گیج شدم توی زندگیم.انگار که قسمتی از زندگیم توی گذشته جا مونده.دلم به هیچی خوش نمیشه و ناراحتم.از آدمها خسته شدم.دلم میخواد تنها باشم.دیگه تا یه مدت طولانی نمیخوام که با هیچ کسی در ارتباط باشم.
اگر روزی دیدید که این وبلاگ به روزرسانی نمیشه و شنیدید که من بنا به هر دلیلی جونم رو از دست دادم و دیگه زنده نیستم غصه نخورید و ناراحت نشین.من مرگ رو حقیر میدونم و زندگی رو فقط یک بار میبینم.میدونم که بعد از مرگ همه چیز تموم میشه و برگشتی دیگه در کار نیست.پس از این فرصت استفاده میکنم.
امروز با "الف مو روشن" آشناتر شدیم.توی همین هفته هم میریم واسه شام یا ناهار بیرون.اینو دیگه واقعا دوست دارم.البته صادقانه که فکر میکنم میبینم قبلی ها رو هم صادقانه دوست داشتم.ببینیم چی میشه.دوباره خورشید گرم شانس بر من تابیدن گرفته.
نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ولی تغییرات زیادی اخلاق من کرده توی این چند ماه اخیر.یکی از اونا اینه که واسه هیچ کدوم یکی از اشتباهاتم پشیمون نیستم.اشتباهات من تصمیمات خودم بودم،نمیتونم قشنگ منظورم رو برسونم ولی خود من هستن اون اشتباهات.
زن زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید
وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتا خیالِ یک خواب آرام . . .
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر . . .
وَ
چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ
گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس . . .
دست هایم ..
دست هایم ..
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی
برای تو
به عشق تو
شعر می نویسند ...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی
که به شرقیِ صورت من می آیند . . .
نیکی فیروزکوهی
---------------------------------------------------------
اگر زن بودم حتما احساساتم مثل این شعر بود،اینقدر پاک،زیبا و عاشقانه
لغت"جاست فرند"واسه من همیشه بی معنی ترین کلمه دنیا بوده و اصلا قابل درک نبوده.ولی الان که سی رو رد کردم و مغزم کم کم از لای پاهام بیرون اومده و رفته سر جاش میبینم که جاست فرندی هم همچین بد نیست.تعهدی در کار نیست،گیر دادنی در کار نیست،محبتی اگه هست بی رنگ و ریاست و هدفی مبنی بر تصاحب برجستگی ها و قله کوه های بدن طرف پشتش نیست و ... .
امروز"ر رزمی کار" اومد و رفتیم طرفای سرخه حصار و مدت طولانی حرف زدیم بدون این که دستای همدیگه رو هم بگیریم.قشنگ،مهربانانه،باکلاس و خیلی خوب.
همه پسرها و اول هم خود بنده حقیر باید یاد بگیریم که همه دخترها رو به چشم بد نبینیم و دوستای خوب باشیم.و دیگه این که خواهشا عن جاست فرندی رو در نیارین که قاطی میکنم.
البته جاست فرندی بیشتر واسه ماهایی هست که دیگه خیلی جوون یا نوجوون نیستیم،وگرنه پسر نوجوونی که بیست و چهار ساعت شبانه روز و هفت روز هفته راسته که جاست فرندی واسش معنی نداره.واسه همین میگم عن جاست فرندی رو در نیازین.
قربون همتون
فردا سی یک سال من تموم میشه و میرم توی سن سی و دو.
ایشالا دلها همیشه جوون بمونه ما هم پیر بشیم ولی بزرگ نه.
دیروز "میم مو فرفری" رو دیدم.دوستی که چند ساله میشناسمش و قدیمی هست.شل و سفت میشه همیشه دوستی ما.بگیر و نگیر داریم.رفته بود توی یه کار جدید و راضی بود.خوبیش اینه که همیشه منو دوست داره.بعضی دوستها همیشه با آدم مهربون هستن.میم مو فرفری هم از اوناست.
در مورد مفهوم خوشبختی زیاد فکر کردم و هیچ وقت به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم که یعنی چی خوشبختی؟و خوشبختی چی هست؟
الان که خیلی زیاد زندگیم تغییر کرده تازه دارم متوجه خیلی از چیزها میشم.و چشمهام به روی خیلی چیزا باز شده.خوشبختی یعنی همین لحظه ای که دارم به راحتی زندگی میکنم،یعنی همین که بدون بیماری و رنج مریض داشتن زندگی میکنم،یعنی که خیلی راحت میتونم هر چی میخوام بخورم و چند جفت کفش و پیراهن دارم.ممکنه بعضی ها بگن نباید به کم قانع بود و باید بلندپرواز بود و دید وسیعی داشت.ولی واسه من همین که همه اطرافیانم پول دارن و بدنشون سالم هست خودش خوشبختی هست.خوشبختی "تری سام" با دو تا بور و سبزه نیست،خوشبختی ماشین آخرین و خونه و ویلای خیلی خوب نیست.نمیگم اونا بده،خیلی هم خوب هستن ولی خوشبختی نیستن.لااقل واسه من نیستن.
من همین که شغل خوبی دارم و خانواده ام در سلامت هستن و میتونم با ماشین خودم برم میدون سمت امام حسین و چند سیخ جگر بخورم و بعدش سیگار بکشم یعنی خوشبختی.