تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

تو اتوبوس نشسته ام

گیج شدم توی زندگیم.انگار که قسمتی از زندگیم توی گذشته جا مونده.دلم به هیچی خوش نمیشه و ناراحتم.از آدمها خسته شدم.دلم میخواد تنها باشم.دیگه تا یه مدت طولانی نمیخوام که با هیچ کسی در ارتباط باشم.

بهترین نوع مرگ برای من مرگیست که مرد در آغوش زنی بمیرد.

اگر روزی دیدید که این وبلاگ به روزرسانی نمیشه و شنیدید که من بنا به هر دلیلی جونم رو از دست دادم و دیگه زنده نیستم غصه نخورید و ناراحت نشین.من مرگ رو حقیر میدونم و زندگی رو فقط یک بار میبینم.میدونم که بعد از مرگ همه چیز تموم میشه و برگشتی دیگه در کار نیست.پس از این فرصت استفاده میکنم.

گرچه پایان راه ناپیداست.من به پایان دگر نیندیشم.

امروز با "الف مو روشن" آشناتر شدیم.توی همین هفته هم میریم واسه شام یا ناهار بیرون.اینو دیگه واقعا دوست دارم.البته صادقانه که فکر میکنم میبینم قبلی ها رو هم صادقانه دوست داشتم.ببینیم چی میشه.دوباره خورشید گرم شانس بر من تابیدن گرفته.


دل شکسته ام،نگو که نه

نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ولی تغییرات زیادی اخلاق من کرده توی این چند ماه اخیر.یکی از اونا اینه که واسه هیچ کدوم یکی از اشتباهاتم پشیمون نیستم.اشتباهات من تصمیمات خودم بودم،نمیتونم قشنگ منظورم رو برسونم ولی خود من هستن اون اشتباهات.

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست/بیا و بر دل من ببین که کوه الوند است.

زن زیبایی نیستم

موهایی دارم سیاه

که فقط تا زیر گردنم می آید

وَ

نه شب را به یادت می آورد

نه ابریشم

نه سکوت شاعرانه

نه حتا خیالِ یک خواب آرام . . .


پوست گندمی دارم

که نه به گندم می مانَد 

نه کویر . . .

وَ

چشم هایی دارم

که گاهی سیاه می زنَد

گاهی قهوه ای 

وَ

گاهی که به یاد مادرم می افتم

عسلی می شوند و گاهی خیس . . .

دست هایم ..

دست هایم ..

دست هایم مهربانند

و هر از گاهی

برای تو

به عشق تو

شعر می نویسند ...


مرا همین طور ساده دوست داشته باش

با موهایی که نوازش می خواهند

و دستهایی که نوازشت می کنند

و چشم هایی

که به شرقیِ صورت من می آیند . . .


نیکی فیروزکوهی 

---------------------------------------------------------

اگر زن بودم حتما احساساتم مثل این شعر بود،اینقدر پاک،زیبا و عاشقانه

به یاد خندهات که سقف آسمونو میشکافت توی شب

لغت"جاست فرند"واسه من همیشه بی معنی ترین کلمه دنیا بوده و اصلا قابل درک نبوده.ولی الان که سی رو رد کردم و مغزم کم کم از لای پاهام بیرون اومده و رفته سر جاش میبینم که جاست فرندی هم همچین بد نیست.تعهدی در کار نیست،گیر دادنی در کار نیست،محبتی اگه هست بی رنگ و ریاست و هدفی مبنی بر تصاحب برجستگی ها و قله کوه های بدن طرف پشتش نیست و ... .

امروز"ر رزمی کار" اومد و رفتیم طرفای سرخه حصار و مدت طولانی حرف زدیم بدون این که دستای همدیگه رو هم بگیریم.قشنگ،مهربانانه،باکلاس و خیلی خوب.

همه پسرها و اول هم خود بنده حقیر باید یاد بگیریم که همه دخترها رو به چشم بد نبینیم و دوستای خوب باشیم.و دیگه این که خواهشا عن جاست فرندی رو در نیارین که قاطی میکنم.

البته جاست فرندی بیشتر واسه ماهایی هست که دیگه خیلی جوون یا نوجوون نیستیم،وگرنه پسر نوجوونی که بیست و چهار ساعت شبانه روز و هفت روز هفته راسته که جاست فرندی واسش معنی نداره.واسه همین میگم عن جاست فرندی رو در نیازین.

قربون همتون


بالای سی و دوییم،هنوزم ژیگولوییم،جوون رو جین و تونیک

فردا سی یک سال من تموم میشه و میرم توی سن سی و دو.

ایشالا دلها همیشه جوون بمونه ما هم پیر بشیم ولی بزرگ نه.

میم مو فرفری

دیروز "میم مو فرفری" رو دیدم.دوستی که چند ساله میشناسمش و قدیمی هست.شل و سفت میشه همیشه دوستی ما.بگیر و نگیر داریم.رفته بود توی یه کار جدید و راضی بود.خوبیش اینه که همیشه منو دوست داره.بعضی دوستها همیشه با آدم مهربون هستن.میم مو فرفری هم از اوناست.

آنچه از مالَت رفت و تو را پند آموخت، از دستت نشُد و نسوخت.

با "ف بداخلاق"،از کشور دوست و همسایه به جایی نرسیدم از بس که بداخلاقه.ولی در عوضش امشب با"گ گندمگون"بیرون بودم.احساس میکنم خیلی دوستش دارم.فقط یه بدی داره و اونم این که بچه بالاشهره،یعنی خیلی بالاست و خیلی هم وضع مادی و مالیش خوبه.خوشش باشه.من که از اول نمیدونستم اینقدر پولداره و واسم هم مهم نیست،ولی همین پولدار بودن ممکنه باعث بشه که نتونیم به جایی برسیم.باید دید چی میشه.

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.

در مورد مفهوم خوشبختی زیاد فکر کردم و هیچ وقت به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم که یعنی چی خوشبختی؟و خوشبختی چی هست؟

الان که خیلی زیاد زندگیم تغییر کرده تازه دارم متوجه خیلی از چیزها میشم.و چشمهام به روی خیلی چیزا باز شده.خوشبختی یعنی همین لحظه ای که دارم به راحتی زندگی میکنم،یعنی همین که بدون بیماری و رنج مریض داشتن زندگی میکنم،یعنی که خیلی راحت میتونم هر چی میخوام بخورم و چند جفت کفش و پیراهن دارم.ممکنه بعضی ها بگن نباید به کم قانع بود و باید بلندپرواز بود و دید وسیعی داشت.ولی واسه من همین که همه اطرافیانم پول دارن و بدنشون سالم هست خودش خوشبختی هست.خوشبختی "تری سام" با دو تا بور و سبزه نیست،خوشبختی ماشین آخرین و خونه و ویلای خیلی خوب نیست.نمیگم اونا بده،خیلی هم خوب هستن ولی خوشبختی نیستن.لااقل واسه من نیستن.

من همین که شغل خوبی دارم و خانواده ام در سلامت هستن و میتونم با ماشین خودم برم میدون سمت امام حسین و چند سیخ جگر بخورم و بعدش سیگار بکشم یعنی خوشبختی.