون گفتم که عاشقتون هستم یا نگفتم؟؟اگر نگفتم بدونید که خاک پای تک تک شما هستم و دست شما رو میبوسم.من مخلص شما هستم،مخلص همه هستم
عاشقتونم.
امشب دوباره نقبی بر رویاها میزنم و بعد از ماه ها میخوام دوباره لبی تر کنم.
گور پدر آندوسکوپی و کس خواهر اون بیل بیلک که قراره تو کلونوسکوپی بره توی کونم.میخوام تو همین لحظه خوش باشم.
چند وقتی میشه که حال جسمی من خوب نیست.نفرین هایی که بهم شده دامنگیرم شده انگار.اونایی هم که از من بدشون میاد خوشحال باشن دیگه،هفته بعد نوبت آندوسکوپی دارم.پدرم توی 58 سالگی به خاطر سرطان معده و سرطان روده فوت شد.من انگار دارم زودتر از موعد مبتلا میشم.بعد از آندوسکوپی مشخص میشه چه مرگم هست.
من بمیرم جز مادرم هیچ کس ناراحت نمیشه.
چند تا وام گرفته بود"سین چشم سبز" که من ضامنش بودم.مبلغشون زیاد نبود.ولی خوب دیگه پرداختشون نمیکنه و از حقوق من کم میشه.بنابراین آخرای برج که میشه آه در بساط ندارم.امروز از سر کار که برمی گشتم مجبور شدم مسافر بزنم.بالاخره باید یه کاری کرد.حقوقم واقعا کفاف نمیده.هم قسط میدم و هم نفقه و هم خودم خرج دارم،زندگی رو باید سپری کرد یه جوری.