اکثر قریب به اتفاق خانمها و دخترها دلشون فقط یه شوهر یا یه دوست پسر میخواد.ولی وقتی یه پسر سربه زیر و خوب باهاشون ازدواج میکنه یا دوست میشه باهاشون چنان تغییر رویه میدن که اون پسره دمش رو میزاره رو کولش و فرار میکنه.
تجربه بنده حقیر بهم اثبات کرده که توی زندگی زناشوئی و دختر بازی باید بداخلاق و مرموز و خائن و خسیس و دروغگو باشی تا خانمها دوستت داشته باشن.هیچ استثنایی هم وجود نداره.و یک دهم درصد هم قبول ندارم که همه زن ها مثل هم نیستن.
از من به خواننده های مرد نصیحت و وصیت اگر میخواین دوست دختر یا همسرتون دوستتون داشته باشه خوب نباشین.خوبی خوب نیست.بنده دیر متوجه شدم.ولی شما از من قبول بکنید.
خوبی خوب نیست،اینو هزار بار تکرار بکنید.خوبی خوب نیست.
والسلام.
کوتاه سخن اول:ساعت هفت و نیم صبح روز شنبه.دلم قلیه ماهی میخواد.من همین الان قلیه ماهی میخوام،نخورم بچه ام میفته.
کوتاه سخن دوم:دیشب مثل خرس قطبی خوابم گرفت و نیمه های شب بیدار شدم و دیدم عینکم زیر شکم افتاده و شکسته.امروز صبح همکارم بهم میگه اینا به خاطر اینه که تنها میخوابی.چه میدونه اون موقع که من متاهل هم بودم،اگر خوابم میگرفت کسی نبود یه پتو روم بکشه.
ترانه ای داره مهدی یراحی به اسم"بغض تو" که من هر وقت میشنومش یاد پدرم میوفتم.
یکی از آروزهای زندگیم اینه برم یه رستوران و چلوکباب سفارش بدم و بعد غذا سیگار بکشم و سیگارم رو توی گوجه خاموش بکنم
هفت سال پیش من سرباز نیروی دریایی بودم و تفنگدار دریایی بودم.دوستی داشتم که اهل رشت بود و توی یک اتاق زندگی میکردیم،خیلی پسر خوبی بود و خیلی زیبا بود.روز آخر خدمت و بعد از دو سال رفیق گرمابه و گلستان بودن وقت خداحافظی همدیگه رو بغل کردیم و موقع خداحافظی بهم گفت که همیشه خودت باش و راستگو باش توی زندگیت.منو بوسید و بهم گفت تو بهترین رفیق من بودی.
چهار ماه بعد از خدمت توی مسیر رشت و رودبار تصادف کرد و جونش رو از دست داد.ولی همیشه حرفش توی گوشم هست که هیچ وقت توی زندگیم دروغ نگم.
ممکنه دیگه هیچ وقت ناخن های طرح دارش رو نبینم،ممکنه دیگه هیچ وقت خندیدن و چال لپش رو نبینم،ممکنه دیگه هیچ وقت تو ماشین واسش با آهنگ نی همبون شونه ام رو مثل جنوبی ها نرقصونم ولی پیش وجدان خودم آسوده خاطر هستم.
----------------------
بعدانوشت:همه چیز تموم شد.چه شادی کوتاه و شیرینی بود.
سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت خونمون.یه جا زدیم کنار و آب توت فرنگی و آب آناناس خریدیم و نشستیم تو ماشین و همه چیز زندگیم رو سیرتا پیاز و در کمال صداقت گفتم.بعدش هم گفت ممنون که بهم گفتی.کمی حرف زدیم و رسوندم تا در خونه و گفت بعدا بهت میگم که نظر من در مورد ادامه رابطه چیه و خداحافظی کرد و رفت.
باری از رو کونم عه ببخشید از رو دوشم برداشته شد و مثل یک پرنده سبک بال شدم و میتونم راحت سر کچلم رو بزارم رو بالشت و مثل خر بخوابم.
از من کمترین به شما نصیحت و وصیت،هیچ وقت دروغ نگین توی زندگیتون،علی الخصوص توی رابطه ها.
فردا روز بزرگی هست.شش روزه که دارم خون خودم رو میخورم.عذاب وجدان داره کونم رو پاره میکنه.دیگه نمیتونم تحمل بکنم.فردا به"سین لپ چال" میگم که هنوز طلاقمون رسمی نشده.بهش میگم و خودم رو راحت میکنم.یا قبول میکنه یا این که میزنه توی گوشم.
عاشقانه ترین جمله این چند ماه پر از افسردگی اخیر رو امروز "سین لپ چال" بهم گفت و اونم وقتی بود که داشت میرفت آرایشگاه واسه ناخناش و پرسید:"فرنچ بزنم واست یا طرح دار؟؟"
حال دلم داره کم کم بهتر میشه
میشه بگم قربون همتون یا نمیشه؟
راهم رو گم کردم.دلم میخواد مثل فیلمها دری باز بشه و تمام تصویر سفید بشه و صدای آرش دارا بیاد که میخونه کاش اینجا بودی و من نصفه و نیمه نبودم..... .بعدمن به سمت روشنایی و نور مطلق لایتناهی برم و همه چیز تموم بشه و من به آرامش مطلق برسم.
صادقانه بگم با هیچ دختری دلم خوش نمیشه و هیچ دختری هم دلش به من خوش نیست.
راهم رو گم کردم توی کوره راه زندگی و فقط روز رو شب میکنم و شب رو روز.